پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

وقتی سروها برگ می ریزند


این کتاب را خیلی وقت قبل خواندم. خیلی حرف نداشتم در موردش. راستش انتظارم را برآورده نکرد. قبل تر از فهیم عطار، قاب های خالی را خوانده بودم. فضایی  مرکب از واقعیت و فانتزی . شبیه فیلم های خوش آب و رنگ هالیوودی .می  دانی واقعی نیست، مال فرهنگ تو نیست، اما خوب نوشته شده و برای همین خواندن را ادامه می دهی.

اما این کتاب، شبیه کتاب قبلی نبود. قدرت کتاب قبلی نویسنده را نداشت. بیشتر مناسب رده ی سنی نوجوان و در خور خیال پردازی های  همان رده سنی ست .

نویسنده می خواهد سوررئال و  رئال را در هم بیامیزد. فضایی فانتزی و جادویی خلق کند، اما چندان موفق نیست .

بخش آخر کتاب که در ینگه دنیا می گذرد و  زندگی و فراز و نشیب مقطعی زندگی پدر و دختر جنگزده ی افغان را روایت می کند ، به شدت تاثیر گذار و پذیرفتنی ست. دلیل ندیده گرفتن کتاب و نوشتن از آن بعد از چند ماه نیز در مورد آن نیز ،  همان بخش آخر کتاب است .


وقتی سروها برگ می ریزند

فهیم عطار

هیلا



صبحانه در تیفانی

کتابی کم حجم  و داستانی کوتاه  . اولین تعریف صبحانه در تیفانی  این جمله ی نیم بند بدون فعل است.

زن جوان و زیبایی که در نگاه اول همه را خیره می کند و از روابط باز و ولنگارش طوری عادی و معمولی حرف می زند انگار  که  از طلوع و تابیدن خورشید . این اولین دیدگاهی خواننده به اوست.با مرور  هر اتفاق و  آدم جدیدی که به داستان می آید  ، زن جوان   لایه به لایه  شناخته و  معرفی می گردد .

هالی گولایتلی در آپارتمان کوچکش مهمانی های پرسروصدا و شلوغ می گیرد و  آدمهای با نفوذ ِ رنگارنگ و عجیبی از اهالی سینما و رسانه ، از پیر و جوان را به ذره ذره ی خانه اش دعوت می کند. البته که خودش پیرمردها را ترجیح می دهد . حتی برای دیدن پیرمردی  هفته ای یکبار به زندان می رود و بعد از دیدار به وکیل پیرمرد گزارش آب و هوا می دهد و در ازایش پول می گیرد .

او معصومانه احمق است یا وانمود به حماقت می کند .عاشقان او علاوه بر مردان ثروتمند و متنفذ،  از فروشنده ی بار تا مستاجر واحد پایینی ، تا دکتری زن مرده که چند بچه ی قد و نیمقد دارد ، تا مرد ژاپنی یا اسپانیایی و  حتی مرد سیاه پوستی در افریقا ،متنوع اما به شدت به او علاقمندند .

صبحانه در تیفانی داستانی از رویاهای دخترک  معصوم و آسیب دیده ای است که در مسیر گذر عمر به بی تفاوتی و هیچ انگاری دنیای پیرامونش رسیده و در لحظه زندگی می کند . همه را دوست دارد و برای  درس عبرت دادن و انتقام گرفتن از دیگران تلاشی نمی کند .


صبحانه در تیفانی

ترومن کاپوتی

نشرماهی



آنته کریستا


بلانش ِ شانزده ساله که تازه وارد دانشگاه شده، درونگرا و کم حرف و بی اتکار به نفس است . در اولین روزهای ورود به دانشگاه کریستا را می بیند و آرزو می کند با او دوست باشد . کریستا، زیبا و جذاب و فعال است. کریستا برای ایجاد رابطه با بلانش پیشقدم شده و از سختی راه و مسافت چهارساعته ای که از بلژیک تا فرانسه برای رسیدن به کلاس ها طی می کند حرف می زند . بلانش موضوع را برای پدر و مادرش که استاد دانشگاه هستند تعریف می کند. والدینش می پذیرند که کریستا یک شب در هفته را در منزل آنها اقامت کند. این اجازه ی یک شبه سرآغاز  تمام چالش ها و درگیری های ذهنی و کلامی بلانش و کریستا می شود.

بلانش در اولین لحظات ورود به اتاق بلانش کمد او را وارسی کرده و بهترین لباسش را می پوشد. چیدمان اتاق و اندام او را ریشخند می کند . و تلاش دارد نظرات خود را به بلانش تحمیل کند. بلانش بلافاصله از دعوت کردن او پشیمان شده اما والدینش تازه شیفته ی تحرک و سرزندگی و روابط عمومی کریستا شده اند .

بلانش مدام از توجه والدینش به کریستا عذاب می کشد اما حرفی نمی زند چون می داند که به حسادت متهم می شود. والدین بلانش از کریستا می خواهند که بلانش را با خودش به مهمانی ها و جمع دوستانش ببرند تا از حالت  ( دختر ِ همیشه عاقل و بی تحرک ) خارج شود. کریستا این کار را می کند اما همیشه با تحقیر کلامی، بلانش را می آزارد.

کریستا از عشق افراطی یک پسر خوش تیپ و خوش استایل به خودش شاکی ست. از پدر و مادر فقیرش حرف می زند که توان پرداخت هزینه های تحصیل و اجاره ی خانه دانشجویی برای او را ندارند. والدیتن بلانش اقامت یک شبه ی او را به سه شب افزایش می دهند و مدام در حال تحسین دختری هستند که روی پای خودش ایستاده و برای تامین هزینه های تحصیل و زندگی اش در بار کار می کند.

با زیاد شدن آزارهای کریستا، بلانش او را در ذهنش (آنته کریستا) که نزدیک واژه ی (آنته کریس به معنی ضد مسیح) است، صدا می زند. روزی او سوار اتوبوس شده و به بلژیک می رود تا سر از کار کریستا در بیاورد . حقایق متفاوتی که می بیند او را شگفت زده می کند. کریستا خانواده ای اشرافی و ثروتمند دارند و مردی که قاعدتا باید عاشق دل خسته ی کریستا می بود، در واقع مردی چاق و بور با صورتی شبیه خوک است که صاحب بار است . والدین بلانش بعد از فهمیدن دروغ های بزرگ کریستا واکنش دوگانه ای در پیش می گیرند. مادر بلافاصله علیه کریستا گارد می گیرد و پدر سعی در چشم پوشی و توجیه دروغهای دختر دارد . کریستا علیرغم اقامت رایگان و غذا و حمام و سایر امکانات رفاهی، به خانواده اش وانمود کرد بود که اجازه ی بهای زیادی می پردازد و هرماه مبلغی را به عنوان افزایش اجاره بها از پدرش دریافت می کرد .

در نهایت کریستا با لحن مخاصمه جویانه و طلبکار آنها را شماتت می کند که جاسوسی او را کرده اند و به حریم شخصی اش تجاوز کرده اند  و تا مدتهای مدید والدین خودش ،همکلاسی ها و اطرافیان و حتی صاحب بار بلژیکی را علیه بلانش و خانواده اش آنتریک می کند و آنها را به دریافت نامه های توهین آمیز و حرفهای ناخوشایند مورد آزار همگانی قرار می دهد .

تقابل کریستا( وجه خوب و دوست داشتنی) و آنته کریستا( وجه شیطانی و منفور ) ، کریستا، نتیجه ی چالش ذهنی بلانش است  که یادآور دو وجه سفید و سیاه شخصیت همه ی انسان هاست .  دورویی دخترک صفتی است که به شدت مورد نکوهش قرار گرفته اما بلاهت آدمهایی که سعی در توجیه کردن آن دارند دردناک تر از نفس ریاکاری است . پدر بلانش دریافت مبلغ گزاف کریستا از پدرش را ، با توجیه ( شاید برای کمک به یک خیریه از پدرش، با عنوان اجاره بهای ما، پول می گرفته) برای خود هموار می کند .

فریب خوردن سریع والدین و چشم بستن روی  تفاوتهای آشکار دختر  تازه وارد با روال زندگی  همیشگی شان، سرزنش کردن بلانش بخاطر موجودیت ذاتی  اش و ترغیب او به شبیه شدن به کریستا ( اصرار به تغییرات ناگهانی ) سبب وحشت بلانش  شده. ( وحشتناک است که والدینت وقارشان را از دست بدهند).

نحوه ی برخورد آدمها با آگاهی به فریبی که خورده اند ، جالب است .



آنته کریستا

املی نوتومب

نشرچشمه




چاپ سوم پرتقال خونی منتشر شد


چاپ سوم رمان پرتقال خونی منتشر شد.


همراهی و حمایت شما دوستان نازنین و خوانندگان مهربانی که با کلمات مهرورزی می کنید و دوست شان دارید، پرتقال خونی را به چاپ سوم رساند.

از تمام کسانی که چشم دوختند به  کلمه به کلمه ی قصه ی نازلی و دل دادند به مادرانگی های عاشقانه اش، سپاسگزارم  و منت دار مهر و لطف شان هستم.



ارداتمند تمام دوستان :


پروانه سراوانی



خونمردگی


خونمردگی  در مقایسه با زمستان با طعم آلبالو و سامار، یک پرش خیلی خیلی بزرگ  برای نویسنده است. الهام فلاح با زبانی قوی تر و ادبیاتی فاخر خونمردگی را به رشته ی تحریر در آورده است.  توصیف  حرفه ای مکان و پدیده ها و آدمها، داستان  خونمردگی را به شدت خواندنی و جذاب کرده. از آفتابی که سپیدی وسط فرق سر ابتسام را می سوزاند ، تا آفتابی که بی حیایی اش را روی تن کوچه ریخته و گیاهی که تا سقف ری کرده، همه و همه نشان از قوت یافتن زبان روایی نویسنده نسبت به آثار قبلی اش دارد. اینجا دیگر زن عاشق زنجموره نمی کند. از فرط ناامیدی به خودکشی فکر نمی کند. از ناتوانی ، مدام در رویا و خیال به سر نمی برد، بلکه بیست سال روی پای خودش می ایستد، ولو منتظر، ولو بیمار، ولو شیدا، اما نهایتا، عاقل و بالغ زندگی را دامه می دهد.

اصرار  فلاح به محاورات عربی به جز جاهایی  که اشتباه نوشتاری یا تایپی دارند، به لطف داستان می افزایند.

آدمهای ترسو در کنار آدم های معمولی که ترس و شجاعت شان هم معمولی ست نه بیش و نه کم، پررنگ تر می نمایند و همین سبب ادامه یافتن  ماجرا تا بیست سال آینده می شود.


خونمردگی

الهام فلاح

نشرجشمه



-شاید همنامی ابتسام داستان با یکی از نازنین ترین دوستان دبیرستانی من، باعث می شود قصه را بیشتر دوست داشته باشم



آناکارنینا


از ویژگی های ادبیات روس، پرتعداد بودن شخصیت ها و اسامی ست. در هم تنیدن مسایل اجتماعی و سیاسی و روابط عاطفی را نیز می توان از ویژگی های آثار تولستوی دانست.

آناکارِنینا به زعم تعدد شخصیتها و ماجراها و داستان های میان تنه ای، قدرت درگیر کردن خواننده را ا تمام وقایع و اتفاقات داستان دارد.

تولستوی آدم ها را مثل ماتروشکا، عروسک های در هم رونده ی روسی، لایه به لایه، به خواننده می شناساند. آدمهایی با طبیعت هوسران، خوشگذران، ترسو، بی اعتقاد، مطرود، مذهبی، فداکار، عاشق پیشه و ... در آناکارنینا، در کنار هم زندگی می کنند و هرکدام تاثیر شگرف خود را بر دیگری می گذارند.

ضرورتا همه ی آدمها در طول زندگی متحول نمی شوند و به زندگی خود در همان مسیر پیشین، ادامه می دهند. اما انسانهایی که دچار دگرگونی رفتاری و اعتقادی می شوند، دنیای درونی پرتنشی خواهند داشت. چالش های آنا و لوین با درون پریشان و ناآرام خودشان،  هرکدام  جداگانه ، به قدرت و توانایی به تحریر درآمده.

نحوه ی برخورد اجتماع با رسوایی های اخلاقی، جنگ، فقر، هنر، سرگرمی های خاص اشراف، تفاوت میان انسان های مختلف را آشکار می سازد. تا زمانی که کاری خلاف عرف ، پنهانی و در خفا بماند، همگان خود را به ندیدن می زنند و از کنارش می گذرند و با رافت و شفقت به شخص  می نگرند، اما اگر کسی جسارت بیشتری به خرج داد و قیود اجتماعی را برنتابید و منافع کسانی را به خطر انداخت، مورد هجمه ی وسیعی از طرد و توهین و تحقیر جمعی قرار می گیرد. این حکایت انسان در تمامی اعصار و قرون است که در آناکارنینا نیز به آن پرداخته شده.


آناکارنینا

لئون تولستوی

انتشارات نیلوفر






دختر روس


آخرین عنوان هایی که از ادبیات روس خوانده بودم مال بیشتر از 18 یا 19 سال قبل است. شاید ماه های بارداری پسرجان، یا روزهای نوزادی اش.                

(رستاخیز) و (ابله)، آخرین اسم هایی است که یادم می آید. چه می دانستم از سبک و اقلیم و تاثیر دانش نویسنده روی قلمش! فقط دیوانه وار می خواندم. هرچه دم دستم  بود.آندره ژید ، هرمان هسه ، سارتر، کامو، کافکا، فکر هم می کردم خیلی می فهمم شان.اما انگار توی یک گیجی و نشئه ی مبهم شناورم می کردند.

جملات پرطمطراق روسی با آن اسم های مجللی که  انگارهر کدام  واگن پر سر و صدای قطار مسافربری پترزبورگ تا مسکوست، مفتونم می کرد. تند تند می خواندم. بی وقفه.

 مدتی است (آناکارنینا) شبهایم را روشن می کند. جدای خود آنا و جزییات رفتاری و احساسی اش، عاشق دشتهایی هستم که اول بهار دارند درو می شوند. بوی علف تازه در فضا می پراکنند و با هر قدمی که پیش می روی،  تخم علف با لباس آدم  دوستی می کند.

آنقدر که مفتون توصیف تولستوی از دشت و برف و سرما و گرما و خانه های ییلاقی و رودخانه و آفتاب و باران و اقلیم ناسازگار روسیه ام، دل به شویدگی ها و ملنگ بازی های کیتی و آنا و .. نداده ام.

حیف که نگهداشتن کتاب با دست خیلی خیلی سخت است و با هزار ترفند و شکلک و اطوار باید کتاب قطور را جلوی چشم نگهداشت، وگرنه تاحالا تمام شده بود و این همه طول نمی کشید.

به سبک خواننده های متاثر و شیدای رمان های عاشقانه بگویم که:

( جناب کنستانتین لوین..کیتی اصلا به دردت نمی خوره. برو یک همسر روستایی اختیار کن و از زندگی ات لذت ببر.دختر شهری لوس و بی اراده ای که عقلش به چشمش است، مال زندگی تو نیست. حالا بازم هرچی آقامون تولستوی براتون مقدر کرده باشه.از ما گفتن بود.)


- توی همین چندماه، پنج باز از دیدن فیلم (آناکارنینا) ابا کردم و چشم های درخشان کایرا نایتلی را  با اندوه فراوان ندیده گرفتم. دوست داشتم اول کتاب را خوانده باشم . اما هربار اسم آنا توی جملات می آید، کایرا نایتلی را می بینم که می خرامد و دلبری می کند.




برشی از یک کتاب


یک هدیه ی پر مهر دیگه از مریم گلی عزیز


طلا بازی

کتاب خوندن با اعمال شاقه!! همراه با مچ بند پل دار و گردن و دست دردناک و قس علی هذه...

دو سه هفته ای از خوندن کتاب می گذره. یادم رفته چیا می خواستم در موردش بگم.

کتاب خوبیه. اصطلاحات طلافروشها و  مدل داد و ستدشون جالبه.

پسری که از پدرش متنفره و عاشق پدربزرگ مرحومش هست، طلافروشی میراثی مادری رو اداره می کنه. پدره گرفتار قماربازی و توهم فانتزی در اثر مصرف کوکایینه . پسره بشدت از رفتارها و زورگویی های پدرش شاکیه .از نماد های بورژوایی و سرمایه داری بیزاره و نمی خواد حتی کوچکترین شباهت و قرابتی با پدرش داشته باشه .  اما در نهایت در حالی که  دار و ندار مغازه رو  ذوب و  به شمش  تبدیل کرده ، از نزول خوار بازار هشت تا شمش طلا  نزول کرده  و یک ماشین بنز فول آپشن  خریده،  بعد از بهتر شدن توهم های پدرش، توی خونه ای که مادر ازش قهر کرده و رفته و مغازه ی میراثی رو فروخته تا بره خارج از کشور، نشسته و سر هیچ ، داره با پدرش  تخته باز می کنه. بعبارتی تبدیل شده به نمونه ی جوان پدرش.

خوب بود.


چه معرفی کتاب شرم آوری شد!!! محاوره ای و دور از ادبیات!!!

روم به دیفال!


طلا بازی

امیرحسین شربیانی

نشرچشمه



- نویسنده،  مدیر سایت ( دوشنبه ) ست.