انگار داری واگویه های یک وبلاگ نویس باحال را می خوانی. از هرچیزی حرف زده. از انواع کیف هایی که داشته و اذیت و مشکلاتی که هرکدام از کیفها داشته اند تا زاویه زاویه ی خانه هایی که عوض کرده و با هرکدام به نحوی عاشقی کرده. از ترسش از چین و چروک های صورت و گردنش حرف زده و اصلا برای همین هم از گردنش بدش می آید چرا که باید مدام مراقبش باشد ، مبادا که زشت بشود و زیبایی و زنانگی اش را تحت تاثیر قرار دهد. کلافه است که هی باید کرم ها و لوسیون های مختلف را استفاده کند تا گردنش را جوان و زیبا نگه دارد.از پاهایش هم بدش می آید. از موهایش حتی! ناخن ها، موهای زاید!
وقتی از ورزش کردن حرف می زند یاد خودم می افتم. می گوید هر وقت ورزش را شروع می کنم یک جاییم می شکند یا در می رود یا آسیب می بیند. مجبورم مدتی وقت صرف کنم تا اندام آسیب دیده را سرپا کنم و دوباره سراغ ورزش بروم. اما دوباره عضو ارگانی آسیب می بیند و باید تمام عمرم را پی آسیب دیدن و ترمیم عضو آسیب دیده طی کنم. خی من هم همینطوری ام. انواع و اقسام ورزش ها را بخاطر انواع و اقسام آسیب دیدگی های عضلانی غضروفی و غیره، باید کنار می گذاشتم و گذاشتم.
البته که دغدغه های یک زن روزنامه نگار و فیلمنامه نویس امریکایی که چندبار شوهر کرده و عاشق بیل کلینتون شده و در دوران کندی، کارآموز کاخ سفید بوده، هیچ شباهتی با زن ایرانی ندارد، اما یک چیزهایی هست که بین تمام زن های دنیا مشترک است و ربطی به محل تولد و کشورت ندارد. اغلب این چیزهای مشترک، لای حرفهای نورا افرون پیدا می شود.
مامان عزیز دوست جان هم از خواندنش حسابی مشعوف شده و سراغ گرفته که یک کتاب دیگر توی همین زمینه ها بهشان بدهند تا بخوانند.
من از گردنم بدم می آید و افکار زنانه ی دیگر
نورا افرون
آموت
کتاب را می خواندم و حس می کردم انگار خودم لبه ی پل ایستادم و سوژه ی دوربین شده ام. انگار پل سرپوشیده را عینا می دیدم و لمس می کردم. حتی می دانستم که یادداشتی روی دهانه ی ورودی پل می چسبانم. پیش پیش تصاویری جلوی چشمم رژه می رفت و دلم را می برد. به خودم که آمدم متوجه شدم سالها قبل فیلم این قصه را دیده بودم و حالا ضمیر ناخودآگاهم داشت بین کلماتی که می خواندم و تصاویری که دیده بودم، هماهنگی ایجاد می کرد.
دوست جان هدیه های زیادی به من داده. آنقدر زیاد که حتی نمی توانم تعدادش را بگویم. یکی از یکی ماه تر. دیشب به خودش هم گفتم، این کتاب یکی از بهترین چیزهایی بود که به من داده. ماه تر از ماه.
شاید ساختار قصه آنقدر قوت نداشته باشد که قابل بحث و بررسی باشد، مخصوصا که از روی دفتر خاطرات واقعی یک آدم نوشته شده، اما حس و حال خوبی که به جان آدم می ریزد، به تمام آن قواعد و ساختار ها پهلو می زند. شاید هم چون مریل استریپ دوست داشتنی و کلینت ایستوود، ذهنیت قبلی ام را ساخته بودند اینقدر شیفته ی کتاب شده ام و اشک آلود تمامش کردم.
رابرت عکاس مجله ی نشنال جئوگرافیک است که برای گرفتن عکس های طبیعی، به ماموریتهای دور کشور و حتی دور دنیا می رود. او برای گرفتن عکس های دلخواهش حلقه های متعدد فیلم را استفاده می کند. پروژه ی جدید او عکاسی از پل های سرپوشیده ی منطقه ی مدیسون کانتی است. او چهار پل را پیدا کرده اما پل پنجم روی نقشه نیست. با راهنمایی گرفتن از فرانچسکا که صرفا یک زن خانه دار است و جز آشپزخانه و اتاق خواب، جور دیگری برای خانواده اش قابل تصور نیست، آمیخته به روزمرگی ها و رویامردگی هایش روی ایوان خانه اش نشسته، سراغ پل می رود. رابطه ی روحی غریبی بین فرانچسکا و رابرت شکل می گیرد که منجر به عشقی غریب تر می شود. آنها فقط چهار روز را با هم سپری می کنند و پس از آن هرگز یکدیگر را نمی بینند. اما این چهار روز چنان تاثیر عمیقی روی هردوی آنها می گذارد که تمام عمرشان را تحت الشعاع قرار می دهد.
در سال1995 کلینت ایستوود فیلم این قصه را کارگردانی کرد و خودش نقش عکاس را بازی کرد.
پل های مدیسون کانتی
رابرت جیمز والر
افراز
عیار نوجوان بی برنامه ای است که حتی خرداد ماه قبول نشده(عمدا یا سهوا) و مادرش مدام دغدغه ی این را دارد که با دایی مجرد و بیخیالش دمخور نباشد و راه و رسم زندگی او را یاد نگیرد. دایی استاد اسطوره شناسی ست. با زنان نرد عشق می بازد و مدتی بی خبر، گم و ناپیدا می شود و سپس باز می گردد. عیار اهل یک جاماندن نیست. حتی نمی شود او را برای یک روز ، جایی بند کرد و دایی این را درک می کند .
سید، از بازماندگان جنگ است. اهل دل و اضطرار عشق است. او عیار را توی دفتری پابند می کند و می خواهد که منشی بخش داستان نویسی باشد و متقاضیان را ثبت نام کند. از ساختمانی که عیار در یکی از اتاق های آن ساکن شده، گاهی ، در روزهایی از هفته، صدای آوار زنانه ای به گوش می رسد که تمام وجود عیار را می لرزاند. عیار با عینک سیاه با زنان روبرو می شود. نمی خواهد به نامحرم نگاه کند.اما خط به خط شکل و شمایل و اجزاء صورت زنی که با او هم صحبت می شود، روی روح و ضمیرش نقش می بندد و حتی می تواند سرمه ی چشم و لاخه ی موی افتاده بر پیشانی آنها را به طرز شهودی ببیند .
عیار مسخ آواز زنانه شده و با تمام انکاری که در برابر زنان دارد، با مارال که بازیگر گروه تئاتر طبقه ی بالاست، آشنا می شود. مارال گیاه مرده ی اتاق عیار را شاداب می کند. او را در عمق جنگلی که گوزن اسیر در شاخ و برگ دارد، به دیدار عمویش می برد. اسب عمو چنان نزدیک و عمیق کنار صورتش نفس می کشد که عیار مجنون آن بو و نفس می شود.
گرانمایه، دوست دوران مدرسه ی عیار ،یک قالی نیمه شده ی افسانه ای را نشانش می دهد. این نصفه قالی میراث پدربزرگ گرانمایه است. او مدعی می شود که نقشه ی این قالی کار دست آدمهایی است که از نژاد دیگری هستند. رخ از آدمیان پوشیده اند و در خفا نقش های جادویی به قالی ها می زنند.
عیار در گیر و دار دیدار با جویینه، عاشق دل خسته ی دایی اش و مارال و شاهسون ها و سید و هوس شکار ببر خزری دکتر، با راهنمایی تقشه ی قالی ، در جستجوی مارال، راهی جنگل و بیشه می شود. اسلیمی ها، دختران انگور، غازماغازی که باورچی ( چشنده ی غدا) است، مزه ی غذا را می چشد و سکه ی جادویی هدیه می گیرد، او را به سوی جشنی که شبانه برپاست، می برد. مارال جشن را مدیریت می کند. قاراچوبان ها گرد هم جمع شده اند و هرکدام در گفتگوهایی که فقط خودشان از آن سر در می آورند، بخشی از کارهاشان را تعریف می کنند. در نهایت وقتی دختر عاشق تبدیل به قو شده و تنها یک پر از او بجا مانده، از عیار خواسته می شود که قارای اسبها شود.
زبان کربلایی لو در قارا چوبان، تربیت شده و فاخر است. هرچند در جاهایی از فرط اصرار در استفاده از زبان قدیم و کهن ، دیر یاب شده و بعد از چندبار خواندن می توان کلیت مفهوم مورد نظر نویسنده را دریافت.
به نطر می رسد استفاده ی دل بخواه از افعال و ساختن فعل هایی با شمایل جدید از دلبستگی های نویسنده است. (خماند-صورتم را یخاند- صورتم را با حوله خشکاندم -دست درازاند ).
قاراچوبان معجونی از اسطوره و عشق و نماد و عرفان است. اتحاد میان عاشق و معشوق و تبدیل شدن به معنایی واحد و یکی شدن آنها، در قالب تبدیل دختر به پرنده، آبستن شدن دختر از پرنده و ... روایت شده. حرمت دختر رز، به گواه اشعار حافط و منوچهری،در داستانی لطیف در خواننده عرضه می شود. داستان های اجنه، تخت عنوان آدمهایی از نژاد دیگر که محافظ طبیعت بکر هستند، با عنوان قاراچوبان (قارای ببر خرز، قارای پرنده ها، قارای اسبان) ، تاثیر مخرب تمدن بر طبیعت را نقد می کند.
ورود مفهوم قارا چوبان به تنه ی قصه دیر اتفاق می افتد و خواننده را در سردرگمی و حیرانی و کسالت رفتارهای افراطی عیار باقی می گذارد، شاید این اتفاق عمدی است و نویسنده می خواهد سرگشتگی روح جوانی را به خواننده القا کند ،تا در نهایت رسیدن به سکون یا انتظار رسیدن به سکون را در ضمیر خواننده نهادینه نماید.
خواندن این کتاب به آنهایی که مشتاق عالم عرفان و داستان های اساطیری اند و از در هم تنیدن دنیای معاصر با عالم ارواح مجرد، لدت می برند، توصیه می شود.
قارا چوبان
مرتضا کربلایی لو
افراز
آدمهای روستایی این کتاب،در واقع آدمهای خوبی نیستند. در کمال خونسردی آواره ی لهستانی را زیر تراکتور له می کنند و فقط نگاهی با هم رد و بدل می کنند. برای داشتن توجه همسری که هم زشت است هم حامله، پشت تن شان، خدا را خالکوبی می کنند، اما در نهایت با بی توجهی روبرو می شوند. پای چوبی دخترکی که دکترای فلسفه دارد را به بهانه ی اغواکردنش می دزدند و آنرا برای به نمایش درآوردن یکی از عجایب دنیا توی چمدان شان می اندازند و می روند.
آوارگان جنگی به امریکا آمده اند و به دلیل مسئولیت پذیری و صادق بودن، مورد حسادت قرار می گیرند و این حسادت با تکیه به تعالیم مذهبی مسیحی، کاملا منطقی و محق نمایش داده می شود. زن پارکر که مدام آیات و احادیث انجیل را می خواند، او را به جنون می کشاند و با بی تفاوتی به کارهایش نگاه می کند. پسرک غریبه که خانم هوپ ول او را آدم روستایی خوب می خواند، به بهانه ی فروختن انجیل دختران و زنان را اغوا می کند و از هرکدام آنها چیزی می دزدد و با خود می برد. دودخترک شیطانی که همه را عاصی کرده اند، به معبد فرستاده می شوند تا در آنجا تحت کنترل راهبه ها باشند ، اما آنها همچنان مشغول شیطنت با پسرهای جوان و ریسه رفتن از بازیگوشی هاشان هستند.
افراطی گری مذهبی به نحو مشهودی،در این کتاب مورد نکوهش قرار گرفته.اوکانر با عادی و منطقی جلوه دادن کارهای ظالمانه ی آدمهای کتاب، زیرکانه آنها و عقاید سطحی شان را نقد می کند.عقایدی که با پوشش اعتقادات مذهبی، توجیه می شوند و در نهایت آسیب جدی به انسان های دیگر می زند.
این کتاب مجموعه ای از هفت داستان از فلانری اوکانر است. پیش تر نیز داستانهای کوتاه این نویسنده در کتابی قطور، با نشرآموت منتشر شد.
تصویر سازی نوشتاری عالی اوکانر در کنار ترجمه ی خوب ، آدم های روستایی خوب را خواندنی می کند
آدم های روستایی خوب
فلانری اوکانر
آموت
خودتون برید تحقیق و تفحص در مورد این دو تا کتاب
اگه خوشتون اومد بخونید
من حرفم نمیاد
بی نازنین
کیوان ارزاقی
نشر افق
شب یک، شب دو
بهمن فرسی
افست، چاپ قبل از انقلاب
برای دیدن بازنشر نقد کتاب (پاییز فصل آخر سال است) اینجا را ببینید
نادیا از او پرسیده بود چه درکی از احساس خلاء دارد. گفته بود خودش وقتی احساس خلاء می کند که کمبود عشق داشته باشد و جای خالی کسانی را که از دست داده حس کند. آندرآس جواب داده بود: نه تصور بخصوصی از احساس خلاء دارد و نه علاقه ای به این مفاهیم مبهم و ناملموس.
آندرآس معلم زبان آلمانی در یکی از شهرهای اطراف پاریس است.سالهاست که از زادگاهش –دهکده ای در سوییس- به فرانسه آمده و به تنهایی زندگی می کند.او به این نوع زندگی خو گرفته. برای شاگردانش کتابهای عشقی به زبان آلمانی می خواند و تصادفا داستان آخرین کتابی که خریده شبیه زندگی و عشق ناکام دوران جوانی خود اوست . تا حدی که گمان می کند دختری که عاشقش بوده، ماجرایشان را برای نویسنده تعریف کرده و نویسنده آن را نوشته. تاثیر ناکامی آن عشق در زندگی او باعث شده که نتواند برای زندگی مشترک به زنی دل ببندد و رابطه های موقتی با زنان مختلف حتی زن های متاهل نیز او را از خشنود نمی کند.
سرفه های آزار دهنده اش او را راهی مطب پزشک می کند و قرار است آزمایش و نمونه برداری جواب صریحی به او بدهد که بیماری اش فقط التهاب زخم های کهنه ی ریه اش هست یا مبتلا به سرطان شده. زن جوانی به نام دلفین، او را وادار به پیگیری سلامتی اش می کند اما در نهایت آندرآس بدون اینکه جواب و نظر پزشک را بشنود تصمیم به دل کندن از زندگی در پاریس می گیرد .خانه اش را می فروشد و با دلفین راهی دهکده ی زادگاهش می شود.به دیدن فابین، عشق قدیمی اش می رود.به او اعتراف می کند.اما فابین علیرغم مشکلاتی که با همسرش دارد، او را متقاعد می کند که زندگی به همسر و پسرش را به هرچیزی ترجیح می دهد.
داستان از زبان سوم شخص روایت شده، اما خیلی خوب وارد حریم شخصی و خصوصی افراد میشود و شخصیت ها را به زیبایی توصیف می کند. هیچگرایی آندرآس و زندگی یکنواخت، تکراری و ملال آور او را چنان به خواننده می شناساند که در تمام زمان خوانش اندوهی سیال بر کتاب سایه می اندازد. در واقع خلاء ی که آندرآس نسبت به آن ابراز بی علاقه می کرد، تمام زندگی اش را تسخیر کرده بود و او در یک خلاء بی انتها شناور بود . شخصیت آندرآس مرا به یاد شخصیت دلقک (عقاید یک دلقک- هانریش بل) می انداخت.شباهت های انکار ناپذیری بین این دو شخصیت هست. دلقک نیز با سرخوردگی از عشقی افلاطونی، به پوچگرایی رسیده بود و هرآن احتمال خودکشی اش می رفت. آندرآس ترس دهشت ناکی از اطلاع از بیماری اش داشت و دلقک به الکل پناه برده بود. و در نهایت هردو راهی را برای ادامه ی زندگی انتخاب می کنند که هرچند معمول و عادی است ، اما برای شخصیت هایی با این ویژگی، نقطه ی قوت محسوب می شود.
روزی مثل امروز
پتر اشتام
نشر افق
سه دختر هستند. از اولین روز دانشگاه به هم گره خورده اند و بعد از فارغ التحصیلی و فضای کار و زندگی ، هنوز با هم در ارتباطند. در عین نزدیکی ، دنیاهاشان با هم فاصله دارد. لیلا خموده و افسرده و ناامید، فقط به رفتن همسرش فکر می کند و تمام فعل و انفعالات دنیا را با بودن و نبودن همسرش می سنجد. کودکی لیلا در بستری از آسایش و آرامش سپری شده و گویا این رفاه سبب شده که او در برابر مشکلات کم بیاورد و جز شکوه و گریه و رکود، هنری نداشته باشد.
شبانه با اسم عجیبی که پدرش با الهام از اشعار شاملو روی او گذاشته، همیشه هراسان و نگران است. از شنیدن هر انتقاد و پیشنهادی به گریه می افتد. به شدت وابسته به نظرات دیگران است و به تنهایی نمی تواند تصمیمی بگیرد. از بچگی تا الان که دختری 28 ساله شده، با افراط رقت باری از برادر کوچکترش است که دچار عقب ماندگی ذهنی است در مقابل حالتهای تهاجمی مادرشان مراقبت می کند. مادرش مدام دستمال به سر می بندد و با تظاهر به ناخوشی و افسردگی به نوعی از رحم و حس عداب وجدان دخترک سوء استفاده می کند و مسئولیت نگهداری و مراقبت از ماهان را روی دوش نحیف او می اندازد تا جایی که حتی با پیش آمدن حرف ازدواج او مخالفت می کند و انتظار دارد شبانه همیشه در خانه ی پدری بماند و مراقب برادرش باشد .
روجا از رشت به تهران آمده تا لیسانس بگیرد. بعد فوق گرفته و حالا برای دکتری، سعی در گرفتن پدیرش از فرانسه دارد. روزها و روزها از 9 شب تا 3 صبح زبان خوانده. موهایش را قرمز کرده و رفته سفارت و مصاحبه داده و کلی دامن و کلاه خریده و توی چمدانش گذاشته تا وقتی به فرانسه می رود همه را بپوشد و حتی اگر مجبور به کار توی آشپزخانه باشد و ظرف بشوید و پولی برای کرایه ی خانه نداشته باشد، توی نامه و ایمیل برای دوستانش بنویسد که اینجا همه چیر خوب است و زندگی عالی است. او از یکی از دانشگاه های لوتوز پدیرش گرفته و منتظر جواب سفارت است. کودکی او و خانواده اش در رشت گذشته. پدرش کسی نشده و به او می گوید که روجا و برادرش باید کسی شوند تا مردم آنها را به یاد بیاورند .تا وقتی روجا مشغول کارهای سفارت است، در برابر کسی جبهه نمی گیرد اما وقتی جواب سفارت را می شنود، توی ذهنش همه را نقد می کند. لیلا را، شبانه را، ...
میثاق ، همسر لیلا، انگار حلقه ی اتصال زن های این داستان است. لیلا عاشقش شده و با او ازدواج کرده. شبانه همواره ، ارسلان را که همکار و خواستگارش است، با او مقایسه می کند و روجا بعد از رفتن میثاق و جدایی لیلا و میثاق همچنان با او در ارتباط است.
هرسه از زندگی ناراضی اند و موقعیت شان را دوست ندارند اما نوع برخورد و مواجهه ی هر کدام با ناملایمات، بسته به نوع شخصیت درونی شان، متفاوت است. لیلا و شبانه ،گریه می کنند و یا خود را در خانه حبس می کنند( لیلا) ، یا مدام با داستانهای شاهزاده و دیو و پرنسس، خیالپردازی می کنند و می خواهند برای فرار از مشکلات به تخیلات فانتزی پناه ببرند( شبانه)، اما روجا عاقلانه تر به زندگی نگاه می کند. شاید از دست دادن پدر در کودکی سبب شده روحیه ی مقاوم تر و واقع بین تری داشته باشد.
کتاب به دو فصل تابستان و پاییز و هر فصل به سه تکه تقسیم شده است. هر تکه قصه و واگویه های یکی از شخصیت هاست. زبان ادبی و قلم شیوای نسیم مرعشی ، قصه ی این سه زن به خواندنی و جذاب کرده .
پاییز فصل آخر سال است ، برنده جایزه ی جلال ال احمد است و در زمانی کمتر از یکسال به چاپ هشتم رسیده . نسیم مرعشی پیش تر از این با داستان های کوتاه نیز جوایز ادبی را از آن خود کرده بود.
پاییز فصل آخر سال است
نسیم مرعشی
نشر چشمه
نشرآموت:
من پیش از تو / جوجو مویز
پس از تو / جوجو مویز
لالایی ها / الهه کاظم پور
من از گردنم بدم می آید / نورا افرون
زبان گل ها / ونسا دیفن باخ
لی لا لی لا / مارتین زوتر
آدم های روستایی خوب / فلانر اوکانری
همسر خاموش / ای اس ای هریسون
افسانه ی پسرک / فریبا کلهر
کشور ده متری / فریبا کلهر
نشر چشمه :
سرخ ِسفید / مهدی یزدانی خرم
خون مردگی / الهام فلاح
چرک / فلامک جنیدی
جایی به نام تاماساکو / فلامک جنیدی
پاییز فصل آخر سال است / نسیم مرعشی
پاییز از پاهایم بالا می رود /لیلا صبوحی خامنه
جامه دران /ناهید طباطبایی
بی باد، بی پارو / فریبا وفی
طلا بازی / امیرحسین شربیانی
نئو گلستان / پدرام ابراهیمی
نشر ققنوس و هیلا :
ملت عشق / الیف شاکاف
زندگی منفی یک / کیوان ارزاقی
چهره برافروخته / مرتضا کربلایی لو
وقتی سروها برگ می ریزند / فهیم عطار
سلام / نسیم غبیشی
قطار دهلی بمبئی / فریده خرمی
من آلیس نیستم ولی اینجا خیلی عجیبه / فریده حسینیان تهرانی
سامار / الهام فلاح
نشر کتاب نیستان / نشر افق / نشر ماهی
جذابیت عشق / تورج زاهدی / کتاب نیستان
گودی / جومپا لاهیری / نشر ماهی
بی نازنین / کیوان ارزاقی / نشر افق
نشر هیرمند:
دوره ی شش جلدی افسانه های ایرانی / محمد قاسم زاده
افسانه های کهن ایرانی / محمد قاسم زاده