برای فرار از دست زنهایی که پیشنهادهای دلسوزانهی زیر رو مدام بهم گوشزد میکنند،کجا فرار کنم؟
_بیا معرفیت کنم به دکتر فلانی.از خون خودت یه سرنگ میکشه، با حرکات ضربهای روی پوست صورتت وارد میکنه. پوستت جوان میشه. لکهات کمتر میشه.
_برو کلینیک فلان،بگو من معرفیت کردم. بگو فلانجا و فلانجا و فلانجای صورتت رو بوتاکس بزنه. حیفه. تو صورتت قشنگه. نباید بذاری پیر بشه.
_آدم وقتی میره جلوی آینه،با دیدن صورتش باید حال خوب بهش دست بده. چین و چروک و لک روحیه آدمو ضعیف میکنه.نباید اجازه بدی این اتفاق بیفته. بیا برو یه حالی به صورتت بده.
_ تو دستکاری نکرده، صورت خوبی داری. حیفه بهترش نکنی. فردا بیا ببرمت کلینیک فلانی. خودم هم باهات میام.
حالا هرچی بگی اهلش نیستم. مهم نیست برام. حالم با چیزهای دیگه خوبه. سلامتی مهمتره برام و ...
ولمون کن زِنعامو...
نویسنده ای تازه کار برای ادامه دادن مجموعه کتابهای نویسنده ای دیگر دعوت به کار می شود و با اقامت در منزل آن نویسنده قدم به قدم موجب شناختن شخصیت وریتی به خواننده می شود.
داستان بر پایه ی هیجان و ایجاد شک و تردید شکل گرفته و خواننده با ذهن لوون افراد خانواده ی وریتی را می شناسد.
غافلگیری پایان داستان گرچه باور ذهنی خواننده را به هم می ریزد اما با بی پاسخ گذاشتن سوالات پررنگی که نیازمند جواب هستند، فرایند باورپذیری را ناقص باقی می گذارد. دلیل انتخاب لوون از جانب جرمی علتی منطقی و قابل قبول ندارد. بی دست و پایی و میل به انزوای لوون که در تمام طول داستان به آن اشاره می شودبا ارتکاب به جنایت و پنهانکاری حقیقت وریتی از جرمی تضاد دارد.
داستان این کتاب شبیه فیلمهای سرگرم کنده ی دست چندم هالیوودی است.
زنی به نام وریتی
کالین هوور
مرو
پیرنگ این داستان کوتاه مهاجرت است. مهاجرتی نه به میل که به جبر. اهالی اقالیم کرد نشین عراق( اربیل، سلیمانیه، کرکوک) با ترس از جنایات حکومت مرکزی (صدام حسین) به قصد مهاجرت راهی اروپا می شوند و در در خلال این داستان با دوپارگی خانواده ها، مافیای قاچاقچیان آدم، سرگردانی و بی پناهی مهاجران و موثر نیفتادن مهاجرن بعنوان درمان دردهای اجتماعی نسل مهاجر روبرو می شویم.
جامعه ی اروپایی به شرقی های آواره روی خوش نشان نمی دهد و زشتی و پلشتی زیرپله ها و بدبویی مترو و مکان های عمومی را از چشم آنها می بیند. پولهای رد و بدل شده برای رسیدن به آن بهشت موعود را ندیده می گیرد و شریک شدن هوایی که تنفس می کنند را با شرقی های مهاجر برنمی تابد.
سرکیسه شدن توسط قاچاقچیان آدم در طی مراحل جابجایی میان کشورهای مختلف و سپس اشتغال به شغل های کم درآمد، امکان برخورداری از یک زندگی معمولی را از پناهندگان می گیرد. در کنار این معضلات، ایجاد شکاف فرهنگی در خانواده به راحتی باعث فروپاشی آن می شود.
کلیشه ی مردی با کلاه مشکی ، پالتوی مشکی و کفش آبی نماد قاچاقچی های انسان در گستره ی کردستان عراق تا اروپاست. تبدیل شدن ماموستا فرهاد به یکی از همین مردها گویای بدفرجامی زندگی کسانی است که نه در سرزمین و موطن اصلی خویش آرامش داشتند نه در دیار بیگانگان.
مردی با کلاه مشکی، پالتوی مشکی و کفش آبی
فرهاد پیربال
مترجم آکو حسین پور
نیماژ
در 46 سالگی با نظر فرمان دار نباید لاک زد و جلوی هنرجوهای بزرگ و کوچک نشست و بهشون داستان نویسی یاد داد.نقل کردن فرمان دار جدید خیلی حساسه به حجاب و اینا و همه باید ظاهر اسلامی آرمانی داشته باشن.
در حالی که کالسکه و قنداق و کهنه و پستونک بچه از استانبول وارد میشه و اضافه بار می خوره، برادزاده رییس قوه ی قضا به خاطر پولشویی به بیست سال حبس محکوم میشه ، کوه و جنگل توسط دختر فلانک و پسر بهمانک وزیر و وکیل تراشیده و خورده میشه، شلوار مردانه 500 هزارتومنه، مانتوی زنونه 700 هزار تومن، خرید عادی و بدون ریخت و پاش ماهانه ی یک خانواده ی چهارنفره میشه 4 میلیون و خرده ای( بدون گوشت و مرغ و ماهی و این چیزهای لوکس)، در حالیکه زندگی فقط اسمش زنده گیه و روزی صدبار باید بمیری و زنده بشی تا باورت بشه هنوز نفس می کشی با این وضعیت، اون میمونی که می شینه اون بالا باید بیاد در مورد لاک ناخن و کاشت ناخن پرسنل یک کتابخونه نظر بده و حکم کنه همه با پشم و پیلی و گرد و خاکی بیان سرکار تا امام زمان قبول کنه.
ای امام زمان بزنه به مغز کپک زده و گندیده تون.
آذر به جان مجموعه داستانی است کاملا زنانه، آمیخته به ترسها، دل نگرانی ها و دغدغه های زنانه. در هرکدام از این داستانهای به هم پیوسته، رد و نشانی از شخصیتهای قصه های دیگر دیده می شود. دلبستگی نویسنده به کاراکترها به حدی است که ماجرا و آدمهای قصه ی کتاب قبلش را نیز وارد این قصه های کوتاه کرده تا در وجهی دیگر و شکلی دیگر آنها را بشناسیم.
زن ها و دخترهای این قصه ها آذر و آتش به جان دارند. از بی مهری و بی رسمی مردانی که عاشقشان بودند، از تنهایی های بی یار و یاور ماندن، از ترس های لقلقه ی دهان مردمان شدن.
هرچه نسل پیشین دلمرده و هراسان و پریشان است از عشق و ثمره ی آن، نسل نو، جوان های قد کشیده در دامان همان نسل پیشین، پُر هستند از زندگی، از عشق، از اعتماد، از امید به فردا.
زبان پخته و نثر شیوای نویسنده قصه هایی خوش رنگ و لعاب ساخته و پرداخته و خواننده را به نبال خود می کشاند.
آذر به جان
شیوا پورنگ
چهره مهر

اخیرا اونقدر با کتاب صوتی حالم خوبه و با کتاب کاغذی سخت ارتباط میگیرم( از لحاظ دست گرفتن با این گردن و مچ درد) ، که دلم میخواد یک هندزفری جادویی داشتم تا بزنمش به کتابهای کاغذیم و بگم حالا بخون برام.
فکر کنم اگه در دوران ویکتوریا زندگی میکردم من هم یک ملازم زن جوان برای کتاب خواندن برای خودم داشتم. کلاه گیپور قلاببافی روی موهای سفیدم میکشیدم و با پتوی بافتنی روی زانوهام روی صندلی گهوارهای کنار شومینه می نشستم و تاب میخوردم ( بشرطی که من اون پیرزن پولداره باشم نه اون دختر فقیر کتابخوان).
اومدم یه مطلب عاطفی جانگداز بنویسم. بچه تکلیف عربیش رو آورد که براش از دفتر توی برگه a4 بنویسم کل حس و گدازشم پرید.
ولی از نوشتن به مداد و پاک کردن با پاک کن خیلی کیف می کنم.
خودش کجاست؟ داره به دوستش آنلاین بازی می کنه. صدای کری خوندن و خنده هاش میاد.
مجموعه داستانی است آکنده از زنانگی آمیخته به مسایل اجتماعی و باروهای خرافی و عامه و آنچه در بستر تاریخ معاصر برای انسانها اتفاق می افتد.
زبان نویسنده قوام یافته و پخته است. شخصیت اصلی هر قصه زنی است که یا در ملاء عام علیه بیعدالتی های عرفی و اجتماعی شوریده یا در درون خود عصیان کرده و واگویه هاش را می شنویم. گاهی نیز سرنوشت دونسل را در درون خود خفه کرده اند و مهر سکوت زده اند به دهان .
فرم در خدمت محتواست و گوشه ای از داستان نامفهوم باقی نمی ماند.
کلیسای کانتور
مریم حبیبی
چهارسو
از جانب مریم حبیبی برای نقد این کتاب بعنوان منتقد دعوت شدم. و مریم نهال بلوطی در زاگرس بنامم کاشت و به من هدیه داد.
خانواده اشرافی و بورژوای بودنبروک در لوبک آلمان طی چهارنسل دچار زوال می شود. در واقع با مرگ افراد ذکور خانواده، در حالیکه زنان خانواده در سلامت به سر می برند دیگر نشانی از استواری و افتخار در آن دیده نمی شود. اتکای تجارت و وجهه ی اجتماعی یک خاندان به نفوس مذکر خانواده آن بخش از جامعه ی سنتی آلمان قرن نوزده و نیمه اول قرن بیست را در معرض دید می گذارد.
کتاب به معرفی افراد تاثیرگذار خانواده اعم از زن و مرد می پردازد. تونی دختری ست که از ابتدا با خواسته های خانواده هم مسیر نیست اما به آن تن می دهد و شکستهای پی درپی او را از پا نمی اندازد و انگیزه ی زندگی را از او نمی گیرد. توم اما علیرغم ظاهر شیک و همیشه ترو تمیز چندان قوی نیست و در دهه ی چهل براثر فشارهایی که به خود متحمل کرده از پا می افتد. کریستیان تنها کسی است که برای دل خودش زندگی می کند و اهمیتی به اوج و افول خاندان نمی دهد.و مجازاتی که در نهایت برایش در نظر گرفته شده از نظر هیچکس غیرمنصفانه نیست.
شورش های اجتماعی دهقانان علیه ملاکین و اشراف، شکل گیری مناصب و مقام های اجتماعی و سیاسی به پشتگرمی پول و ثروت،شکاف طبقاتی در جامعه و نوع زندگی بورژواهای آلمانی در متن کتاب به نحو تاثیرگذاری به تصویر کشیده شده.
بودنبروک ها
توماس مان
نشر ماهی
- نابسامانی جوامع اروپایی در ادوار پیشین درس عبرتی است برای دوری کردن از تبعیض و شکاف طبقاتی در مملکت داری هر اقلیمی. کاش خواندن این دست رمانها تکلیف شب بالانشینان حاکم بر جامعه بود.
هر نوع نمایشگاه حضوری و مجازی و طرح تخفیف رو حرام اعلام می کنن و فحش و نفرین می کنن به هرکسی که از این تخفیفهای فصلی و سالانه استفاده کنه و کتابفروشی های کوچک رو حمایت نکنه و ازشون خرید نکنه. بعد یهو میان میگن ( دوست جونی ها مجوز ما هم رسید. از این به بعد از ما هم توی طرح تخفیف خرید کنین). هرچی هم تا حالا گفته بودن فراموش می کنن. بعبارتی دیگی که برای من نجوشه، سر سگ توش بجوشه.
بهترین کار همینه که هرجا دیدی با توان مالی و شرایط دوری و نزدیکی راهت به مراکز فروش، همخوانی داره خریدت رو انجام بدی و ناله نفرین های آدم های پولکی و دوزاری رو به هیچ بگیری .
ناشر، کتابفروش و هر صنف دیگه ای که همراه نمیشه با روزنه های کم سویی که طرح تخفیف توی روند کتابخوانی ایجاد می کنه و نه تنها تخفیف نمیده بلکه حکم میده خون اون ناشر و کتابفروش هایی که تخفیف میدن حلاله و مردم بیشعورن ( به همبن صراحت)که نمیان از من خرید کنن و میرن از تخفیفیه خرید می کنن، آیا موجود دلچسبی خواهد بود؟