یه نفر چند روزه قهره. غذا نمی خوره. از بیرون هم چیزی بخری نمی خوره.من از این ور دارم پرپر می زنم که بچه م گشنه ست. الان ضعف می کنه. از حال میره. چرا آشتی نمی کنه؟چرا توی همون اتاقش غذا نمی خوره؟ و ...
وقتی میره بیرون، وقتی می رم توی اتاقش برای کاری، دوتا سطل یک کیلویی بستنی . یه جعبه خالی پیتزا پیدا می کنم که در ساعاتی که ما بیرونیم و خونه نیستیم خریده و خدمت شون رسیده و دیگه گرسنه نیست!
بازم از جذابیتهای مادرانگی میگم براتون.
اول بنام خدا...چرا من دیگه بلد نیستم پیام ها رو جواب بدم؟ یعنی چرا ریپلای رو پیدا نمی کنم؟
دوم...سلام و ارادت آقای دکتر...
چون بلد نبودم در قسمت پیامها ، پاسخ بدم اینطوری توی پست نوشتم.
من دکتری قبول نشدم.یک بار ، همون سال بعد از فارغ التحصیلی ارشد، آزمون دادم. و اگر ماه را در دست راستم و خورشید را در دست چپم بگذارند حاضر نیستم بخونم براش تا قبول بشم.هم از چشمم افتاده هم انگیزه ندارم براش.
و الان نگرانم که شما و دوستان بخاطر دکترا نداشتنم دیگه اینجا رو نخونین
تو رو خدا من ارشد وبلاگستان باشم که نمی خواد دکتری بگیره ، ولی می خواد دوستهای وبلاگیش رو داشته باشه. تو رو خدا ( با لحن پسرک مهمونی )
گروهی از پسران کودک و نوجوان طی حادثه ی سقوط هواپیما در جزیره ای متروک دورهم جمع شده اند و راه های زنده ماندن را تجربه می کنند. در اثر اتفاقی پسران بزرگتر که مدعی ریاست اند, دچار اختلاف شده و دسته های از هم جدا تشکیل می دهند.
چگونگی شکل گیری اجتماع و انتخاب رییس و تعهد داشتن یا نداشتن به مسئولیتهای تعیین شده حوادث داستان را پیش می برد. تا جایی که بی توجهی به مراقبت از آتش دسته شکارچی ها را بی آتش و دسته ی باقی مانده را بی گوشت می گذارد.
فرقی ندارد انسانها از چه رنگ و نژادی و متعلق به کدام بخش از کره ی خاکی اند. قدرت نیروی مخربی دارد و به دست هرکسی می افتد جز به کشتار ختم نمی شود.
پسرکان کوچک دیروز تبدیل به قاتلانی بالفطره می شوند و برای بدست آوردن آتش از تنها وسیله ی دیدن پسرعینکی نمی گذرند و در نهایت او را با شقاوت می کشند. به پسرتنها مانده ی پناه گرفته میان بیشه رحم ندارند و با آتش زدن علفزار قصد دارند او را زنده زنده بسوزانند.
برتری شر بر خیر به عینه در این داستان مشهود است. علیرغم شفاف بودن و آشکار بودن عدالت و خیر، این هیولای هفت سر شرارت است که بر عقل و عمل پسرکان می تازد.
سالار مگس ها نمونه ی ملموس فساد انگیز بودن قدرت حتی در جامعه ای چندنفره است.
سالارمگس ها
ویلیام گلدینگ
انتشارات بهجت
برای فرار از دست زنهایی که پیشنهادهای دلسوزانهی زیر رو مدام بهم گوشزد میکنند،کجا فرار کنم؟
_بیا معرفیت کنم به دکتر فلانی.از خون خودت یه سرنگ میکشه، با حرکات ضربهای روی پوست صورتت وارد میکنه. پوستت جوان میشه. لکهات کمتر میشه.
_برو کلینیک فلان،بگو من معرفیت کردم. بگو فلانجا و فلانجا و فلانجای صورتت رو بوتاکس بزنه. حیفه. تو صورتت قشنگه. نباید بذاری پیر بشه.
_آدم وقتی میره جلوی آینه،با دیدن صورتش باید حال خوب بهش دست بده. چین و چروک و لک روحیه آدمو ضعیف میکنه.نباید اجازه بدی این اتفاق بیفته. بیا برو یه حالی به صورتت بده.
_ تو دستکاری نکرده، صورت خوبی داری. حیفه بهترش نکنی. فردا بیا ببرمت کلینیک فلانی. خودم هم باهات میام.
حالا هرچی بگی اهلش نیستم. مهم نیست برام. حالم با چیزهای دیگه خوبه. سلامتی مهمتره برام و ...
ولمون کن زِنعامو...
نویسنده ای تازه کار برای ادامه دادن مجموعه کتابهای نویسنده ای دیگر دعوت به کار می شود و با اقامت در منزل آن نویسنده قدم به قدم موجب شناختن شخصیت وریتی به خواننده می شود.
داستان بر پایه ی هیجان و ایجاد شک و تردید شکل گرفته و خواننده با ذهن لوون افراد خانواده ی وریتی را می شناسد.
غافلگیری پایان داستان گرچه باور ذهنی خواننده را به هم می ریزد اما با بی پاسخ گذاشتن سوالات پررنگی که نیازمند جواب هستند، فرایند باورپذیری را ناقص باقی می گذارد. دلیل انتخاب لوون از جانب جرمی علتی منطقی و قابل قبول ندارد. بی دست و پایی و میل به انزوای لوون که در تمام طول داستان به آن اشاره می شودبا ارتکاب به جنایت و پنهانکاری حقیقت وریتی از جرمی تضاد دارد.
داستان این کتاب شبیه فیلمهای سرگرم کنده ی دست چندم هالیوودی است.
زنی به نام وریتی
کالین هوور
مرو
پیرنگ این داستان کوتاه مهاجرت است. مهاجرتی نه به میل که به جبر. اهالی اقالیم کرد نشین عراق( اربیل، سلیمانیه، کرکوک) با ترس از جنایات حکومت مرکزی (صدام حسین) به قصد مهاجرت راهی اروپا می شوند و در در خلال این داستان با دوپارگی خانواده ها، مافیای قاچاقچیان آدم، سرگردانی و بی پناهی مهاجران و موثر نیفتادن مهاجرن بعنوان درمان دردهای اجتماعی نسل مهاجر روبرو می شویم.
جامعه ی اروپایی به شرقی های آواره روی خوش نشان نمی دهد و زشتی و پلشتی زیرپله ها و بدبویی مترو و مکان های عمومی را از چشم آنها می بیند. پولهای رد و بدل شده برای رسیدن به آن بهشت موعود را ندیده می گیرد و شریک شدن هوایی که تنفس می کنند را با شرقی های مهاجر برنمی تابد.
سرکیسه شدن توسط قاچاقچیان آدم در طی مراحل جابجایی میان کشورهای مختلف و سپس اشتغال به شغل های کم درآمد، امکان برخورداری از یک زندگی معمولی را از پناهندگان می گیرد. در کنار این معضلات، ایجاد شکاف فرهنگی در خانواده به راحتی باعث فروپاشی آن می شود.
کلیشه ی مردی با کلاه مشکی ، پالتوی مشکی و کفش آبی نماد قاچاقچی های انسان در گستره ی کردستان عراق تا اروپاست. تبدیل شدن ماموستا فرهاد به یکی از همین مردها گویای بدفرجامی زندگی کسانی است که نه در سرزمین و موطن اصلی خویش آرامش داشتند نه در دیار بیگانگان.
مردی با کلاه مشکی، پالتوی مشکی و کفش آبی
فرهاد پیربال
مترجم آکو حسین پور
نیماژ
در 46 سالگی با نظر فرمان دار نباید لاک زد و جلوی هنرجوهای بزرگ و کوچک نشست و بهشون داستان نویسی یاد داد.نقل کردن فرمان دار جدید خیلی حساسه به حجاب و اینا و همه باید ظاهر اسلامی آرمانی داشته باشن.
در حالی که کالسکه و قنداق و کهنه و پستونک بچه از استانبول وارد میشه و اضافه بار می خوره، برادزاده رییس قوه ی قضا به خاطر پولشویی به بیست سال حبس محکوم میشه ، کوه و جنگل توسط دختر فلانک و پسر بهمانک وزیر و وکیل تراشیده و خورده میشه، شلوار مردانه 500 هزارتومنه، مانتوی زنونه 700 هزار تومن، خرید عادی و بدون ریخت و پاش ماهانه ی یک خانواده ی چهارنفره میشه 4 میلیون و خرده ای( بدون گوشت و مرغ و ماهی و این چیزهای لوکس)، در حالیکه زندگی فقط اسمش زنده گیه و روزی صدبار باید بمیری و زنده بشی تا باورت بشه هنوز نفس می کشی با این وضعیت، اون میمونی که می شینه اون بالا باید بیاد در مورد لاک ناخن و کاشت ناخن پرسنل یک کتابخونه نظر بده و حکم کنه همه با پشم و پیلی و گرد و خاکی بیان سرکار تا امام زمان قبول کنه.
ای امام زمان بزنه به مغز کپک زده و گندیده تون.
آذر به جان مجموعه داستانی است کاملا زنانه، آمیخته به ترسها، دل نگرانی ها و دغدغه های زنانه. در هرکدام از این داستانهای به هم پیوسته، رد و نشانی از شخصیتهای قصه های دیگر دیده می شود. دلبستگی نویسنده به کاراکترها به حدی است که ماجرا و آدمهای قصه ی کتاب قبلش را نیز وارد این قصه های کوتاه کرده تا در وجهی دیگر و شکلی دیگر آنها را بشناسیم.
زن ها و دخترهای این قصه ها آذر و آتش به جان دارند. از بی مهری و بی رسمی مردانی که عاشقشان بودند، از تنهایی های بی یار و یاور ماندن، از ترس های لقلقه ی دهان مردمان شدن.
هرچه نسل پیشین دلمرده و هراسان و پریشان است از عشق و ثمره ی آن، نسل نو، جوان های قد کشیده در دامان همان نسل پیشین، پُر هستند از زندگی، از عشق، از اعتماد، از امید به فردا.
زبان پخته و نثر شیوای نویسنده قصه هایی خوش رنگ و لعاب ساخته و پرداخته و خواننده را به نبال خود می کشاند.
آذر به جان
شیوا پورنگ
چهره مهر
اخیرا اونقدر با کتاب صوتی حالم خوبه و با کتاب کاغذی سخت ارتباط میگیرم( از لحاظ دست گرفتن با این گردن و مچ درد) ، که دلم میخواد یک هندزفری جادویی داشتم تا بزنمش به کتابهای کاغذیم و بگم حالا بخون برام.
فکر کنم اگه در دوران ویکتوریا زندگی میکردم من هم یک ملازم زن جوان برای کتاب خواندن برای خودم داشتم. کلاه گیپور قلاببافی روی موهای سفیدم میکشیدم و با پتوی بافتنی روی زانوهام روی صندلی گهوارهای کنار شومینه می نشستم و تاب میخوردم ( بشرطی که من اون پیرزن پولداره باشم نه اون دختر فقیر کتابخوان).
اومدم یه مطلب عاطفی جانگداز بنویسم. بچه تکلیف عربیش رو آورد که براش از دفتر توی برگه a4 بنویسم کل حس و گدازشم پرید.
ولی از نوشتن به مداد و پاک کردن با پاک کن خیلی کیف می کنم.
خودش کجاست؟ داره به دوستش آنلاین بازی می کنه. صدای کری خوندن و خنده هاش میاد.