سر برهنه کردن و سرتراشیدن و خط و نشون کشیدن بازیگرها طوریه که اصلا باورش نمی کنم.
ما یک ضرب المثل داریم که میگه: تغاری بشکند ماستی بریزد، جهان گردد به کام کاسه لیسان.
مهسا امینی
ژینا امینی
بعضی اتفاق ها فصل خطاب هستن برای آدم. تقسیم میشی به قبل از اون اتفاق و بعد از اون اتفاق. موندنت با آدمها برات میشه نوع واکنش شون به اون اتفاق. از همون عقاید خرکیِ یا با منی یا علیه منی.
و چقدر تند تند و پشت سرهم دچار این فصل خطابها میشیم.
سال چهارفصل؟ نه کتاب هزار فصل شدیم دیگه.
اونقدر یکی یکی حذف شون می کنیم از دایره ی ارتباطا مون کم کم می بینیم جز یه مشت خل و دیوونه که مثل خودمونن بقیه سرشون توی آخوره و دارن لف لف می خورن و خرکیف میشن و به ریشت می خندن.
ژینا امینی
مهسا امینی
گذاشتمش کنار. دیگه کج دار و مریز رفتار کردن باهاش و با مغز خشک و فندقیش کافی بود.
دلش مهربونه؟
مهربونی چیه؟ اینکه نخوای هیچ کسی ازت دلخور نباشه؟ اینکه بخوای همه رو راضی نگهداری؟همه رو؟ همه ی همه؟
نمیشه که.
خاطره ی دختر فهمیده که در دهه ی شصت خانواده ای روشنفکر و عاقل داشت و از دهه هفتاد تا الان توی خانواده ی همسری دگم و متعصب به بدیهی ترین ظلمات و تاریکی ها برای همیشه به فراموشی سپرده شد.
ژینا امینی
مهسا امینی
با دوستی جایی رفتم که صرفا جهت درک یک فضای متفاوت بود.جلسه گردان جمع مشکوک نگاهم کرد و آخر جلسه گفت بیا بغلت کنم.
گفتم من به دلیل دیگری اینجام و مساله ام مساله ی مطرح شده در گروه نیست.
همچنان مشکوک نگاه کرد و گفت: باشه. عیبی نداره بیا.
فکر کنم باید واضح بگم نویسنده ام و می خوام ایده پروری کنم تا رسما بیرونم کنن.
چیزهای ناخوشایندی رخ داد و در جریانه که همه دلیل و منشاءش رو می دونیم ولی هرگز نمی تونیم در موردش حرف بزنیم. و این خیلی بده.
کاش رفتن پیش روان درمانگر جزو واجبات زندگی بشه و همه رو اجباری ماهی یکبار بفرستن پیش شون و گواهی بدن بهشون که این ماه رفتن. من حاضرم هفته ای یکبار برم.
گرونه لعنتی..گروووووووووووووون.
برای یکی مثل من که اهل حرف زدندر مورد مساله نیستم واقعا لازم و واجبه.
پسربزرگه ارشد بالینی قبول شد، دانشگاه آشتیان. من که کلی ذوق کردم براش.
منتظریم ببینیم استعداد درخشان کجا قبول میشه.
ببینیم بالاخره میره یه شهر دیگه که کمی مستقل بشه و روی پای خودش بایسته یا همینجاها می مونه و باز پدرش تموم کارهاش رو می کنه و از الف تا یا نمیذاره کسی کاری انجام بده.
ناگفته نذارم که اقای پدرش هم ارشد حسابداری قبول شد. اون هم دو جا. ملارد و ساوه.
آیا مایلید شوهرتان دانشجو شده و در تردد باشد؟
خیرررررررررررررررررررررر...اصلاااااااااااااااااا و ابداااااااااااااااااااااااا!!!!!
چرااااااا؟
زیرا ما این دوران را حدود سی سال قبل با وی تجربه نموده ایم و بسی سخت و دشوار بود. دیگر توانی در ما نمانده است.بعله!
مرگ و خودآگاهی نسبت به آن در آثار موراکامی نقش پررنگی دارد. در رمان رئال جنگل نروژی نیز سایه ی محتوم آن روی سر همه هست. مرگ خودخواسته ی کیزوکی زندگی نائوکو و واتابه را تحت الشعاع قرار داده و انتخاب نائوکو اثری طولانی و عمیق روی زندگی جوانی تا میانسال واتابه دارد.
مرگ در بیمارستان مشغول خیارخوردن با پیرمرد روی تخت است. در اتاقهای آسایشگاه کوهستانی پرسه می زند. دور تنه ی درختهای جنگل های تاریک می گردد.طوری نزدیک و درمیان آدمهاست که گویی فقط نوع انتخابش در آنها متفاوت است.
مرگ ناگزیری گرچه عادی تلقی می شود و امری است حتمی، اما به جد نوع آن و بخصوص خودکشی، روی اطرافیان فرد درگذشته اثرات مخربی دارد. گویا عشق آن انگیزه و دلیل محکمی نیست که آدمی به آدمی دیگر تکیه کند و از ناامیدی و تباهی فاصله بگیرد.
بناست عشق باوری در همین رمان نجات بخش باشد اما همچنان در میانسالیِ واتابه او را اندوهگین و پریشان از یادآوری خاطرات بیست سالگی اش می بینیم.
اشاره به تمایل به خودکشی و اقدام به آن در نسل جوان و حتی نوجوان دهه نود ژاپن از مواردی است که در دل داستان گنجانده شده.
جنگل نروژی
هاروکی موراکامی
نوای مکتوب
-شنیده بودم ترجمه ی فارسی این کتاب سانسور بیش از پنجاه صفحه ای دارد. قصد کرده بودم نسخه ی انگلیسی اش را بخوانم. تنبلی نگذاشت بیشتر از بیست صفحه پیش بروم.
-فیلم ساخته شده بر اساس این داستان را دیدم و قید خواندن زبان اصلی را زدم.
بناست اقلیما ایوبی و سعیدبشیری، روی مساله ی قداست در بنیان جوامع پژوهشی مشترک انجام دهند. اقلیمای یهودی متعلق به جامعه ای متعصب است که خود را صاحب خون پاک می دانند و هرگونه تمزیج و اختلاط با خونهای دیگر را در زمره ی گناهان نابخشودنی قرار می دهند. سعید بشیری پسر مرد و زنی است که در برحه های مختلف زمان، به نقش کاتب و عارف و معشوق و رقاصه ی اثیری در می آیند و دختر دفن شده در باغ خانه اسباب پریشانی و اندوه آنهاست.
یافتن خط مشترک روایتهای تو درتو و چندصدایی در این رمان صبوری می خواهد. اقلیما با بررسی دست نوشته های قدیمی شرح حال کشته شدن شدرک قدیس را پی می گیرد و سعید با مرور آنچه از پدرش باقی مانده شیخ یحیی کندری را باز می شناسد.
تکرار آن روح آغازین در بدنهای ثانویه و زوال ناپدیر بودنش اندیشه ی اصلی این رمان است. چنانکه که زنها در ازمنه ی پس و پیش، در قالبهای مختلف حلول می کنند و مردان خدا نیز.
در هم آمیختگی نثر کلاسیک و زبان امروزی در روایتهای مختلف( زمان شدرک و یحیی کندری و سعید و اقلیما) سبب دلزدگی از دنبال کردن داستان نیست که این داستانی است شگفت و زیبا و به قوت بسیار.
اسفار کاتبان
ابوتراب خسروی
نشر قصه
نشر آگه
این یارو که گفته کمربند عفاف و اینها نکنه منظوری کمربند عفت در دوران وایکینگ هاست؟ حالا یا هنوز زوده برای علنی کردن این حکم. یا یه چیزی شنیده می خواد ببینه میشه عملیش کنه یا نه.