بابای خانم فلانیِ چند پست قبل رفت.
بابای دختری که توی فامیل اینوری با بقیه فرق داشت و حس و حال قشنگی داشت رفت.
پسربسیار جوان خانم هنرجوی داستانم که چندسال است با هم کتاب رد و بدل می کنیم و درد دل، رفت.
این یکی طوری کبابم کرده که اصلا نمیتوانم در موردش حرف بزنم.
غیر از کانال تلگرام که اونجا هم خیلی مراقب و محتاط می نویسم که مبادا نشانی از شادی داشته باشه، هیچ جا حوصله ی نوشتن و حرف زدن ندارم. فکر می کنم چه دل خوشی داشتم که از هرچیزی عکس می گرفتم و اینستا یا تلگرام میگذاشتم. چه دیوونه ای بودم که با این چیزها حس خوبی پیدا می کردم.
یک چیز عظیمی در من مرده که انگار با هیچی زنده نمیشه.
بازهم گل پرورش میدم. خیاطی و گلدوزی می کنم، کتاب می خونم، فیلم و سریال می بینم، اما واقعا لدتی ندارن برام. مثل غذاخوردن روزانه که نیاز بدنه و بدونش احتمال مرگ هست باهاشون رفتار می کنم. انجام میدم که زنده بمونم.
لعنت بهت که امید رو در ما کشتی.
آنجا که ادبیات با اگزیستانسیالیسم پیوند می خورد نهانی ترین زوایای وجود آدمی در معرض دید قرار می گیرد. خودخواهی، شرارت، حقارت، محق بودن به جنایت و هرآنچه انسانی در تنهاترین و پنهانی ترین حالات خود با خوبشتن در موردش فکر می کند یا حرف می زند در این ادبیات نمودی درخشان پیدا می کند.
بسته به قوت قلم و قدرت خیال نویسنده در چینش کلمات و عواطف این مگوهای درونی وجهی مشترک با میلیونها آدمی که خواننده داستان خواهند بود، پیدا می کند.
خوان پابلو خود را مورد توجه جهان نمی بیند. آن مقدار کافی از اقبال و تحسین مورد نیازش را از محیط دریافت نمی کند و با توجهِ عادی و معمولی ماریا به گوشه ای از تابلوی نقاشی او که خوان آن را بخش مهم و چندلایه ی نقاشی می داند، حس عاطفی غلیظی به ماریا پیدا می کند. سرتاسر کتاب به شک و بدبینی های خوان به ماریا و خودخوری های درونی او می پردازد. گفتگوهای خوان با خود در قالب اعترافنامه ی قتل ماریا گویای عدم تعادل روحی اوست. سایه های شک تمام زندگی خوان را پر کرده و او از اقرار به همسر ماریا و تحقیر مرد نابینا که به نوعی تحقیر خویشتن است، ابایی ندارد.
آنچه در این داستان مورد توجه قرار می گیرد، وفور دلدادگان ماریا و خیانت او نیست، بلکه درونیات تاریک خوان پابلوست که لرزه بر اندام خواننده می اندازد.
ادبیات اگزیستانسیالیسم مجالی فراهم می کند تا آدمی خود را با آینه ای روبرو ببیند و نگفته های خویش را در آن کشف کند.
تونل
ارنستو ساباتو
انتشارات نیلوفر
مسلمانان چچن ( در ققفاز )در جنگ با نیروهای نطامی روس در میان خود دچار چند دستگی و تفرقه شده اند. حاجی مراد رییس یکی از قبیله های ققفازی خود را به روسها تسلیم می کند تا در ازای این تسلیم شدن با روسها علیه یکی از روسای قبایل که پدر او را کشته متحد شده و بجنگد. و نیز قول حمایت از امنیت و جان خانواده اش را به او بدهند. در این میان شامیل که بین چچنی ها مرتبه ی امامت دارد خانواده ی حاجی مراد را گروگان می گیرد تا حاجی خودش را تسلیم کرده و مجازات شود. در نهایت حاجی مراد نه به دست روسها بلکه توسط مردی که اهل روستا و همسایه ی خودش است کشته می شود.
شیوه ی برخورد و واکنش حاجی مراد به رسوم و جشن و دورهمی های روس ها و پوشش زنان و معاشرت با آنها به تفاوت فرهنگی میان دو قوم در یک کشور به خوبی پرداخته و حاجی مراد را فردی دموکرات و منطقی نه متعصب و افراطی ( آن گونه که شامیل و پیروانش هستند) نشان می دهد.
حاجی مراد
لئو تولستوی
کتاب پنجره
آپارتمانی قدیمی و مستهلک در پاریس مأمن تعدادی از ایرانی های مهاجر و غیرایرانیهای اهل هرجای دنیاست. ایرانی ها به نقل از خاطرات سفیری اروپایی در دوره ی قاجار، ریاکار و بزن دررو و زیرآب زن اند. این ویژگی را در آنهایی که در آپارتمان شش طبقه ی پاریسی با توالتی مشترک (که اغلب آلوده و ناپاکیزه است) زندگی می کنند مشاهده می کنیم. هر کدام از ساکنان ساز خودش را می زند. یکی مدعی پیامبری است و شروع به مجازات گناهکاران می کند. یکی به انواع هنر آلوده و هیچکدام را به سرانجام نرسانده. یکی از اشتباه شباهت تلفظ قم ایران با رم اروپا با دخترهای زیبا دیت می گذارد. یکی سرخورده از رابطه ی عشقی، تن به دیگران می سپارد.
در این ملغمه ی آشوبناک، دو فرشته ی نکیر و منکر در قالب ذهنی فاوست و سرخپوست( از شخصیتهای ادبی مورد علاقه ی راوی) زندگی او را از کودکی و جوانی تا حال می کاوند تا شاید به او حالی کنند چندان بی ربط هم مجازات نشده. بازگشت در قالب گابیک به دنیا مجازات سنگین تری است برای مردی که دچار دقفه ی زمانی و خودویرانگری است و از چهارده سالکی به بعد دیگر تصویر خودش را در آینه ندیده.
زبان کتاب پخته و پالوده و به قوت است. فرم دائم در نوسان روایت، آشفتگی روحی و ذهنی راوی را تشدید و تاکید می کند. این داستان در قالب یک آپارتمان شش طبقه می تواند نماد جهانی باشد که ابناء بشر در آن مدام در حال آزردن یکدیگرند که نه خود آرامش دارند و نه می گذارند دیگران آسوده زندگی کنند و حتی حیوانات از آُزارگری آنها در امان نیستند.
همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها
رضا قاسمی
انتشارات نیلوفر
مهاجران پناهنده در هر شکل و رسمی که باشند تبدیل به موجوداتی خوشبخت می شوند با اندکی آزادی و اندکی امنیت. چیزی که در کشور خود از آن محروم بوده اند.
داستان این کتاب در مورد پناهنگانی است که در سوئد ( بهشت امنیت و قوانین حمایتگر اجتماعی) با هم آشنا شده اند و نقطه مشترک شان تمایلات سیاسی مخالف با کشور متبوع شان است.
سامی پناهنده ی ترک در بیمارستان با یکی از شکنجه گران حکومتی ترکیه مواجه می شود که در پیرسالی با بیماری کشنده ی که او را به پایان خط رسانده تنها چند اتاق با او فاصله دارد. برنامه ی انتقام گرفتن از این شکنجه گر در شورای پناهندگان مطرح می شود و همین امر بهانه ای است برای مرور زندگی سامی و دوستانش که ملیتهای مختلفی از سرتاسر جهان دارند و هرکدام زخمی از حکومت بر دل و روح.
مقابله ی دو راوی در روایت، سبک جالبی ایجاد کرده. یک راوی نویسنده ای است که داستان انتقام گیری سامی و دوستانش را با جذابیتها و توصیفات ادبی همراه کرده، یک راوی خود سامی است که رک و صریح هرآنچه می خواهد را می گوید و قصد مطلوم نمایی یا شیک جلوه دادن موقعیتش را ندارد.
زبان داستان روان و پر کشش است و سوال بی جوابی برای خواننده باقی نمی گذارد.
فرهنگ و رسومات و عادات هر کدام از پناهندگان دستمایه ی بخشی از داستان شده و آمیختن این همه خرده فرهنگ با فرهنگ کشور مقصد فضای داستانی جذابی خلق کرده.
آدم، مرگ، گربه
زولفو لیوانلی
نشر نگاه
چه ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی
فریدون امانی صاحب کمپانی لاستیک از خانواده ای می آید که منسب به نواب صفوی است. فریدون متمایل به هرجایی است که نان آنجاست. خواه ضیافت شاه باشد خواه دورهمی انقلابیون. هرجا فریدون را در کنار خانواده می بینی شاکی است که (شام/ ناهار نداری بخوریم؟) غم نان چنان او را در چنبره ی خود اسیر کرده که سر جان و زندگی پسرانش با همه معامله می کند. ( تا پای جون باهاتون میام، اما اسم سیاست که بیاد من نیستم).
فریدون سه پسر دارد، مادر با انگشت نشان می دهد چهارتا. او چهار پسر و یک دختر دارد. پسرها هرکدام پیرو مسلک و مرامی و با دیگری متفاوتند. یکی کمونیست است، یکی مجاهد، یکی انقلابی و دیگری آزادی خواه. زندگی خانواده ی فریدون که متمرکز یر روایت مجید است نمادی از تفاوت اعتقادات و باورهای جامعه است.باورهایی که گاه در موازات هم سیر می کنند و گاه به هم برخورد کرده و سبب خونریزی می شود. فریدون پسرانش را تا جایی که مطیع و رام باشند گردن می گیرد و از آنجایی که صاحب اراده و زبان باشند منکرشان است. برای رهایی ایرج از زندان شاه و سپس انقلاب هیچ تلاشی نمی کند. از پهلوی چرب ایرج خوب می خورد و با دیدار و صبحانه خوردن و ریش گذاشتن و انگشتر الماس را با عقیق عوض کردن امتیازات چشم گیری از انقلاب می گیرد. همان طور که پیش از انقلاب از سفره ی دربار بهره می برد.
در خانواده ی فریدون همه ی مردان انقلابی اند. هر کدام در مسیر مورد علاقه ی خود. زن های داستان ( مادر – انسی- فهیمه-فخری-رویا ...) بجز نگران بودن برای زندگی و سرنوشت مردهاشان و و مورد سواستفاده قرار گرفتن از جانب همین مردها، نقش دیگری ندارند. حتی دختر مبارزی که در تیمارستان به دیدن مجید می آید با فکت های جنسی و جنسیتی شناسانده می شود. آنقدر که حرف از مردانگی در داستان انقلاب هست، رنگ و بویی از زنان نیست. نه دانش و دریافتی نه حرف تاثیر گذاری. گاه نفرین های مادر به حکومت ( شاه و انقلاب) را می بینیم . بیشتر نه.
سیر تحول عقاید و مرام انقلابیون در روند سفر مجید از آلمان به ترکیه با ذکر اسامی حقیقی افراد به روشنی نشان می دهد که هر انقلابی چگونه فرزندان خود را می خورد و تفاوت فکری آنها را بر نمی تابد و حتی بعد از سالها آنها را در سوراخ موشهای عاریه ای شان پیدا کرده و با صحنه سازی و تظاهر به خودکشی از بین می برد. این حرکت اجتماعی به ماشینی تبدیل می شود که آدمهای رانده شده( پسر انسی) را پیدا کرده و پرورش داده و از آنها استفاده ی ابزاری می کند.
فریدون سه پسر داشت با نگاهی به داستان اسطوره ای فریدون شاهنامه و پسرانش و ضحاک، فریدون امانی را در بستر پیش و پس از انقلاب کالبدشکافی کرده و وجوه مختلف اقتصادی و اجتماعی و سیاسی آن را در داستانهایی نمادین روایت می کند. سبک روایت شناخته ی شده ی معروفی به سیاق کتابهای دیگر اوست و با داستانهای تو درتو قصه ای ناب ساخته.
فریدون سه پسر داشت
عباس معروفی
نشر گردون
در دوران حکومت موسولینی بر ایتالیا گروهی از روشنفکران در حال مبارزه با مصادیق ظلم و تبه کاری فاشیسم اند. پیترو سپینا مبارزی است که در پی تعقیب و گریز به کشورهای اروپایی متعدد پناه برده و اینک با صورتی که با تنتور ید سوزانده تا پیر و سال دار به نظر برسد و توسط حکومتی ها شناخته نشود، پنهانی به سرزمین مادری و روستایی در نزدیکی محل تولدش آمده . نگاه او به زندگی اخلاق و مذهبی و اجتماعی کافون ها ( روستاییان فقیر- دهاتی های بی چیز) داستان نان و شراب و دانه ی زیر برف را شکل می دهد.
سپینا از خانواده ای ثروتمند و مورد حسد و بغض دیگر ملاکان منطقه است. این خانواده ها برای برخورداری از امتیازات اجتماعی مدام در حال توطئه چیدن برای یکدیگرند. از لو دادن محل سپینا ابایی ندارند و آن را امری مقدس می پندارند. این مساله در میان کافون ها نیز رایج است. آنها چنان در خرافه و باورهای بدوی غرق اند که ظلم آشکار حکومت در مورد خود را نمی بینند و برای افشای محل اختفای فرد متواری و گرفتن جایزه ( ولو فقط تشویق) از این باورهای خرافی آسمان ریسمان می بافند تا کار خود را توجیه کنند.
نگاه انتقادی سپینا به باورهای مذهبی و اخلاقی و اجتماعی جامعه ی روستایی و شهری ایتالیای آن دوره، در خرده روایتهای خواندنی که سرتاسر دوکتاب را آراسته مشهود است.
سپینا در نهایت آدم ماندن و دل بستن نیست. محبت هیچ زنی او را پایبند نمی کند. او اهل نگاه و اندیشه است. متمایل به ساختن ویرانی های حاصل از ناآگاهی مردم. اما همواره این عامه ی مردم اند که پیروزند. مردمی آلوده به خرافه، تعصبات مذهبی، حدود و صغور اخلاقی غیر متمدنانه و غیر انسانی و مجازاتهای سریع و منتهی به پشیمانی.
برای درک بهتر و دریافت کامل آنچه نویسنده قصد داشته به خواننده منتقل کند، خواندن هر دو کتاب را پیشنهاد می کنم.
نان و شراب
دانه ی زیر برف
اینیاتسیو سیلونه
یکی گفت خانم فلانی بخاطر مشکلی که برایشان پیش آمده از گروه رفتند. خانم فلانی دوستم بود. چرا من از مشکلش خبر نداشتم؟ شاید چون در مورد مشکلاتش اصلا حرفی نمی زد. شاید چون همیشه امیدوارانه و عاقلانه مطلب می نوشت. این چیزها برای من جواب نمی شد. به خانم فلانی پیام دادم و فکر کردم نهایتش این است که بگوید: خوبم پروانه جان. نگران نباش. و من بفهمم که نباید پایم را از گلیمم درازتر کنم.
نگفت. طوری که انگار منتظر سوال ( خوبی؟ خیرباشه؟ چیزی شده؟) ام باشدنوشت و نوشت و نوشت.خواندم و فرو ریختم و گریه کردم. خودم را به یاد آوردم. سال هشتاد و هشت. روزهایی که برای اولین بار خانواده ام را درگیر این اسم ترسناک دیده بودم. باورم که نمی شد هیچ، مثل چی می ترسیدم که همین الان مامان بمیرد و نشود کاری برایش کرد.چقدر تلفنی این و آن را پیدا کردم و با گریه سوال پرسیدم و نشانی درآوردم و بیمارستان و مطب پیدا کردم برای جراحی و درمان. چطور پشت تلفن با بابا تندی کردم و تهدید کردم که:( میارمش پیش خودم و دیگه نمیذارم برگرده).و بابا زد زیر گریه که: (لامصب اگه عمل کنه و زیر عمل بمیره چی؟ من چیکار کنم؟ بذار لااقل اینطوری جلوی چشمم راه بره.زنده بمونه.) و تلفن را قطع کرد و تماسهای پشت سرهم بعدی ام را جواب نداد. چطور توی کنسر دوم مامان با هر بارشیمی درمانی و ضعف بسیار شدید بدنی و لاغری اش مطمئن بودم این آخرین بار است و دیگر دوام نمی آورد. چطور وقتی توی جلسه ی ششم مامان ،بابا هم مبتلا تشخیص داده شد و دیوانه وار رفتیم و تا رسیدیم بغلش کردم و گریه کردم و بهم خندید که: (من از این مرض نمی ترسم. اون باید از من بترسه. سراغ آدم اشتباهی اومده.) ما همه ازش می ترسیدیم. زور داشت. قوی بود. هردو را برد.یکی دیگرمان را هم مبتلا کرد.
حالا خانم فلانی داشت از بیماری پیش رونده ی پدرش می گفت. از ترس ها و ناامیدی و استرس زیاد خودش و خانواده اش. از وزن کم کردن وحشتناک پدرش. از تلاش دکترها و معلوم نبودن سرانجام.
برایش از طریق خواهرم داروی گیاهی فرستادیم. تجربه مان در مورد مامان بود. برای کمتر شدن تهوع بعد از شیمی درمانی و باز شدن اشتها. استفاده کرد و صدبار تشکر کرد. خجالت می کشیدم دم و دقیقه احوالپرس باشم و خبر بگیرم. اما اینکار را می کنم.نه برای اینکه خیلی آدم خوبی هستم.نه خیلی هم آنرمالم اتفاقا. به خودم فکر می کنم و یادم می آید که حتی توی بار سوم و چهارم هم می ترسیدم. امید نداشتم و نمی دانستم فردا چه می شود. برای این حال پدرش را می پرسم که بداند تنها نیست. که بداند این راه را یکی دیگر هم قبل از او رفته و هر اتفاقی در پایان راه بیفتد آدمهایی مثل او تجربه اش کرده اند و زنده مانده اند و زندگی شان ادامه پیدا کرده.
شبی که پیام داد:( با هر زبونی که بلدی دعا کن. امشب بابام جراحی خطرناکی داره)، فهمیدم که باورم کرده. که در کنار ترس و ناامیدی اش راهم داده تا با او غصه بخورم و امید ببندم و دعا کنم.