از خوشبختی های ناگهانی، پیدا شدن کسی ست در زندگی ات ، که بی دریغ و بی حساب، مهربانی و مهر به تو هدیه کند .تو می مانی که این هدیه ی بی نظیر، پاداش کدام کار خوب و کدام وجه ی قشنگت پیش خداست .
بعضی آدم ها ، آمده اند که سیاهی تنگ دلی ها و نیش ها و نیشترها را روی دلت مرهم بگذارند تا تو فراموش کنی که عمری را پای حماقت و بلاهتت تباه کرده ای!
قالب جدید وبلاگ ، نشانه ی مهر و محبت ناب مریم است.
ممنونم نازنین مریم 


یک عکس از سازه ی عظیم سیمانی که زیر دریای ژاپن پیدا شده، دیدم. گیرم که عکس ساختگی باشد. نه اصلا عکس واقعی ست، و مطلب ذیلش بی ربط و چرند است،یا حتی مال یکی از فیلم های گودزیلا در جستجوی ماترا و غیره باشد، اما فکرم را مشغول کرده.
اگر پیش از دنیای ما، جهانی هوشمند و پیشرفته وجود داشته ، چه؟ اگر تمدنی کهن، با الگوهای غیرقابل درک برای دنیای امروزی ، وجود داشته، چه؟
از کجا معلوم که دنیایی نبوده با موجودات فوق هوشمند و نابغه، که از آن همه مهندسی ِ منظم دلزده و خسته شده و زده همه چیز را کوبیده و نابود کرده و خواسته که از نو دنیای دیگری بسازد؟
موجودات را بیخیال! از کجا معلوم که هستی را خدایانی نمی گردانند که هرکدام به نوبت، کاردستی اش را رو می کند و وقتی بازی کردن خمارو خسته اش کرد، فاتحه ای می خواند به دودمان هرچه ساخته و پرداخته و با یک فوت همه چیز را کن فیکون می کند و راند بعدی را نمی سپارد به خدای بعدی؟ فرض کن خدایی دنیای مدرن و سیستماتیک را می پسندد. خدای دیگر دنیایی وحشی و بدوی را ، دیگری عارف مسلک است و حافظ و سعدی و کریشنا مورتی را عاشق است و دیگری خشونت طلب است و دل در گروی ترامپ و صدام و ابوبکربغدادی و وطنی های خودمان دارد .
برای دنیاهایی که حتی در امکان و وجوبش این همه سوال و فرض و گمان هست، عاقلانه است که افسوس بخورم؟ غصه بخورم؟ اندوه، فراگیرم بشود؟ عاقلانه است که از آدم های پلتیک باز ، عصبانی بشوم و فکر کنم دنیای به این بزرگی جایی برای شادی و آرامش ندارد؟
اگر همه ی ما، اسباب بازی های چند تا بازی بساز و خراب کن و از سر نو بساز باشیم ، چه؟
این عکس زیرآبی بدجوری فکرم را مشغول کرده.
*
عنوان پست : بخشی از شعری از سهراب سپهری
( هستی ام را برچین
ای ندانم چه خدایی موهوم )

هی میگه عکس قدی بده. عکس قدی بده.
بالاخره امروز چندتا عکس خانوادگی و گروهی و تکی از خودم و بچه ها و آقای همسر فرستادم. از مانتو تعریف کرد . پرسید حاضریه؟ گفتم نه پارسال دوختم. پرسید جیباش بافتنیه؟ گفتم جیب نیست. نماست. گفت عکس قدی بده. گشتم عکسی پیدا کردم که مانتو و کارهای دستی روش بیشتر دیده بشه. چند لحظه بعد عکسی فرستاد که ....
.
.
منو لاغر و باریک کرده بود. خیلی لاغر و باریک. طوری که انگار دستهام فلج شده بود و کج و کیل فرو رفته بود توی هم. گردنم دراز شده بود سمت گل و گیاه بالای سرم. پاهام قدکشیده بود و مانتوی نسبتا بلند به تنم کوتاه می اومد.
منتظر تشویق و تحسینم بود. نوشتم:
( گمشو.. دیگه از این کارا نکن. )
خنده فرمود. خنده های بسیار.
گفتم:
-شما فتوشاپ هم نکنی ، ما ازت راضی هستیم خواهر جان!!!
بعضی چیزها و کسان را که دور می اندازی، انگار بار سنگینی از روی دوشت برداشته شده. آنقدر سبکی که هی خودت را سرزنش می کنی چرا زودتر اینکار را نکرده ای. بعضی چیزها و کسان اما ، گرچه دور انداخته شوند، گرچه خودشان رفته باشند، گرچه به هر دلیلی نباشند، با چنگ و دندان سزاوار حفظ کردن هستند. سزاوار اینند که در خاطر نگه شان داری. خاطرات شان را مرور کنی. هی طرز خندیدن و اخم کردن و شوخی کردنشان را به یاد بیاوری و خودت را زخمی و خونین و مالین کنی.
خیز برداشته به دروغ گفتن . به شروع کردن رذالت و خباثتی که تا کنون گوشه ای پنهان بود . کمین کرده به گند زدن به تمام سال های سکوت و خفگی .
جرات ندارم سمتش بروم. گذاشته ام همانطور بماند، لای گند و کثافت دروغهایی که قرار است به همه بگوید. سراغش نمی روم، بلکه بوی تعفنی که قرار است راه بیندازد، خودش را خفه کند. شبها به او فکر می کنم . روزها توی سرم راه می رود. دندان نشان می دهد و زهر خند می زند. می داند که آخر و عاقبتمان به هم گره خورده. می داند که بالاخره که سراغش خواهم رفت. اما هنوز جراتش را ندارم. هنوز برای گفتن این همه نا آدمیتی ، اماده نیستم.
#داستان
- بلاگ اسکای فیلتر شده؟؟؟ فقط با فیلتر شکن باز میشه!! 
گودال بزرگ و دهشتناکی جلوی خانه ی زلیخا دهان باز کرده. معلوم نیست از کِی و چطور. گودالی که از فرط عمق ، ته ندارد و هیچ چشمی قادر به دیدن انتهای آن نیست. در عین حال انگار گودال چشم دارد و با چشم بزرگش به آدم زل می زند.
مردم مارون گاو و خر و مال های سقط شده شان را درون گودال می اندازند . آقا کور و مشتری هاش ،شیشه های نجسی را . گودال اشتهای سیری ناپذیری دارد . در این اواخر آدم می طلبد و پشت سر هم شکم گنده اش را با جسد مرده و جسم زنده ی آدمها پر می کند.
زلیخا شوهر شل تنبانش را از زیر لحاف مرصع بیرون می کشد. دخترک شیرخواره اش را بر زمین می کوبد و شوهرش را پس می گیرد. این رسم زنان مارون است که مرد هرز پریده را با تهدید کوبیدن کودکشان بر زمین، می ترسانند تا مرد برگردد. دختر زلیخا اما واقعا به رمین می افتد و جسد بی جانش به دهان گشاد گودال هدیه می شود. زلیخا یک دختر و چندین پسر دارد. بنابراین از دست دادن آخرین بچه، خیلی هم به او گران نمی آید.اما شوهرش را طوری تحت تاثیر قرار می دهد که برای همیشه لال می شود.
مارون زن دیوانه ای دارد بنام خانم گنو که با نشان دادن پر و پاچه ی خودش ، پسران مارون را دیوانه می کند و هرچند وقت یکبار ناچار به سقط جنین های حرامی ست که آن خودنمایی ها برایش به ارمغان آورده . مردم اما این زن دیوانه را دوست دارند. برکت و شگونش را باور دارند .اقاکور علیرغم کوری و هم خانگی با افلیجی عاجز بنام برفو، ریز جُلی عرق و تریاک می فروشد و در گفتن متلک های پایین تنه ای استاد است .خان روستا ظالم و از خدا بیخبر نیست .گرچه پسرش ادعای خدایگانی دارد .
مارون آبستن غوغا وآشوب است. هرروز ماجرایی برای گفتن دارد. روز آرام به مارون نیامده انگار.
انقلاب شده . پسران نوبالغ مارون هوای خودنمایی دارند . پشت لب شان سبز نشده و شاش شان کف نکرده ، اسلحه به دست می گیرند و به صغیر و کبیر پیله می کنند و می خواهند از دل هر آدم دوپایی، چیزی بیرون بکشند و انگ ضد انقلابی بزنند و مجازاتش کنند. صمد، پسر زلیخا، دایی اش را تحویل پایگاه انقلاب می دهد. دایی را مجازات انقلابی می کنند. جسد او را شبانه به گودال می اندازند . زلیخا پریشان و نالان به شبگردی دور گودال مبتلا می شود. آقاکور را به جرم عرق فروشی هشتاد ضربه شلاق می زنند تا نیمه شبی خفت شلاق خوردن از پسرک های مارون را تاب نیاورد و خودش را به گودال بیندازد. وسط هلهله و شادمانی مجلس عروسی، برفوی علیل را روی دست بلند می کنند و به گودال می اندازند.چون به او شک دارند که ادامه ی آقا کور ست و چه بسا جوانها را دور خودش جمع کرده و تن فروشی می کند. صمد به تیر غیب کشته می شود و جسدش چند روز بعد از تدفین از گور دزدیده و در گودال انداخته می شود.
انقلاب آن روی دیگر آدم های ساده و سر به زیر مارون را به همه نشان می دهد . مجال عقده گشایی و خودنمایی به آدمهایی می دهد که با کسی اختلاف و مشکلی دارند . هرکس به بهانه ی ضد انقلابی بودن ، تفتیش و مجازات می شود. بعد از کشته شدن صمد، برادر دیگرش فیض؛ کارهای او را ادامه می دهد. از نظر تازه انقلابی ها ، شبگردی زلیخا دور گودال از مصادیق بارز جرم است. تصمیم می گیرند دست و پای زلیخا را ببندند تا شبگردی از سرش بیفتد . آقای معلم هرزپر روستا را توی جمع انقلابی ها راه می دهند و در نهایت با تیری در سینه، راهی قبرستان می کنند.
مارون اثر شگفت انگیز و فاخر و قابل اعتنای بلقیس سلیمانی، با تکنیک و زبانی حرفه ای ، تغییرات ناگهانی یک جامعه ی کهنه و سردرگمی مردمان آن اجتماع را روایت می کند. زبان قصه گوی نویسنده ، خرده روایت های جذاب را کنار می می چیند و در نهایت مارونی را به خواننده عرضه می کند که شخصیت ها و حوادثش بی عیب و نقص، خود خوشان هستند .اصطلاحات اقلیمی و مرتبط با جامعه ی روستایی از نقاط قوت آثار سلیمانی است . انقلاب محور اصلی تغییرات مارون است. مارونِ دور از مرکز که حتی مرکباتش بعد از باز شدن جاده ی جیرفت، سرسفره ی مردمانش آمده، ناگهان صاحب پایگاه می شود. پسرهای پایگاه قاضی می شوند. محکمه راه می اندازندو حکم می دهند و مجازات می کنند. به خویشاوند و غریبه رحم نمی کنندو همه را طعمه ای می بینند برای قربانی کردن پیش پای انقلاب .
انقلابِ مارون پسوند اسلامی را یدک نمی کشد، شاید به این دلیل که تعریفی باشد از هر انقلابی که در گوشه و کنار دنیا رخ می دهد. هر انقلابی با مقادیر متنابعی آدمهای اشتباهی و کج فهم و افراطی و قربانیان بی گناهی که ندانسته و ناخواسته، وارد این گرداب می شوند.
آقا کور با رادیویی که بیخ گوشش دارد، حوادث قریب الوقوع را به مردم مارون هشدار می دهد و مردم او را پیشگو می دانند . او دانای مردمان آن دیار است . خانم گنو علیرغم اینکه نماد ولنگاری و بی بند و باری ست و از جانب انقلابی ها به دار المجانین سپرده می شود، مورد مهرو و علاقه ی مردم است که نشانی از تمایلات مردم به سرگرمی های غیراخلاقی است . گودال اما ، می تواند هیبت زنده ی ماهیتی ذهنی به نام تاریخ باشد .گودال همان تاریخ است که ته ندارد. عمق آن پیدا نیست، اما انگار چشمی دارد که خیره و با نفوذ به آدم زل می زند و وادارت می کند که به او زل بزنی .گودال بالاخره نیمه شبی، زلیخا را در کام می کشد تا نشانی از او روی زمین مارون نماند.
تنها کسی که دگرگونی ها و تغییرات مارون را به هیچ می انگارد و مدام می گوید: ( هیچی به هیچی) ، مظفر، پسر سوم زلیخاست که لب گودال پرسه می زند و مشت مشت تخمه ی خام می خورد و خشم انقلابیون و ترس طاغوتیان و ترحم مردمان و شفقت آنها را به هیچ کجای خودش به حساب نمی آورد و جز به تمسخر و فحاشی به این آدمها، کاری نمی کند. برنده ی اصلی داستان اوست که می داند ( دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ! ).طنزی که در رفتار مظفر و دیدش به دنیای پیرامون دیده می شود، یادآور شیوه ی طنز دُن کامیلویی ست . نگاهی سفیهانه به دنیایی پرآشوب و آماده ی انفجار .
مارون
بلقیس سلیمانی
نشرچشمه
- یکی از بهترین هایی که اخیرا خواندم و با هر فصلی، بیش از پیش مات و مبهوتِ قدرت نویسندگی بلیقس سلیمانی شدم. سلیمانی را همیشه بعنوان یکی از شاخص های ادبیات معاصر ( نویسنده ای که فرم گرا و آوانگارد نیست)، دوست داشتم. با خواندن مارون ، به احترامش تمام قد می ایستم و آرزو می کنم که آنقدر فرصت داشته باشم که داستانهای بیشتر و بیشتری از او بخوانم و درس بگیرم.
-احترام عمیقم به ادبیات اقلیمی ، سبب می شود که چنین قصه هایی را بسیار محترم بشمارم و قدرت نویسنده را در جذب خواننده تحسین کنم.
- معمولا چاشنی سیاست را به داستان نمی پسندم، چرا که در دام سفارشی بودن و ابتر ماندن از ترس از ممیزی می افتد، اما انقلاب مارون ، قصه ی انقلاب های سرتاسر دنیاست. سرشار از امید و ترس. روشنایی و ظلمات .ملغمه ای از همه چیز. چه خوب که خیلی چیزها را گفته و ما می خوانیم !
-حتما بخوانیدش !!

می دانستم اول وقت که بروی امکان پذیرشت هست. منشی روی ترش کرد و گفت : دوشنبه ی هفته ی بعد! اخلاق گند منشی را بارها با خودم و دیگران دیده بودم. اما جای امیدواری را باز گذاشتم که شاید راه بدهد و بگذارد ویزیت شوم .
وقت رفتن گاری گلفروش را در خیابان دیده بودم. یک دلبر خوش آب و رنگ روی گاری عشوه می فروخت . قیمت پرسیده بودم و به سمت مطب، پیاده رفته بودم . دمغ و اخمو از مطب بیرون آمدم. پیاده رو را گرفتم و راه افتادم.
از سال های دبیرستان که یکی از دیوارهای حیاط مدرسه ی بنت الهدی خرمن بزرگی از گل کاغذی سرخابی را به دامن می کشید، به این گل دل باخته بودم. انرژی و شادی رنگ های تند دیوانه ام می کنند.
یکبار از بازارچه ی کنار صحن شاه عبدالعظیم ،یکبار از جمعه بازار گنبد جان و یکبار از نمی دانم کجا ، گلدانش را خریده بودم و توی باغچه کاشته بودم. هربار پاییز بود و هربار به سرمای زمستان نرسیده، گلکم مرده بود . شیدایی برایش آنقدر زیاد بود که خاله برایم ساقه ای از گل سرخابی اش خوابانده بود و به خواستگاران رنگ به رنگش گفته بود : ( این گل مال پریه! به کسی نمی دم). نفهمیدم گل بالاخره به چه کسی رسید، اما حسرتش همچنان به دلم بود.
وقت ناامید برگشتن از مطب ، رفتم و رفتم و رفتم تا رسیدم به گاری گلفروش. گلدان کاغذی را زیر بغلم زدم و مست و شیدا برگشتم خانه .
کتابه اونقدر محشره که نمی خوام بخونمش و تموم بشه. چند صفحه می خونم و می بندم و می ذارم دور از دسترس که چشمم بهش نیفته و هروقت اتفاقی دیدمش بخونم. خدا کنه تا آخر همینطوری دیوانه کننده باشه. عاشق خانم نویسنده و سبک و موضوعاتشم. اما این از همون چند سطر اول روانم رو ویران کرد.
صبح زود، صبحی که با توجه به عقب جلو کشیدن ساعت، خیلی هم زود نبود، سه سگ همراه مان شدند . دوتا شان غرق در غریزه، وسط خیابان بیدار صبحگاه ، هی آمدند و هی ایستادند و هی آمدند. سگ سوم حالتش طوری بود که انگار به آن دوتا شنگول بی حیا می گفت: منم بازی...منم بازی.اما بازی اش نمی دادند نامردها.
تا کجاها دنبال مان آمدند . گاهی صدای پای شان بقدری نزدیک بود که فکر می کردم صدای پای یک آدم بالغ دارد نزدیک می شود.
گفتم:
-بابا سرتون به کار خودتون باشه. دنبال ما می کنید که چه؟!!!
از حیوانات بفهمی نفهمی می ترسم. از سگ ها به حد مرگ می ترسم. اما این سگ ها ، صبح زود، در خیابانی که رفته رفته شلوغ از اتومبیل و آمیزاد می شد، به خنده ام انداخته بودند. به شدت به خنده ام انداخته بودند .
مجموعه داستان اسم شوهر من تهران است، مجموعه ای زن محور است . به جز قصه ی ( کوچه فوتبال) که روایتی از اشتیاق یک شهید برای فوتبال کردن در کوچه ی کودکی هایش است، سایر داستان ها تماما زنانه و پر از حس و روح زنانگی است. حتی اگر راوی قصه مرد باشد (قصه ی عیسی کجایی).
آشفتگی و خوددرگیری های زنانه ، کلیت داستان ها را در بر گرفته . زنان این قصه ها چه از دنیای مدرن و مرفه باشند چه از جامعه ی فقر زده و آسیب دیده، دغدغه های عمیقی دارند . دغدغه ی مادر و پدر دور افتاده ای که فرصت ندارند احوال شان را بپرسند؛ دغدغه ی مجسمه ی فرشته ای که پولی برای خریدنش ندارند، دغدغه ی شوهری که هرز می پرد، دغدغه ی مردی که از هزاره ای مرموز دنبال معشوق می گردد، دغدغه ی ساچلی که به قنات شوهر کرده و دغدغه ی حسادت های زنان و مردان به زیبایی زنانه ی یک زن .تمامی این زنان اسیر بندهای اجتماعی و خانوادگی هستند. بندهایی که فرار و رهایی از آن امکان پدیر نیست.
داستان (گنجشک تریاکی)، روایت زنی است که علیرغم سختی ها و مصایب زندگی روزمره ، قادر نیست شوهر معتاد و پسر و دختر ناسپاسش را رها کند. داستان (مجسمه) ماجرای زنی است که یک مجسمه ی فرشته دلش را برده و با پس انداز و کم خوردن و کم خرج کردن، پولش را جور کرده و آن را می خرداما در نهایت مجسمه را پس می دهد.
قصه ها روان و خواندنی هستند . زبان ساده و بی تکلف نویسنده به روان خوانی داستان ها کمک می کند.
وجه تسمیه ی کتاب ، مربوط به داستان دختری ست که به تهران مهاجرت کرده و حاضر نیست همسر پسرخاله ی شهرستانی اش بشود . او خواستگاری همکلاسی تبریزی اش را که قصد برگشتن به موطنش را داردنیز رد می کند. تهران چنان او را پایبند خودش کرده که حتی قید مهاجرت به آلمان را نیز می زند و در خانه ی مشرف به مدرسه ی پسرانه با شلوغی و سرو صدای ناظم مدرسه ؛ می ماند .
داستان های این مجموعه به شدت رئال و ملموس هستند و زبان شیوای نویسنده به خوبی از عهده ی توصیف سرگشتگی و استیصال زنان متعلق به سطوح و طیف های مختلف اجتماع ، بر آمده.
بخش هایی از کتاب:
به خودم که میآم وسط بازارم. بوی عطر و ادویه همهجا هست. دیگه سرم درد
نمیکنه. بازار پره رنگه. رنگ قرمز پشتیها، رنگ سفید چادر نمازها،
آبناتها و کفشها. چه آیینهشمعدونیهای قشنگی اومده. میگن قابلمهی
استیل بهتر از قابلمهی روییه. بیپول که میای بازار انگار لای چرخ آسیابی.
با پولی هم که من دارم همیشه مجبورم جنس ارزون و میوهی ته بار بخرم. آخ
اگه پول داشتم. پول آدم رو خوشسلیقه میکنه. پول آدم رو میرقصونه. پول
خوشگلی میآره. پول پول میزاد. پول رو رو مرده بگذاری برات ابوعطا
میخونه. پول یکی از اِسماش ستارالعیوبه. اسم دیگش پر جبرییله. اگه پول
داشتم یه خونه میخریدم درندشت. یه اتاق میدادم پسرم که پشت لبش سبز شده.
درست نیست دختر و پسر بالغ کنار هم بخوابن. قصهی پنبه و آتیشه. زود براش
زن میگرفتم به حرومی نیفته. یه مهمونی بزرگ میگرفتم. میگفتم دخترم تمام
دوستاشرو دعوت کنه. پیرهن خوشگل میپوشیدم. عطر میزدم. واسه پسر کوچیکه
یه دوچرخهی نو میخریدم. یه کیلو تریاک میخریدم میدادم شوهرم. میگفتم
اونقدر بکش تا بمیری.
رازت چیست؟ این را مادر میپرسد، یک ماهی است که پیشم آمده، هوای تهران به
او نمیسازد. پوستش خشک میشود. هر روز، بعد از برگشت از آموزشگاه، دستمالی
را نشانم میدهد که با آن خانه را تمیز کرده و میگوید همهاش دوده است.
دستمال سیاه را جلوی چشمام میگیرد، میگوید ببین کجا زندگی میکنی. به
خاطر کی موندی تهران؟ من نباید بدونم؟ جوابی ندارم به او بگویم. رازی
ندارم. فقط میخواهم تهران بمانم.
اسم شوهر من تهران است
زهره شعبانی
نشر مرکز
