پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

سرگذشت ندیمه


خبری از دنیای  عادی و معمولی نیست.در شهری از ایالت ماساچوست امریکا جمعیت قابل توجهی از  زنان به علت استفاده ی مفرط  انسانهای جهان از آلاینده های زیست محیطی، به نازایی فراگیری دچار شده اند . برای ازدیاد نسل انسانهای برتر که شامل فرماندهان  و مدیران رده بالای کشوری اند، زنانی که یک  به نظر سالم می آیند یا بار تجربه ی فرزند آوری داشته اند، بعنوان کلفت و ندیمه، در اختیار خانواده های برتر قرار می گیرند. مرد خانواده در تاریخهایی که شانس باروری بیشتر است، در حضور و نمایش نمادین همسر خویش، با ندیمه در می آمیزد و ماه ها در انتظار می مانند تا بالاخره ندیمه باردار شود یا بعنوان زنی بی خاصیت به مستعمرات تبعید شود تا به بگاری مشغولش کنند .

زنان لباسهای بلند می پوشند. کلاه و سربند دارند.در کنار صورتهاشان لفاف  شق و رق دارند که مبادا نگاهشان در اطراف به چیزی متمایل شود. اگر با مردی نرد عشق ببازند، آن مرد و ندیمه را بر دیوار مجازات اعدام می کنند. هیچ زنی حق استفاده از عطر و کرم مرطوب کننده ندارد. تمام چیزهای خوب و حقوق اولیه ی انسانی، مخصوص خانواده های برتر است .

زن ها به چند طبقه ی اجتماعی تقسیم شده اند. همسران: زنان فرماندگان. با لباس  آبی . ندیمه ها:کلفت هایی برای فرزند آوری. با لباس قرمز.مارتاها: زنان مسن، برای انجام کارهای خانگی. با لباس سبز . عمه ها:مسئول آموزش به ندیمه ها. با لباس قهوه ای .

اگر ندیمه ای از زندگی قبلی اش، فرزندی داشته، آن فرزند را به خانواده های برتر سپرده اند و شوهرش را با سرنوشتی نامعلوم، گم و گور کرده اند .

حکومتی افراطی  تحت عنوان  جلید، اختیار محدوده ای از دنیا را در اختیار گرفته. با همسایگان شمالی و جنوبی در جنگ است و دیکتاتوری سفت و سختی را در مورد افراد جامعه اعمال می کند .اعدام، زندان، تبعید و بیگاری، از نشانه های بارز این حکومت است .گروه های زیرزمینی مقاومت، سعی در مبارزه با این حکومت دارند اما معمولا به دام افتاده و مجازات مرگ در انتظارشان است. اعدامی های روی دیوار تا مدتها با کیسه ای که بر سرشان کشیده شده؛ در معرض دید عموم باقی می مانند تا درس عبرت و هشدار و انذاری برای دیگران باشند .

علیرغم سختگیری های شدیدی که برای مردم در نظر گرفته شده، مردان جامعه ی برتر، از سرگرمی های خصوصی خود دست نکشیده اند و شهر سلیطه ها را با زنان روسپی ،برای خود تاسیس کرده اند .در حالیکه همسران آنها حتی مخالف رد و بدل شدن لبخند یا نگاهی مابین ندیمه ها و شوهران شان هستند .

جامعه ای که اتوود در سرگذشت ندیمه برای خواننده ترسیم می کند، سرشار از ترس و هراس از آینده ی بشر است . روح آزاد انسانی به تکاپو و حرکت متمایل است اما با رعب و هراسی که حکومت برای افراد جامعه ایجاد کرده، از حقوق اولیه ی خود مثل میوه خوردن و برخورداری از نور آفتاب ، نیز چشم پوشی کرده اند.

این کتاب در سال 1985 چاپ کرده، اما گویی اتوود  حوادث دنیای امروزی را بیست و چند سال قبل تر،  پیشگویی کرده. نام این حکومت جلید  است  که  ترجمه ی دیگری از گیلیاد ، مکان ظهور موعود  یا منجی بشریت در برخی  ادیان  است . موسسان این حکومت با این نام آرمانی می خواهند اصلاح نژاد انسانی را در کارنامه ی خود داشته باشند .حال آنکه حکومتی ضد آرمانی تشکیل داده اند.

شباهت انکار ناپذیر حکومت جلید با حکومت های تندرو و افراط گرای امروزی، سبب شده که برخی منتقدان، جلید را پیشگویی  اتوود از  حکومت داعش، و حتی حکومت اسلامی در ایران، بدانند. اینجا را ببینید.

در انتها می بینیم، دویست سال بعد از نابودی جلید، گروهی از زبان شناسان، دفترچه ی خاطرات ندیمه را یافته و زبان ناشناس آن را رمزگشایی کرده و به بررسی و تحلیل آن حکومت پرداخته اند.

قلم جادویی اتوود ، دنیای ترسناک جلید را چنان برای خواننده واقعی و حقیقی می نمایاند که وحشت از زیستن در دنیایی چنین بی رحم و بدون انعطاف ، خواننده را به فکر وا می دارد .


سرگذشت ندیمه

مارگارت اتوود

انتشارات ققنوس



- با دیدن رعب و وحشت و تنش و ظلم و تاریکی ی فضای داستان ، می تونیم بگیم: خدا رو شکر که ما اینطوری زندگی نمی کنیم. اما در واقع ما دقیقا داریم همینطوری زندگی می کنیم!!!

- از این کتاب سریالی هم ساخته شده که اخیرا پخش شده . با سرچ عنوان کتاب می تونید به سریال برسید . دلم می خواد حتما ببینمش.( از فضای کتاب کم ترسیدم. سریال رو هم ببینم تا سکته کنم)




نقد کتاب سرگذشت ندیمه مارگارت اتوود

پر از گل


چسبانده امش به جانم. دل ندارم از خودم دورش کنم.مال خودم است. خود خودم.

گرچه تقدیرش رفتن و دور شدن از دست و بال من است.

خوشحالم که بالیده. که قد کشیده . که پر  و بال گرفته . که هرچه داشته ام در دامانش ریخته ام.

بچه زرنگ


پسرک هفت هشت جلد کتاب از برادرجانش گرفت که ببره به کتابخانه ی مهربانی مدرسه ش هدیه کنه. بعد از آزمون علمی، از خانوم شون اجازه گرفت که بره کتابخونه. خانوم شون گفت:

-لازم نکرده ببری کتابخونه ی مدرسه. بیار بذار توی کتابخونه ی کلاس!

و پسرک که برای گرفتن کارت جایزه از مربی پرورشی مدرسه نقشه کشیده بود، شکست سنگینی خورد. خانوم شون هم که اصلا اهل کارت جایزه دادن برای کارهای فرهنگی نیست!

فردای اون روز، دوباره آقای برادر، چند تا کتاب داد بهش و گفت:

-بیا اینها رو ببر. من نمی خوام شون. ببر کتابخونه ی مدرسه . دیگه از خانوم اجازه نگیر. زنگ تفریح برو کتابخونه.

پسرک صبح رفت و وقتی  ظهر برگشت خونه، یک پارچه آتیش بود. عصبانی و خروشان. مدام  درمورد یکی از هم سرویسی هاش  پرخاش می کرد . کاشف به عمل اومد که وقتی پسرک کتاب ها رو برده و تحویل آقای معاون داده ، ایشان از پسرک و کتابهای توی دستش عکس گرفته و  گفته: کتابها رو ببر بذار توی قفسه. و بیا بیرون. مربی بعدا میاد.

پسرک کتابها رو گذاشته داخل قفسه و بلافاصله پسری که کلاس ششمه و هم سرویسی خودشه، کنارش دراومده و یکی از کتابها رو برداشته و پریده بیرون؛ سمت آقای معاون و گفته:

-اقا ما هم یک کتاب آوردیم هدیه کنیم. بفرمایین.

آقای معاون هم دست محبتی سر کلاس ششمی کشیده و ازش عکس گرفته تا عکس هر دوشون رو بذارن توی کانال مدرسه .

پسرک من اعتراض کرده که: آقا این یکی از کتابهاییه که من آوردم . و اقای معاون خندیده و گفته عیبی نداره.

پسرک لباس مدرسه درنیاورده، هی جوشید و خروشید. خیلی عصبانی بود.

سعی کردم در کنار این که به عصبانیتش احترام بذارم و همدردیم رو نشونش بدم و بگم که می دونم حق با توست، تلاش کنم که آرومش کنم و بگم که عیبی نداره و حالا اون بچه هم خواسته خودش نشون بده و ...

اما پسرک زیر بار نمی رفت. خب حق هم داشت. پسرکم هنوز نمی دونه که پدرسوخته بازی توی این دنیا اونقدر عادیه که نباید ازش تعجب کنی یا عصبانی بشی  . و البته من هم نمی دونستم که آدم از این سن هم می تونه پدرسوخته ی قهاری باشه. و اینکه این مدل آدمها توی هر سنی باشن، اسم این کارهاشون رو میذارن زرنگی و بقیه رو هم متهم می کنن که عقب افتاده و خنگن.

آقای پدرش ، بعد از فهمیدن ماجرا، توصیه ی اکید به فراموش کردن موضوع و عدم پیگیریش از طریق مدرسه کرد.

کلا  خانواده ی منعطف و با گذشتی هستیم!

دوباره یاس فلسفی جمعه گانی !


دارم فکر می کنم چه شد که فکر کردم به امان خدا ول کردن آدمهایی که آزارت داده اند و به یک نحوی یک شکستگی عمیق توی روحت ایجاد کرده اند و جراحت خونریزی برایت ساخته اند، بهترین و درست ترین کار است. چه شد که فکر کردم اگر توی روی کسی بایستی و از او بخواهی دلیل دشمنی و زشت کاری اش را توضیح بدهد، نشانه ی حماقت است. اگر پی حرفی را بگیری و تا راست و دروغش را درنیاوردی ، سرجایت ننشینی، نشانه ی باشخصیت بودن است. چه شد که اجازه دادم هر بچه ی کم سالی ، مرا برای ناراحت شدن و کناره گرفتن از آدمهای چند رو  و مزور، سرزنش کند . که هر دروغگویی دروغهایی بیشتر و بزرگتری ببافد و مثل حباب های دستگاه حباب ساز، توی هوا ول کند. چه شد که فکر کردم سکوت کردن یعنی آسوده بودنِ خودت و به درک که کسی دارد شب و روز تلاش می کند تا ترا خراب کند یا آسیبی به روح و روانت بزند.

چرا فکر کردم آدمهایی که اهل تلافی و خنک شدن دلشان هستند، بی مقدارند و بی ارزش . چه شد که فکر کردم هر آمی روح شیطانی و فرشته خویی را توامان دارد و باید کارهای خصمانه اش را  به او بخشید.

چه شد که اینقدر خنگ ماندم!

معرفی و نقد " پرتقال خونی" در تک سایت

در این قسمت از نقد و بررسی رمان ، رمان پرتقال خونی نوشته پروانه سراوانی در سال ۱۳۹۴ در نشر آموت رو جهت معرفی و نقد انتخاب کردیم.
نازلی دلال اجناس دست دوم ثروتمندان است. او با داشتن همسری منفعل و بی‌اراده تصمیم به اداره کردن خانواده‌اش گرفته و با توجه به مخالفت‌های افراطی پدرشوهری سلطه جو، یک بوتیک لباس را نیز اداره می‌نماید. تصادفی او را در باغ پرتقال خانه نشین کرده، جایی که نازلی از کودکی از آن متنفر است. باغ برای نازلی هیولایی است که باید برایش پول خرج کند. زندگی مرتاض‌وارانه‌ خانه‌ پدری و همسر او را از باغ و مسائل جانبی‌ مربوط به باغ متنفر کرده است. خانه‌نشینی و مسئولیت‌های اجباری نازلی در باغ، باعث ایجاد تغییراتی در نگاه نازلی به باغداری می‌شود اما…

خلاصه:

نازی، مادری است که با مشکلات بسیاری دست و پنجه نرم‌ می‌کند؛ ایستادگی در برابر پدرشوهری مستبد و زورگو در کنار همسری معتاد و بی‌دست و پا، پیش‌درآمد مشکلاتی است که او باید با آنها سر کرده و در مقابل نگاه منتظر فرزندانش، سربلند باشد.

کلیت اثر:

پرتقال خونی در سال ۱۳۹۳ توسط نشر آموت به بازار عرضه شد. روند قصه و سرسختی‌های زن قصه در مواجه با مشکلات و تلاش او برای بهبود وضعیت زندگی، در شرایطی که مشکلات برخلاف خواست او حرکت می‌کنند، از این کتاب اثر متفاوتی ساخت و در نهایت هم توانست برنده جایزه رمان اول ماندگار شود.

طرح جلد و عنوان:

طرح جلد با فضای رمان پرتقال خونی و با عنوان به خوبی هماهنگ بوده و می‌توان گفت طرح و عنوان این مجموعه با هم دارای هم‌خوانی مناسبی هستند.

شروع قصه:

قصه با فضایی متفاوت شروع شده و مخاطب را به فضای رمان‌های خارجی می کشاند، اما به مرور و با توجه به نثر خوشخوان اثر، مخاطب به این سبک روایت خاص عادت کرده و در قصه غرق می‌شود.

روند قصه:

قصه پیرامون باغ پرتقال آبا و اجدادی متعلق به پدرشوهر نازی می‌گذرد، باغی که پس از وی، به فرزندان نازی خواهد رسید و نازی در ابتدای قصه از این باغ متنفر است؛ اما به مرور اتفاقاتی می‌‌افتد که او را به باغ وابسته کرده و حتی مسیر زندگی‌اش را به این باغ می‌کشاند؛ همه اتفاقات قصه، پیرامون این باغ می‌گذرد. مفاهیمی همچون خانواده، عشق، دوستی، محبت، وابستگی، وظیفه‌شناسی و… در این قصه بسیار مورد توجه قرار گرفته. اتفاقی غیرمنتظره و تلخ، به عنوان سنگ آزمون و خطای باغ مطرح شده و همه مسائل را تحت تأثیر قرار می‌دهد.
پیام‌هایی که در لابلای قصه به شکلی مؤثر، بجا و بی‌طرفانه گنجانده شده، پوئنی مثبت در روند قصه برای نویسنده محسوب می‌شود. موضوعاتی همچون مهاجرت، تجاوز به کودکان، سن بلوغ و… تأثیر بسزایی در روند قصه داشته و مخاطب را با خود همراه می‌کند.

نثر:

رمان پرتقال خونی نثری ساده و روان داشته و توانسته با یک ویراستاری خوب، تبدیل به قلمی پخته و یکدست شود.
پیرنگ قصه چندان محکم و استوار نیست، با این حال جذابیت قلم نویسنده باعث شده مخاطب با تعلیق قصه هماهنگ شده و جذب آن شود؛ یکدستی قلم و روانی روایت یکی از اصلی‌ترین عوامل کشش مخاطب به این قصه است.

شخصیت پردازی:

نازی شخصیت اول قصه است؛ زنی چاق، با روحیه‌ای جنگنده، اما به شدت فداکار و مسئول در قبال فرزندانش. داستان نازی، قصه زنی است که در اوج نیاز و خواسته‌هایش، باید بین خواسته‌های شخصی خود و نیاز و مصلحت‌اندیشی به خاطر فرزندانش، در مقابل کسانی که از ابتدای زندگی، چماق استبداد را بر سرشان می‌کوبند، بجنگد. نازی عاشق فرزندانش است، بهرنگ ۵ ساله، شیرین و عاشق باغ؛ و بهراد نوجوان و در سن بلوغ قرار دارد و با مشکلات آن دست به گریبان است؛ او به عنوان زنی که در مقابل زورگویی سایرین ایستادگی کرده و از حق پسرش دفاع می‌کند، نقش اصلی قصه را دارد.
سیروس از دیگر شخصیت‌های اصلی قصه است که در روند قصه تغییر شخصیت داشته و از فردی جنگنده، حسود و مستبد به مردی آرام و خوش‌خو تغییر ماهیت می‌دهد.
از دیگر شخصیت‌های تأثیرگذار در قصه پرویز است که در شخصیت‌پردازی وی، اغراقی ریز و ظریف نهفته است.
با این حال نباید از این مسئله غافل شد که شخصیتی مانند محمدرضا، وضعیت بی‌سر و تهی در قصه دارد و شخصیت وی شاید نیاز به پرداخت بیشتری داشته. با وجود تأثیر این شخصیت در روند قصه و حضور مداومی که در فراز و نشیب مشکلات نازی دارد، شاهد هیچ جمع‌بندی در سرانجام شخصیت وی نیستیم.

فضاسازی:

رمان پرتقال خونی قصه‌ای چند وجهی است؛ در ابتدای قصه مخاطب با فضایی خاکستری و دوده‌گرفته روبرو است که او را تا مرز ناامیدی می‌کشاند؛ اما در اواسط کتاب، قصه رو به فضایی روشن و آفتابی تغییر مسیر داده و مخاطب را با ماهیتی متفاوت از قصه مواجه می‌کند. نیمه‌ی نهایی قصه نیز فضایی کاملاً سیاه و بارانی دارد.

باورپذیری:

پرتقال خونی، قصه‌ای کاملاً رئال است و روند قصه موضوعی دور از ذهن نیست. روایت یک خانواده که هم روز خوب دارد و هم روز بد؛ اتفاقی که در هر خانه و خانواده‌ای رخ می‌دهد.

راوی:

قصه از زبان اول شخص و من راوی است؛ انتخابی که با توجه به حجم رنج و سرسختی شخصیت زن قصه، به خوبی از پس القای حس به مخاطب برآمده و توانسته روند قصه را در ذهن مخاطب باور‌پذیر کند.

منطق:

همان‌طور که پیش‌تر گفته شد، پرتقال خونی روند منظم و یکدستی دارد؛ با این حال منطق قصه در مقاطعی دچار تزلزل است. برای مثال حضور بی‌دلیل و دائمی محمدرضا، در کنار نازی و فرزندانش، خواننده را سردرگم کرده و حتی تصور شکل‌گیری عشقی بین او و نازی را به ذهن مخاطب مخابره می‌کند؛ اما تا آخرین صفحات هیچ رد و نشانی از این تصور، حتی در اندازه‌ای کوچک هم دیده نمی‌شود.
نکته دیگر طلاق مخفیانه نازی و پرویز از یکدیگر و بی‌اطلاعی سایر اعضای خانواده و نقش بازی‌کردن این دو مقابل همه بود. بهانه ترس نازی و موضوع حضانت بچه‌ها، دلیل منطقی و مناسبی برای این پنهان‌کاری نبود و مخاطب با توجه به شخصیت‌پردازی پرویز که مردی که بی‌دست و پا و خنثی تعریف شده، این مسئله را به سختی پذیرفت.

پایان بندی:

فضای قصه با طرحی یکنواخت و آرام همچون صبح یک دریای طوفانی به پایان می‌رسد. اتفاقات غیرمنتظره در نیمه نهایی قصه، فضا را کاملاً به سمت و سویی می‌برد که در نهایت شوک عمیقی به خواننده وارد می‌کند.

جمع بندی:

پرتقال خونی علی‌رغم تنش‌ها و جنگندگی‌ها برای رسیدن به حق، از طرحی دلنشین و روان برخوردار است؛ قصه زنی که در این فرهنگ غرق شده و نقش مادرانه خود را فدای خواسته‌های شخصی کرده و در سخت‌ترین شرایط به خاطر فرزندانش از خود گذشته و از همه زندگی خود برای رسیدن به حق می‌گذرد. این کتاب به مخاطب پیشنهاد می‌شود.




رمان پرتقال خونی

بیلبیلکش ...آوخ! بیلبیلکش !!!


از بیلبیلک موس، نازک نارنجی تر هم داریم؟

چرا زرت این ابزار فی الفور قمصور می شود؟

نگذاشت شادی مان از داشتن بیلبیلک سالم، به دوماه بکشد. این هم شد تکنولوژی آیا؟

هم اینک برای التیام این  درد، به سقاخانه ی عباس قادری پناه برده ام!!!


بخدا رفته بودم سقاخونه دعا کنم!!!

تلویزیون بیشتر وقت ها خاموش است ، برای ندیده شدن !


گیجم از رفتار آدمها.


آنهایی که سفت و سخت پابند ظواهر مذهب اند، سفره های نذری و شب های احیا و افطاری های هیئتی  را هرساله و باشکوه برگزار می کنند ، برای تمام مناسبت های مذهبی، حرفی برای گفتن ، آیه و حدیثی ،تبریکی و تسلیتی در آستین دارند ، عکس پروفایل شان، همیشه، کربلا و کعبه و جانم فدای حسین و ... است ، به شدت منتقد نقاشی هایی با  موی رهای زنان اند و به عکسهای برهنه گرافی ابراز انزجار می کنند و صاحبان این هنر نور و  سایه و روغن و رنگ را مستحق آتش سوزان جهنم می دانند، اما در گفتگوهای نیمه خودمانی هم حتی، جهت حرفها را به سمت  پایین تنه و جوکهای وقیحانه و  حال بهم زن جنسی و استیکرها و عکس های همین مدلی می برند و از یک سبزی خریدن و لباس خریدن ساده، محتوای اروتیک و شهوانی استخراج می کنند و محال است که از بین ده تا جمله ای که می گویند، نَه تایش در راستای موضوعات چندش و مهوع نباشد.خوراک شان رمانهای  اروتیک و داستانهای جنسی است، آرشیو شان پر است از همین عکس ها. وقت شوخی، خودشان با به قصاب و بقال و ... می بندند .

در کنار اینها، آدمهایی که موی سر و ساق پا  از داماد و همکار و همسایه و .. نمی پوشانند، تابلوی روی دیوار خانه شان، مونالیزا با پیش سینه ی خیلی باز و  خوراک شان موسیقی و کتاب و پیاده روی است، وقت شنیدن حرفهای تهوع آور جنسی؛ سکوت می کنند، رد یا تایید نمی کنند، جوک وقیحانه نمی فرستند، شرح و اوصاف رختخواب شان را توی جمع به به و چه چه نمی کنند  و از هر موضوعی، توصیف و تعریف جنسی ندارند .

معتقد نیستم که دسته ی دوم ، تمام و کمال ، بی عیب و نقص هستند. دفاع و تاییدی بر مدل زندگی و ابراز رفتارشان ندارم. اصلا روی حرفم با این دسته ی دوم نیست. اما در جمع های مختلف و متفاوتی این دو دسته را می بینم . جمع هایی با اشتراکات  فرهنگی، شغلی، اجتماعی و ...

نمی توانم قانع شوم که رفتار دسته ی اول، تماما شیطنت و سرخوشی است یا  عقده های سرکوب شده است . یا محدود بودن زیاد از حد در نوجوانی یا جوانی است .یا نادانی و ناآکاهی است .یا فوران غریزه  های سرکوب شده است.

فقط گیجم. گیجم  از رفتار ضد  نقیض این دسته ی اول . آنقدر که به شدت حساس شده ام و تاب هم صحبتی با تمام افراد این دسته را ندارم دیگر . با دیدن شان رو برمی گردانم و نفرت فزاینده ای در مغز و فکرم ، ری می کند .




پاییز جان...چه هنرها داری تو


کتاب خوندنم نمیاد

جرات نوشتن هم ندارم زیرا در چند پست قبل تر پنبه ی آدم ناجنسه را زده ام!!

بافتنی هم که ممنوعه

از ظهر به بعد هم در حد مرگ خوابم میاد

اینم شد زندگی؟؟

آخرین ورژن آرزوهای مشترک همسرانه هم ایجاد یک گلخونه در شمال هست!!

این پسره هم تا توی یک سوال گیر می کنه میگه: مامان این سوال تیزهوشانیه. بیا با هم حل کنیم!! تا الان سه صفحه تیزهوشانی با هم!!! حل کردیم.






آلیسوم زیبای من


از گل های پارک عکس می گیرم. بعد با بدوی ترین کلمات موجود، گوگل می کنم تا بالاخره به اسم گل برسم. مثلا برای پیدا کردن این دلبر جانان ، نوشتم گل بنفش ریز. کلی عکس آمد. از پارچه های چیت و پوپلن گلدار تا گل های مختلف. بالاخره عکسش آمد و آدرس پیدا کردم و اسمش را دیدم. بعد گشتم دنبال روش تکثیر و نگهداری اش. قول می دهم که بهار و تابستان سال بعد ، کلی آلیسوم داشته باشم پشت پنجره ی مطبخم .

رودبکیا یا چمن آرا یا سوسن چشم سیاه هم یکی از آنهایی ست که باید توی برنامه بگذارمش. و کلی گل دیگر . مهم نیست که همسایه ی خوش ذوق با دیدن هر گل تازه درآمده و شکفته ای یادش بیفتد که ( باغچه شلوغ و بی نظم شده) و تیشه بردارد به قلع و قمع باغچه و کندن گل های زنده ی بی گناه، مهم نیست که بقیه ی ساکنین زبان اعتراض ندارند و هیچ حرفی در مورد تصمیم های خودخواهانه ی یک نفر نمی گیرند. من گل هایم را خواهم کاشت. تا وقتی که باغچه ای برای خودم داشته باشم. باغچه ای بدون نگاه و مالکیت های دور از منطق .

درخت یاس بنفش از بچگی توی خاطرم ثبت شده. یکی از همسایه ها سه تا درخت گل توی حیاطش داشت و هروقت مامان برای ماها تولد می گرفت، چند شاخه ی پر و پیمان از گل های درخت همسایه، وسط خانه و بساط تولد مان می درخشید .

عاشق گل جعفری ام . رعنا زیبا را می پرستم. اصلا این شیر خشتی را بگو که اسمش را با همان روش ماقبل تاریخی از گوگل پیدا کردم. نوشته بودم میوه های نارنجی . میوه ی نارنجی ریز. میوه ی نارنجی پاییزی، و بالاخره رسیدم به پیراکانتا و شیرخشتی .

غرق شدن در دنیای گل ها آنقدر شیرین و جذاب است که شاید روزی بروم و از شهرداری بخواهم مرا برای آب دادن بلوار های پر گل یکی از پارکها قبول کند.



آلیسوم / گل مروارید / گل عسل




گل کوکب



پیراکانتا / شیرخشتی


میون دو تا دلبر....


سال قبل پسرجان گفت چشمم خوب نمی بیند.عینک لازم دارم . با پدرش رفتند چشم پزشکی و دکتر گفت ابدا مشکلی ندارد و بیشتر بهانه گیری به نظر می آید. تقی به توقی می خورد و پسرجان حرف از دید خوب و بدش می زد آقای پدرش می گفت: شنیدی که دکتر چی گفت! بهونه نگیر!

قرار شد پیش یک چشم پزشک دیگر هم ببریمش که حرف قبلی را تایید کند اما هی پشت گوش انداختیم تا فراموش شد.

سه روز قبل دوباره گفت: تخته رو خوب نمی بینم. عدد رو نمی تونم بخونم. نمی دونم دویسته یا دو هزاره یا دومیلیون. گفتم می برمت دکتر.

یکساعت بعد وقت گرفته شد و امروز بردیمش کلینیک چشم پزشکی. چند تا اتاق معاینه را  پشت سر گذاشت تا  آخرین اپتومتر، چشمش را معاینه کرد  و گفت یکی از چشم ها نیم و آن یکی هفتادوپنج است.

لبخند پیروزمندانه ی پسرجان، خبر از ذوق و شوق زایدالوصفش برای عینکی شدن داشت .

بعد از تایید نهایی چشم پزشک و مهر شدن نسخه، سراغ عینک سازی کلینیک رفتیم. چندتا را امتحان کرد و یکی که بقول فروشنده، قاب آفتابی و قاب دید در شب داشت، نهایی شد.

بیرون از ساختمان کلینیک، پسرجانم ، قیافه ی درهمی داشت. گفت:

-واقعا باید عینک بزنم؟ نمی خوام. من عینک دوست ندارم. نمیشه برگردیم به عقب و نریم معاینه؟ قول میدم حرفی نزنم از بد دیدن و ندیدن!

پسرک اما ، بالا و پایین می پرید و می گفت:

- منم عینک می خوام. دید در شب هم می خوام. برای اون می خواهین عینگ بگیرین. منم می خوام. دید در شب می خوام!!!