پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

همون که همه میدونیم

ده روز نت مطلقا قطع بود. اس‌ام اس قطع. تماسها پر از اختلال. 

نت الان در حد سایتهای داخلیه.

از هیچکس خبر ندارم.

اونقدر هولناکه که وقتی میگم "خبر"، توی ذهنم می‌چرخه زنده ان؟


بر پدرت

اینجا شده محل اعلام خبر زنده موندن پس از هر فاجعه‌ای.

زنده‌ایم.

مغموم. حیران. سرگشته. تحقیرشده. دل‌شکسته. بسیار فحاش!

زاده‌ی نانجیب

پنجشنبه و جمعه ۱۸ و ۱۹ دی، تروریستهای حرومزاده مردم رو کف خیابون کشتن.

کشتن

کشتن

کشتن

کشتن

کشتن

کشتن

همونقدر که وقتی مغول وارد هرشعر ایران شد، کشت.

هم تروریستی هم‌حرومزاده.

تولید نکن

بعنوان کسی که در بحبوحه‌ی جنگ و موشک‌بارون ، همسایه‌های ساختمون و محله و اقوامش گذاشتن رفتن به شهرهای دیگه، زیادی دارم‌ تولید محتوا می‌کنم.




ایرانی صداقت پیشه

یکشنبه رفتیم  یوسف‌آباد دکتر. وسط حرفهام با دکتر، موشکبارون شروع شد.  برگشتنا خیابونهای دور و بر رو بشدت میزدن. ستونهای دود و سر و صدای بمب و پدافند ترسناک بود.

بچه گفت: گفتن اگه توی خیابون سرباز اسراییلی دیدین حتما  به اطلاعات خبر بدین.

گفتم: من خبر نمیدم. می‌برمش خونه،  بهش قورمه سبزی و قیمه میدم کوفت کنه، تا آخر عمرش هم بهش نمیگم‌جنگ‌تموم شده. بذار همونطوری توی ترس و بیم دستگیر شدن بمونه.  حالا اگه پول مول هم داشن ازش می‌گیرم.

خالیِ خیابون

خواستم از خیابون رد بشم. به عادت همیشه سمت چپ و راستم رو نگاه کردم. خالی‌ِ خیابون غریب بود. هیچ‌ماشینی نبود.

وسط خیابون می‌شد ساعتها رقصید، نشست، دراز کشید. درست روی خط سفید وسط خیابون.

جنگ

جمعه ۳۰ خرداد ۱۴۰۴ ، روز هشتم جنگ ، دسترسی به هر اکانت مجازی که این سالها باهاش به جهان وصل می‌شدیم،  قطعه و شهر خلوت و خالیه . خیابون ماشین نداره، فروشکاه کالا نداره، مطب، دکتر نداره، مملکت آرامش نداره، ولی تا دلت بخواد هرجایی رو‌نگاه کنی هیولای آدمخوار داره.

فکر نمی‌کردم  اینجا باز بشه.

بعد از چندسال اومدم؟ 

جنگ کی تموم‌میشه؟

عاقبت‌مون چی‌می‌شه؟

سنگ صبور

معلم جوانی در خانه ای پر مستاجر به زن زیبایی دل داده که زندگی نامناسبی دارد. شش شخصیت از دل داستان راوی اتفاقات و آنچه در خانه روی داده می شوند و هر کدام انگار که سنگ صبور خویش اند و برای خویشتن درد دل می کنند، روایتگر بخشهایی از زندگی خود و گوهر اند.. روایتهای خدمتکار علیل، پسرک، همسایه ی حسود، گذشته و چرایی زندگی زن را معلوم می کنند. در یکی از فصهای نهایی، سیف القلم با بیان دلیل کارهایی که در حق مردم شهر انجام داده، رد گم شدن گوهر را موجه می کند.

زبان و واژگان چوبک نزدیکی و قرابت فراوانی با آنچه در دوره ی حاضر مورد استفاده ی مردم است دارد. بسیاری از واژه های چوبک امروزه نیز در افواه ،معمول و مستعمل است.

مسائل فرهنگی و اجتماعی در بازه ی زمانی داستان، روند زندگی مردمان آن دوره را بازگو می کند. زنان همواره در معرض خشونت خانگی و اجتماعی اند. باورهای خرافی بدون توجه به راستی آزمایی می تواند زندگی چند نفر را ویران نماید. مردان متشرع با نقاب مصلحت اجتماعی، زنان بی پناه را به صیغه روی سوق داده و خیالشان را راحت کرده اند که تن فروشی با سرپوش صیغه، ثواب اخروی دارد.

از خلال داستانهایی این چنین، روحیات مردم ایران در دوره های مختلف زمانی، قابل بررسی و تحلیل است. آدمی هرگز دوستدار آدمی نیست. مگر اینکه از منفعت و سودی بهره ببرد.

 

سنگ صبور

صادق چوبک

بیابان تاتارها

جووانی جهت گذراندن چندماه از خدمتش وارد قلعه ی باستیانی شده. این قلعه مشرف به بیابان تاتارهاست. تاتارهایی که به گفته ی ساکنین قلعه، در فکر حمله و تصرف قلعه اند و هم و غم نطامیان درون قلعه، تمام وقت باید مراقبت و دفاع از حمله ی آنها باشد.

جووانی پس از روزها به خیالی بودن تاتارها پی برده اما اصرار و ابرام ساکنین او را ماهها در قلعه نگه می دارد. او پس از دهه ها به طرزی تحقیرآمیز از قلعه بیرون فرستاده می شود.

انتظار کشیدن برای امری محتوم یا موهوم از موتیف های زندگی انسانی است. اصولا هدف غایی انتظار مهم نیست، بلکه فرایند و روند و چگونگی طی مسیر آن اهمیت دارد. جووانی همراه سایر نظامیان به بیهودگی ماری که به آن مشغول است می پردازد. هنگام رودررویی با افسری که مقام بالاتر اوست، سالهای سپری شده را به هیچ انگاشته و با موهومات افسر همراهی می کند و به قلعه بازمی گردد تا سالهای متمادی جوانی اش را در پای این انتظار هدر بدهد.

زندگی سیزیف وار جووانی و درجه داران و سربازان قلعه، اسیر تصوراتی است که آدمهای پیش از آنها برایشان به یادگار گداشته اند. آنها در سایه ی این باورهای دروغین، گاه تاتارها را مشغول جاده سازی و پیشروی به سمت قلعه می بینند.

در طی این انتظار فرسایند و کاهنده، سالهای جوانی جووانی که می شد صرف عشق و تفریح و خوشگذرانی و بهره بردن از زندگانی بشود، پای خیره ماندن به بیابانی سنگلاخ و بی آب و علف و گاه برفی سپری می شود.

شاید این هشداری است برای آدمی که مراقب چیزی که به آن خیره و مات مانده باشد.مبادا که زندگانی واقعی در جایی دیگر در جریان باشد و تمام آنچه آدمی آن را به زندگی کردن تعبیر می کند، جز سپید شدن چشم به بیابان موهومات نباشد.

 

بیایان تاتارها

دینو بوتزاتی

نشر ماهی

آبلوموف

آبلومویسم در سرتاسر جهان شناخته شده و نیازی به تشریح چرایی این نامگذاری نیست. ترجیح می دهم  در این یادداشت به ویژگیهای خود آبلوموف بپردازم.

جوان سی ساله ی رقت انگیز داستان گنچارف، پیشاپیش می داند مورد توجه هیچ زنی قرار نمی گیرد، می داند دوستانش مدام در حال کلاهبرداری و خالی کردن جیبش هستند، می داند دهقانش راست نمی گوید، اما در توانش نیست که علیه آنها بشورد و زمام امور خویش را خود به دست گیرد. هرازگاهی شتولتس به او سر می زند و مفر کوچکی نشانش می دهد. برایش همدم و انگیزه جور می کند ، به امور دهات ایلیا سر و سامان می بخشد و با اصرارهای پشت سر هم می خواهد او را از رختخواب جدا کرده و وارد زندگی روزمره نماید. اما ابلوموف نمی تواند. این ناتوانی به وضوح در جزییاتی که نویسنده از او به خواننده نشان می دهد، قابل دریافت و درک است. او آدم سر و کله زدن به دیگران نیست. او ترجیح می دهد تا خرخره سرش کلاه بگذارند تا اینکه بخواهد زحمت سفر به خود داده و راهی روستاهای موروثی اش شود. آبلوموف بیشتر از آنکه مستحق نفرت و اشمئزار باشد، رقت انگیز و قابل دلسوزی و شفقت است. کاری که آگافیا ماتوی یونا به خوبی انجامش می دهد و دره ای سرزنش و ملامتگری در کارش نیست.

آبلوموف آنقدر در سرزنش خویش غرق است که تمام دوران عاشقی را با فکر و خیالات مسموم سپری می کند و در نهایت دخترک را پس می زند. اما زن صاحبخانه، بی قضاوت و تحقیر او را از لدت زندگانی و داشتن فرزند ( آبلوموف عاشق سر و کله زدن با بچه هاست. معصومیت آبلوموف و کودکان از یک منبع سرچشمه می گیرد) بهره مند می نماید.

 

آبلوموف

ایوان گنچارف

فرهنگ معاصر