روجا زن جوانی ست که با دنیا سرجنگ دارد. تقریبا هیچ کس از نیش زبان تند و تیر و طعن گویش در امان نیست. کودکی اش با خاطراتی ناگوار و تلخ پیوند خورده که تمام زندگی اش را تحت الشعاع قرار داده. در حالیکه در مراسم ختم، سرقبرپدر تازه درگذشته اش نشسته، در ذهنش با او کل کل می کند و سنگ وا می کند. او را مسبب تمام تنهایی ها و رنج های کودکی تا الانش می داند و قصد بخشیدن و فراموش کردن ندارد. آدمهای اطراف پدرش را می چزاند و می خواهد انتقام بی توجهی های پدر را از همه ی دنیا بگیرد .
همراه شدنش با دخترک گمشده ای که حرف نمی زند و محتاج امنیت و پناه اوست، آن وجه لطیف و مادرانه ی روجا را نشان خواننده می دهد. روجا راحت دروغ می گوید.به گفته ی پدرش زندگی او اصلا با یک دروغ شروع شده. اما راست های فتنه انگیزی هم در چنته دارد.
اسم های شمالی، خلق و خوی مردمان شمالی ، مختصات و ویژگی های شهر شمالی(انزلی) و دگرگونی های آب و هوایی اقلیم شمال ایران، داستانی باورپذیر و مقبول فراهم نموده .
روابط داستان از طبیعت زنانگی و رئالیسم اجتماعی پیروی می کند . زن های قصه به اقتضای آفرینش شان، اغواگری، عاشقی، سر و گوش جنبیدن، خشم و ناباوری را در رفتارهاشان نشان می دهند و داستان هایی از جذابیت عشق های قدیمی و بی روحی عشق های جدید، رقم می زند.
هیولایی که از حقارت و کینه و عقده های سرخورده در وجود انسان شکل گرفته، نیز می تواند آدمها را دوست بدارد و روحی ترس خورده و لطیف داشته باشد.
این هیولا تو را دوست دارد
لیلی مجیدی
نشرچشمه
-ونوشه را می توان وَنَوشه نیز خواند. شکل دیگری از بنفشه. این یکی از زیبایی های قصه بود. هرجا این اسم را دیدم، بر وزن بنفشه، خواندمش تا دلم پر از خیال بنفشه شود.
-ای وای که بی توجهی به روح یک کودک چطور زندگی اش را ویران می کند. ای کاش که حواسمان باشد. ای کاش که حواسم باشد.
-این هیولا را دوست داشتم.
جاهایی از قصه گفته شده: خانواده این روزها شکل متفاوتی دارد. این یعنی فرزندان یک خانواده الزاما از همان مادر یا پدر متولد نشده اند. جس پسر شوهرش را در کنار دختر خودش سرپرستی می کند.برای تامین خرج روزمره ی زندگی، از صبح تا شب بعنوان نظافتچی یا گارسن مشغول کار است. شوهرش از دوسال قبل، بعد از ورشکستگی و ناکامی های پشت سرهم در کار، خانواده را به امان خدا رها کرده و گاهی با اسکایپ از خودِ بیمار و بی حالش، رونمایی می کند. جس علیرغم فشار جسمی و خستگی مفرط، روحی بزرگ و روانی خوش بین دارد. در ذهن او تمام مشکلات راه حلی دارند و حتی در بی چاره ترین مشکلات هم مرور زمان ، کلید گشایش است .
همسفر شدن جس با مردی که در رابطه با زن ها شانسی نداشته و به طور جدی درگیر مسایل مالی ست و عنقریب است به زندان بیفتد، حس های جدیدی در هر دو بر می انگیزد. اد، تلاش بی وقفه ی زن را برای رشد دادن بچه هایش تحسین می کند و حلقه ی گم شده میان خود و خانواده اش را باز می یابد و زن، به خود فرصتی می دهد تا نوع دیگری از زندگی را تجربه کند .
مادرانگی های جس برای پسر شوهرش، تحسین برانگیز و تاثیر گذار است. واکاوی نقش مادرحمایتگر در شکل گیری استقلال و اعتماد به نفس فرزندان، در بخش های مختلف کتاب، به ظرافت و زیبایی بیان شده . جس ارزشی انسان گونه برای سگ دخترش قائل است و در چالش هزینه های بالای درمان حیوان و بی پولی مفرط خانواده، او را مستحق برخورداری از حیات می داند و برای نجاتش دست دکتر را برای هر درمانی باز می گذارد.
خانواده این روزها شکل متفاوتی دارد. پسر نوجوان خانواده بشدت آرایش می کند و مورد تمسخر هم سن و سالانش است و دختر خانواده از هر آرایش و آراستگی به دور است و عاشقانه به ریاضیات و اعداد علاقه دارد.
طبق ساختار داستان های عامه پسند، کلیت داستان ، نمایی اغراق آمیز از ماجراهایی اتفاقی و نمایشی است که اگر یکی اتفاق نمی افتاد، سایر حوادث، خوبخود ایجاد نمی شدند، اما چینش هوشمندانه و خوب رفتارهای اجتماعی طبقات مختلف مردم در محور قصه، این اتفاق ها را پذیرفتنی و قابل باور نموده . مسلما نکات ظریف و کارآمد تربیتی ِ در بدنه ی داستان ، توجه مادران همیشه نگران را به خود جلب می کند.
یک بعلاوه یک
جوجو مویز
نشرآموت
-عضو افتخاری کتابخانه ای که در آن حافظ و شاهنامه و داستان نویسی تدریس می کنم، شدم. یک روز پنج تا کتاب گرفتم و نشستم یک بند به خواندن شان. یک بعلاوه یک، چهارمین کتاب بود.
-حالم دل و روحم اصلا خوب نیست. اصلا خوب نیست. داستان های عاشقانه ، با اینکه هیجان دارند و خوش خوشان اند، اما حالم را خوب نکرد. مادرانگی بیشتر تاثیر می گذارد روی روان پریشانم. کتاب را دوست داشتم. مادرانگی هایش را دوست داشتم.
-مادر خانم هایی که دغدغه ی تربیت صحیح دارید ، بخوانیدش . کیف می کنید. قول می دهم.
-نفهمیدم مویز را به سکون (یا) بخوانم یا کسر (یا) ؟ اشاره هم کردم.اما از ناشر و مترجم، کسی جواب نداد. مویس که به سکون (یا) ست. پائولین سارا جو مویس ! پس همان مویز خودم! به سکون (یا) !!
سه پیرزن و دو پیرمرد بالای هفتاد سال، خسته و کلافه از قوانین سختگیرانه ی خانه ی سالمندان، دست به کارهایی می زنند که پلیس، مطبوعات ، موزه و فرزندان شان را به حیرت و شگفتی وا می دارد .
قرص های قرمز خواب آور و کسالت آور را دور می ریزند. داروهای کم کننده ی اشتها را نیز . در گراند هتل سوئیت شاهانه می گیرند، تابلوهای رنوار و مونه را از موزه می دزدند، برای پس دادن تابلوها باج می گیرند، دست به سرقت صندوق های خودپرداز می زنند. مدت کوتاهی در زندان هستند و در نهایت با پرواز با کاراییب، پول های ربوده شده را صرف تفریح و خوشی های پیرانه سری می کنند . ناگفته نماند که سالمندان کشور و پلیس را نیز از لطف و مرحمت خود بی نصیب نمی گذارند و برایشان پول می فرستند .
سالمندان به اقتضای تجربه های زندگی و کارآمدی ذهن و منطق شان، نقشه هایی بی نقص برای سرقت و تبهکاری طراحی و اجرا می کنند ، طوری که پلیس و دیگر افراد دخیل در ماجرا، قادر به پیش بینی اعمال شان نیستند .
نکته ی جالب در داستان، شکوه و نارضایتی افراد از سیستم حکومتی سوئد است که به رفاه وآسایش سالمندان اهمیتی نمی دهد. افراد بعد از پنجاه سالگی ، تحت عنوان بازنشسته و سالمند مجبور به زندگی در خانه سالمندان هستند که قوانین دست و پاگیری در مورد ساعات ورود و خروج به بیرون، ساعت خواب و میزان و نوع غذا و نوشیدنی مصرفی در آن سختگیرانه تر از همان قوانین در زندان های کشور است . به همین دلیل سالمندان اقامت در زندان را به بودن در خانه ی سالمندان ترجیح می دهند و برای رسیدن به رفاه زندان، تبهکار شده و دست به سرقت های عجیب می زنند.
پیرزنی که تمام قوانین را زیر پا گذاشت
کترینا اینگلمن سوند برگ
نشرآموت
گردش کنار ساحل یک گروه یازده نفره در سال 1976 در خود رازهایی دارد که به سرنوشت پسرکی پنج ساله در سال 2015 گره می خورد .
مردی در انفجار معدن کشته می شود و همسرش با رویای مادری، به زندگی ادامه می دهد. دختری بی اطلاع از بارداری و علایمش ، ناغافل زایمان می کند و گره ی زندگی آدمهای اطرافش را پررنگ تر می کند . مهاجرت به استرالیا و بازماندن در انگلستان دچار خشکسالی تابستانه، دو سوی ماجرایی ست که راز را شکل می دهد . نیاز به کلیه برای یک بیمار دیالیزیِ خردسال، بهانه ای ست برای رمزگشایی ماجراهای چهل ساله .
راز داستانی ست پر از هیجان و کشمکش . از آن کتابها که باید تمامش کنی تا بشود زمینش گذاشت . رفتار آدمهای (راز) ، مطابق فرهنگ و جامعه است . رفتن ها و ماندن ها، جای تعجب ندارد و برای همگان پذیرفته است . عشق های سرخورده و خیانت دیده و به کام رسیده، در موازات هم در زندگی آدم های داستان جاری ست و هرکدام فرجام مناسب خود را دارند .
راز
کاترین هیوز
نشرآموت
-آخرهای شهریور ماه برده بودمش تا توی راه گریه نکنم . دستم گرفتم و توی ماشین خواندم و خواندم و خواندم. گریه هم کردم.
کتاب به سه بخش تقسیم شده. بخش اول داستان هایی مربوط به دیار هرات و قندهار و سبک زندگی مردمانش ، که پر است از لطیفه های زندگی اجتماعی و فرهنگی زنان و مردانش از نوع پوشش و زیورآلات تا مراسم و مهمانی هاشان . راوی این بخش اغلب کودکانی اند که ناظر و شاهد عمل و عکس العمل بزرگترها بوده اند و تاثیر آن را در در روح و روان شان در سالهای بعد می بینیم.
بخش دوم حیرانی آدمهایی ست که نمی دانند کجای زندگی ایستاده اند و گیج بین تشخیص زمان و مکان و هویت ، در کلانتری، بیمارستان و خیابان های شهر ، محکومند به سرکردن با توهمات درونی شان . مثل نوجوانی که یک دنیا کلمه و آگاهی به نابالغی اش تزریق شده و فردای متفاوتی پیش راهش قرار گرفته .
بخش سوم سرگردانی آدم بزرگهاست که پای تدبیرشان برای جمع و جور کردن زندگی لنگ می زند و به تصمیماتی که می گیرند، تمام و کمال ایمان ندارند .
کتاب در دسته ی مجموعه داستان طبقه بندی شده، اما ارتباط بین داستان ها در بخش سوم ، تصویری از یک داستان مستقل را پیش روی خواننده می گذارد . گسست زمان در روایت این بخش ، شاید سردرگمی شخصیت های قصه ها را بیشتر القا می کند و بعد از پایان کتاب متوجه می شوی که می شود داستان های بخش سوم را از آخر به اول خواند .
مگر می شود قابیل، هابیل را کشته باشد
عالیه عطایی
انتشارات هیلا
-ار عالیه عطایی، نوشته ای در همشهری داستان خوانده بودم. مطلبی در مورد آشپزی. چنان شیفته و شیدای مدل نوشتنش شدم که کتابهایش را هم خریدم. هنوز یادآوری آن چند بند برنج و ادویه های کابلی که نام های دخترانه دارند، جانم را جلا می دهد.
-داستان بی بیَک را عاشق شدم
-زبان داستان ها را بسیار دوست داشتم
-داستان اول بخش سوم را دوست تر دارم از باقی قصه های این بخش . معلوم است که می میرم برای ادبیات اقلیمی و هر آنچه به اقلیم و جغرافیای داستان مربوط است .نیست؟ اصولا پیراهن های بنفش و آبی گلدار و النگوهای قرمز و زرد ( بالأخص که کسی در جایی و زمانی ،چوری صدایشان کند) قابلیت ذوق مرگ کردن منِ خواننده را دارد.
-باید برون کشید از این ورطه ی داستان معاصر، رخت خویش! پیش به سوی ادبیات اقلیمی!
چهارستون این زندگی از همان سطرهای اول، به لرزه در آمده. زن و شوهر هر یک برای خودش می رود. یکی مدام "خانه ی من" ، "خانه ی پدر من" و "خانه ی پدری من" می کند و دیگری برای رسیدن به کرسی های خوش رنگ و لعاب تر در محیط کاری، از سرفه های پسر بیمارش در ملاء عام، شرمسار است . گویی دو راه پشت به هم دارند این زن و شوهر.
شکوه و شکایت از توسعه ی شهری تهران و ساخت و سازهای اقماریِ پرسرعت، بدون در نظر گرفتن ظرفیت سلامت آب و هوا، گرچه حجم بیشتر کلمات کتاب را گرفته، اما آنچه که دیگر امیدی به بهبودش نیست، همین رابطه ی بیمار و به یک نخ پوسیده بند شده ی این زندگی است . این زندگی نیز مثل تهران رو به تخریب و ویرانی ست.
پسرک پنج ساله ی داستان با وجود تاکیدهای مکرر بر باهوش بودنش، انسان بالغی ست با زبان عاقلانه که در قالب پنج سالگی جای نمی گیرد. زن قصه ، زن از آب درنیامده . مردانه فکر می کند و مردانه نگاه می کند به تمام دنیا و بارها می پرسد( زن ام من آیا ؟) . لیا و ایلیا بیشتر تصویری آرمانی از کودک و زن معاصر اند که به مدد تکنولوژی دنیای معاصر قادر به تحلیل علت ساخت و سازهای جنون آسای تهران اند ( یک حاجی بود یک گربه داشت، گربه شو خیلی دوست می داشت...).
علا اما تمام قد خود مرد است. عاشق کار و بی ملاحظه به خانواده و مصلحتش به نفع مصالح کاری . عیب و ایرادهای فاحشی در رفتار و عملش دارد و برای رسیدن به ارتقای رتبه، سلامت و شخصیت نزدیکانش را به سخره می گیرد.
تلفیق تاریخ و حکایت شکنجه ی خودبس با توسعه ی تهران ، هشداردهنده و تاثیر گذار است . تهران تکه تکه خود را می بُرد و می خورد .خودش را به دست خود می کُشد و نابود می کند.
زبان امیرخانی در رهش ، خیلی شبیه داستان های قبلش نیست و بیشتر مقاله ای مدنی ست در چیدمانی تنگاتنگ با داستان . اگر نبود رسم الخط خاص امیرخانی، شاید تمیز دادنش از کار نویسنده ای دیگر سخت باشد.
ارمیا با کلماتش می رود که درویش من او باشد اما نیست. عملش نشان می دهد که اهل تکنولوژی و آسان خواهی دنیای امروز است .
در مجموع رهش علاوه بر آنکه وارونه ی کلمه ی شهر است، وارونه ی یک زندگی مشترک و وارونه ی آرمان های جوانی شخصیت های قصه اش است .
رهش
رضا امیرخانی
نشر افق
-آسان خوان و روان بود .
-اشتیاق و ارداتم به آثار امیرخانی ،به سبک نوشتن و قوت قلمش بر می گردد. گرچه که در رهش بازی سیاست کلماتش را بی جان کرده .
-همچنان پیگیر و خواننده امیرخانی خواهم بود.
حکومت مرکزی شوروی ، تعاونی های کشاورزی ِ مردمی به نام کالخوز را ایجاد می کند تا کشاورزی را مکانیزه کنند و بر میزان کشت و برداشت نظارت داشته باشند و محصول را آنچنان که خود صلاح می دانند در کشور تقسیم کنند . خرده ملاکان و کشاورزان مخالف این سیاست بودند زیرا دسترسی آنها به محصولات شخصی شان تقریبا قطع گشته و همه چیز تحت نظارت ذره بینی حکومت مرکزی انجام می شد . کالخوز تمام احشام و حیوانات و آذوغه و وسایل و ابزار کشاورزی را مصادره می کرد و با صلاحدید خود، ار آن استفاده می نمود. کار به درگیری مسلحانه بین ارتش سرخ شوروی و کشاورزان بی دفاع کشید و پاسخ هر مخالفتی ، ولو اندک، گلوله بود.
در ابتدای دهه ی سی میلادی، مرتضی شوهر زلیخا نیز به همین روش کشته می شود و زلیخای بشدت وابسته و معتقد به خرافات را بعنوان بازماندگان کولاک های یاغی به سیبری تبعید می کنند . در سفری شش ماهه با قطار، از قازان تا سیبری ، زلیخا مات و مبهوت ، به اتفاقات پیرامونش خیره می شود و همچنان منفعل ، از انجام هر واکنشی سرباز می زند. او حتی در فرار آسان و غافلگیرانه ی همسفرانش از سقف واگن حمل حیواناتِ قطار شرکت نمی کند و سرنوشت محتومِ تبعید را پذیراست . تا پیش از این زلیخا برای ارواح جنگل و قبرستان و ... احترام زیادی قائل است و برای پیشگیری از خشم آنها مدام صدقه می دهد. مطمئن است که خوابهای عفریته قدرت پیشگویی دارند و مرگش حتمی ست . بی اعتراض یا حرفی، کارهای شاقّ مزرعه و خانه را انجام می دهد و در برابر بدطینتی های عفریته و خشم و کتک کاری مرتضی سر تسلیم فرود می آورد چرا که این را سرنوشت و سزای خودش می داند. او سه دختر نوزاد از دست داده و مستحق این بدرفتاری هاست زیرا به گفته ی عفریته توانایی پسر زاییدن ندارد و حتی دخترانش نیز زنده نمانده اند.
در سفر با قطار عواطف بشر دوستانه ی زلیخا به غلیان در می آید و از کودک و پرفسور پیر مراقبت می کند. البته که این کاری مالوف با ذات اوست.
در نهایت پس از آمار بالای مرگ و میر بین تبعیدی ها بر اثر ذات الریه یا غرق شدن کشتی، با رسیدن به تایگا، از حدود پانصد تن فقط بیست و نه نفر زنده مانده اند که با به دنیا آمدن نوزادی که زلیخا در روز آخر زندگی مرتضی از او بار گرفته ، به سی نفر می رسند. تابستان سیبری رو به پایان است و ایگناتوف مامور مراقب این بیست و نه نفر، دستور به ساخت خانه ای زیرزمینی می دهد. تبعیدی ها مجموعه ای از کولاک های دهاتی و ثروتمندان آفتاب مهتاب ندیده اند اما همه در کنار هم ناچارند زمین را بکنند تا به عمق مورد نظر برسند. تا رسیدن بهار با گوشت اندک شکار و جوشانده ی پوست درختان سر می کنند و پس از آن گروه جدید تبعیدی ها سر می رسند و ساخت اردوگاهی برای کار و زندگی دستجمعی شروع می شود.
طی شانزده سال تبعید، زلیخا از زنی وابسته و درگیر خرافات ، به انسانی مستقل که فرزندش را بزرگ می کند و از راه شکار و کار در درمانگاه زندگی اش را می گذراند، تبدیل می شود. ایگناتوف که قاتل مرتضی ست، در همان دوره ی کوتاه زندگی زیرزمینی یاد می گیرد که فرای قوانین ارتش سرخ و آقا بالاسری برای تبعیدی ها، به فکر تامین غذا و جای گرم همگانی باشد و در پایان با قطعیت، آزادی را بعنوان حق مسلم انسانی به یوسف ببخشد . پروفسور لیبه در جریان شورش های دانشجویی درنابینایی و ناشنوایی عمدی فرورفته و به اتفاقات پیرامونش توجه نشان نمی دهد اما با به دنیا آوردن یوسف، پسر زلیخا، حصار محکم اطراف خودش را می شکند و طبابت و درمانگری را از سر می گیرد .
هرکدام تبعیدی ها از دهاتی تا شهری، از مجرم تا هنرمند، دگرگونی خاص خود را در جریان سالهای دشوار زندگی در تایگا از سر می گذرانند. این کتاب بازتاب بی عدالتی و ظلمی ست که حکومت مرکزی به آنها روا داشت در پوشش عدالت و تقسیم اموال بین تمام مردم کشور ، آنها را از ابتدایی ترین حقوق انسانی از جمله غذا و بهداشت و تحصیل ، محروم کرد و حتی بعد از ده سال آنها را برای حضور در میدان جنگ با آلمانی ها فراخواند .
زلیخا چشم هایش را باز می کند
گوزل یاخینا
انتشارات نیلوفر
-آنقدر جذاب و گیرا که بشود یک نفس آن را خواند. گرچه با تالمات روحی ام نشد که بی وقفه بخوانمش .
-با اینکه زلیخا خرافه های مذهب را کنار می گذارد ( به گفته ی ایزابل گناه در تایگا از نوع دیگری ست) اما بعد از ده سال ، با پاسخ دادن به خواهش های ایگناتوف، هنوز درگیر گناه و نزول مجازات از آسمان است . آموزه های مادرش و هشدارهای عفریته (مادرشوهرش) ، همچنان زنجیر دست و پای اوست .
-بابا می گفت نوکر صفتی ذاتی ست. بعضی ها ذاتا نوکر صفت اند، حتی اگر در بالاترین مقام اجتماعی باشند. قبولش داشتم و در این قصه نیز بسیارها از آن دیدم .
-راز درگیری ام با کتابهایی آمیخته با تاریخ و سیاست که طی این یکی دوسال مدام سر راهم قرار می گیرد ، چیست؟ نمی دانم ! به خودم تسکین می دهم که از جایی از آن بالاها می خواهند آرامت کنند که تاریخ آشفتگی ها و ستمگری ها را بخوانی و بدانی که تاریخ تکراری مداوم است، با آدمهای مختلف و در مختصات جغرافیایی گوناگون . که قدرت فرمولی یگانه دارد و در ادوار و اعصار پس و پیش ، اجرا می شود و دستی قوی تر از اراده ی ملت ها ، این چرخه را هدایت می کند .
در طریقت مسلمانی وقتی قرار بر ذبح حیوانی باشد، او را آب بنوشانند و سپس بسم الله گفته و سرش را بِبُرند. بسمل شدن از اینجا وارد زبان فارسی شده. ( بسمل، مخخف بسم الله ِ وقت ذبح است) . در ادبیات سنتی فارسی شاهد و نمونه های بسیاری در نظم و نثر از( مرغ نیم بسمل) داریم .و نیم بسمل یعنی: نیم کشته، جان به سر، در حال جان دادن .
سرجوخه ی عراقی، اسیرتشنه ی ایرانی، سرباز عراقی، زن جوان و زیبای ایرانی ، کاتب عراقی، اسیران ایرانی محکوم در اردوگاه عراقی ، فرماند ه ی عراقی، یحیای برمکی ایرانی، عباسه ی عراقی ، مجاهدین خلق ایرانی ، شخصیتهایی هستند که در آخرین کتاب به طبع رسیده ی محمود دولت آبادی ، هرکدام طریق بسمل شدن را تجربه می کنند. شاید (طُرُق بسمل شدن ) نامی پسندیده تر باشد برای این همه بسمل و کشته ای که داستان را انباشته .
در فضایی سورئال و وهمناک ، هر کشته ی جنگ، قطره ای خون از گلو می چکاند و به کبوتر تبدیل شده و به آسمان می رود. در این جنگ طرف مقابل دشمن است ، گرچه خواننده و ناظر ایرانی در تمام عمر دشمن را در سمت دیگر داستان دیده و خواهد دید. این بار ، سرباز ایرانی ، گرچه تشنه، گرچه خسته و از پا افتاده، اما دشمن نام دارد و سرجوخه ی عراقی بخاطر ابراز ترحم و شفقت انسانی و نکشتن او در حال اسارت، در دادگاه نظامی محاکمه می شود.
گروهی بازمانده از یک پاتک شبانه در دو طرف یک تانکر آب در خاکریزها گیر افتاده اند و برای رسیدن به آب تا آخرین نفرات کشته می دهند و با نقب زدن به تاریخ قرون اولیه ی اسلام و عصر بیهقی و مرور تاریخ معاصر ایران و عراق ، در فضایی آلوده به وهم و خیال و واقعیت ، چرایی جنگ را زیر سوال می برند و از کشتن همنوع انسانی خود ابا می کنند .
وقتی دسته به جنگ دسته می رود، تمام افراد طرف مقابل دشمن است. نفر نیست. هرتعداد هم کشته شوند و بکشی؛ از دشمنان کشته ای. اما وقتی یک نفر را از نزدیک می بینی. ترس و لرزش را می بینی، تشنگی اش را می بینی، دیگر دشمن نیست. نفر است و انسان نمی تواند نفر را بکشد.آن وقت کودک می شوی . کودک درونت همان کودک مخفیانه ای است که عباسه خواهر هارون الرشید از جعفر برمکیِ وزیر بار گرفت و پنهان به دنیا آمد و زیست تا از مرگ خلاصی یابد. این کودک به بلندای تاریخ ، از کشتن و به قتل رساندن فراری است و دل ندارد که اسیر را ، هرچند دشمن باشد، با چاقو، گلوله یا حتی فشار دست دور گلو؛ بکشد . این کودک، نویسند و کاتب می شود و ابا می کند از نگارش داستانی که تاریخ را به دروغ و دغل در آن راه داده اند . حتی اگر داستانش قصه ی رسوایی دو اسیر ایرانی در کشتن هموطن شان در اردوگاه باشد و انتشارش سبب آماس غروری کاذب برای حکومت کشور متبوعش شود .
کودک درون شخصیت های داستان، بسمل شدن را به ظالم ماندن ترجیح می دهند و در انتظار دیدن ماده شیری با پستان های پرشیر در بیایان برهوت و سیراب شدن از شیرداغ او، کبوتر می شوند و آسمان خانه ی پدری را از پرواز کبوتر، غرق نور می کنند و بسمل شدن را طریقه ای برای تمام تاریخِ خفت بار جنگ های دنیا، باقی می گذارند .
طریق بسمل شدن
محمود دولت آبادی
نشرچشمه
- زبان مُطَنطَن و آهنگین دولت آبادی، برگرفته و نزدیک به تاریخ بیهقی است . و این مساله در عین سخت یابی و دیرفهمیِ مقصود داستان، شیفتگان و دوست داران سبک سهل و ممتنع بیهقی را خوش می آید و به هیجان می آورد.
-آن کپسول لعنتی سیانور! تا پانزده روی زیر زبان می ماند و از بزاق دهان نمی ترکد. مگر با دندان آن را بشکنی و سیانور به بزاق دهان آلوده شود تا بمیراند .
-قیرهای سیاهی که زن جوان از کف پوتین مرد جوانش تراشید و چرک و خاکی که آب زیر تشت کف حمام را سیاه کرد روی دستهای من جرم بسته و پاک نمی شود .
-تپانچه اول به معنای سیلی بود . نه اسلحه ی کمری. یادآوری دوباره ی کلمات فارسی کهنی که بلد بودم ، ار فرط اشتیاق مرا کشت .
-اگر دوستدار ابولفضل بیهقی هستید، اگر ادبیاتی هستید ( نه الزاما تحصیلکرده ی ادبیات، بلکه اهل وادی ادبیاتِ کهن و معاصر از نظم و نثر ) ، اگر طرفین درگیر جنگ را ابزار و آلاتی برای فرونشاندن میل سیری ناپذیر اربابان قدرت می دانید، اگر پناه بردن به خیال و سورئال ، حال دنیایتان را بهتر می کند، حتما این کتابِ سخت را بخوانید.
پدر دچار شکم روش مزمن شده و طی چند ماه وزن زیادی از دست داده . درمان عجیبی برایش در نظر گرفته اند که سوابقش در ایران چندان موفقیت آمیز نیست و آلمان گزینه ی مناسبی برای انجام آن است .
پسر در دنیای محدود و انسان گریز خود، همراه پدر می شود . تنفر از همه چیز و همه کس، ویژگی بارز شخصیتی پسر است . با این رویکرد، راهی آلمان می شوند. پسر دچار خود کم بینی و کمبود اعتماد به نفس است و پدر در مقابل، به کوچکترین بهانه، کارهای خودش و پسرش را با درشت نمایی برای دیگران گزارش می کند . ماجرای تصادف در اتوبان، فرصتی است برای همصحبت شدن با زن توی هواپیما، زهرا خانم در آلمان، گروه خانمان و هرکسی که سر راه پدر قرار می گیرد.
پسر از بیست سالگی کار کرده و در بیست و شش سالگی هنوز به خودباوری نرسیده. از گذاشتن عکس خودش روی پروفایل شبکه های اجتماعی ابا می کند، در فیلم سیاه و سفید و نه چندان واضحی که از تصادف در اینترنت پخش شده، فقط چاقی و بی قوارگی خودش را می بیند. حسادت و تنفرش نسبت به دیگران را بی رو دربایستی ابراز می کند( در گفتگوهای ذهنی) . تنها کسی که قادر بوده کمی او را به اهالی دنیا دلبسته کند دختر چاق و تنهایی است که همدوره ی دانشگاه اوست. بعد از دیدار با بهار در آلمان و دیدن تغییرات او ( لاغر شدن، اجتماعی بودن و دوست پسر داشتن) او را نیز کنار سایر متعلقات جهان طبقه بندی می کند .گویی عیوب ظاهری تنها راه جلب مرافقت و همدلی پسر با آدم های دنیاست.
او به نظام سلسله مراتبی معتقد است . یعنی هرکس لیاقت همان چیزی را دارد که در دست دارد. یک زن زیبا و متمول، حتما باید با یک مرد خوش تیپ و متمول زندگی کند و یک زن شلخته ی بی سلیقه ی فقیر حتما باید با یک مرد بی قواره ی بی پول دمخور باشد، نیمه ی گمشده، مزخرفی بیش نیست و هرکس دقیقا همانی را پیدا می کند که لیاقتش را دارد. با این تفاسیر، بهار دیگر آن کسی نیست که مناسب احوالاتش باشد و متعلق به طبقه ی دیگری از اجتماع است.
ساختار کتاب بیشتر از آنکه داستانی باشد و عناصر داستان را در آن ببینیم، مناسب نوشته های وبلاگی است . بنابراین در قالب عنوان (رمان کوتاه و داستان کوتاه) چندان جا نمی افتد. فکر می کنم برای این سبک و سیاق از نوشته ها باید عنوان جدید و مناسبی در عالم ادبیات معرفی شود. چرا که جذابیتش را نمی شود ندیده گرفت و در عین حال، دسته بندی اش در ردیف داستان، دور از واقعیت است. این متن، کتاب هست، اما تمام و کمال ، داستان نیست.
طنز قوی و انتقادی ، در متن خوش نشسته و در کنار لبخندی که بر لب می آورد، تیزی انتقاد را کم اثر نمی کند . خواننده می تواند یک نفس کتاب را بخواند و لذت خواندنش را حس کند .
ماجرای کتاب در زمان حاضر اتفاق افتاده و استفاده از اِلِمان های تکنولوژیک و مدرن در متن به باورپذیری آن کمک می کند.
دستگاه گوارش
آیین نوروزی
نشرچشمه
در سرزمینی که مردها توقع دارند زن ها جای گاز آشپزخانه را بلد باشند نه گاز ماشین، شهره تنها راننده ی تاکسیِ زن کرمانشاه است . دست انداز خیابان ها را رد می کند و مسافر می زند و باکش نیست که مردان رگ بادکرده ی فامیل به خونش تشنه اند . راننده بودن را به زندگی مشترک ترجیح داده و مرد آلامدِ با کلاس زندگی اش را با زنان لنز آبی و ماتیک و مداد چشم و مغازه ی لوازم آرایشی اش بوسیده و کنار گذاشته و برای باقی زندگی دنده ی صدتا یک غاز را انتخاب کرده . حاضر نشده در زندگی ای بماند که مردش بخواهد از (مثل مردها با پاهای باز نشستن) اش و (لقمه تند برداشتن) اش ایراد بگیرد و او را بنشاند و آرایش کند تا میک آپ کردن و با کلاس بودن را یادش بدهد . از لاتی حرف زدن خوشش می آید و خصایل مردانه را دوست تر دارد از دامن و پیراهن پوشیدن و ظریف بودن و زن بودن . گرچه به وقتش، دلش زنانگی می خواهد و تنش حضور مردانگی .
او برخلاف دیگر زن های منفعل داستان، جنگیدن را یاد گرفته و این را مرهون حمایت ها و پر و بال دادن پدرش به علایق پسرانه ی او از کودکی تا جوانی ست . پدر رانندگی را یادش داده و از فول شدن دست فرمانش لذت برده و به حضورش در مجلس خواستگاری با بلوز و شلوار ایرادی نگرفته ، اما همین پدر در مقابل همسرخودش، بی محبت و خشن و خشک است . اصولا زنانگی را بر نمی تابد و گویی خلاء نداشتن اولاد ذکور را در پسرانه بار آوردن شهره، ارضاء کرده .
زن های دیگر داستان، بره وار مطیع عرف جامعه ی جغرافیای محل زندگی شان اند. بخاطر علاقه به هنر ، مستحق طلاقند و محروم از دیدن فرزند(محبوبه) ، با ناکامی در ادامه دادن ورزش، کراکی شده اند (ناهید)، تنها راه نگهداشتن شوهر را زاییدن های پشت سرهم میدانند(شراره)، عمری دراز را تحمل مرد معتاد و پیله، گذرانده اند(خاله)، مثل زباله گوشه ای پرت شده اند اما همچنان شل و شیت، منتظر آمدن مرد بی وفای خیانت کارشان اند (خانم ریحانی). در مقابل ، مردهای بی قواره بی مخفی کاری ، دل شان غنج می رود برای سر و تن خواننده های خوش بر و روی ماهواره(محمد) ، با خونسردی و حق به جانب بودن مانع حضور دختر قهرمان تیم ملی در مسابقات جهانی والیبال می شوند (پدر ناهید)، به بهانه ی عشق کودکی و نوجوانی همسرشان را سگ محل می کنند و مقابل چشمش هوادار عشق از دست رفته شان هستند(بابک)، گرچه با ظاهری امروزی و شیک و خارج رفته و مدرن، اما همچنان از زن، فقط جنسیت می خواهند(فرهاد)، یا گوشه و کنار خیابان ول می چرخند تا با متلک و تمسخر و هرّه و کرّه ی زن راننده، برتری جنس خود را به دنیا ثابت کنند.
زندگی روزمزه ی کرمانشاه ِ این داستان، چندان هم سنتی نیست و خانه های زمینی، به آپارتمان های قلکی تبدیل شده اند، جشن ختنه سوران مایه ی تعجب مردم است، حتی پیرزن های تک افتاده و بی پناه نیز، در آپارتمان بیتوته می کنند، اما فرهنگی که در بستر جامعه جاری ست، همچنان پایبند سنت های متعصبانه و عقاید مردسالار و زن ستیز است . سنتی که در آن مردان از فرا دست، با غرور و تکبر به زنان در فرو دست نگاه می کنند و برایش خط و نشان می کشند.
این خیابان سرعت گیر ندارد
مریم جهانی
نشر مرکز
-از آن کتابهایی بود که از صفحه ی اول ماتم کرد. بس که خوب نوشته شده. کلمه به کلمه اش خوب نوشته شده.
-کتاب، برنده ی جایزه ی جلال سال 96 است.
-بعد از تمام شدن، چند نقد در موردش خواندم. یک نقد سراپا عقده و حقارت در موردش دیدم که البته جای تعجبی نداشت و مسبوق به سابقه بود .
بعدا نوشت:
چه نویسنده ماه و مهربانی دارد این کتاب. خانم جهانی از آن آدمهای نیک و کمیاب جهان است به گمانم.