پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

آن مادران، این دختران


آخرین  کار بلقیس سلیمانی تلاش دارد که جام بهترین رمان او را  از ( مارون )  گرفته و مال خود کند. کتابهای اخیر سلیمانی  آثار تابناکی در ادبیات زنان معاصر  ایران به شمار می رود  . ساختار قصه به گونه ای است که در عین سادگی روایت و زاویه ی دید، قوت  اکت داستانی ، افول نمی کند و خواننده را خط به خط، تشنه ی ادامه ی داستان نگاه می دارد . تمام متن داستان پر از حرکت و جنبش است .

زنانه ی ( آن مادران، این دختران) ، بی پرواتر و جسورانه تر از مارون ، لایه های درونی شخصیت ها( بالاخص شخصیت های زن) را پس زده و آنها را مقابل دید خواننده عریان و نمایان می کند. سلیمانی ابایی از بیان ویژگی های تنانه ی زنان در متغیر سن  و سال ندارد و مختصات بدنی آنها را از جوانی تا میان سالی ، با ذکر عشق بازی های پنهان در اتوبوس ، بوی ناخوشایند ترشح  ،  یائسگی ، درد و رنج دفع خونین ناشی از یبوست ، میل و کشش به مردان در دوره های مختلف  و سرکشی های نابالغ دخترانه و  بازی دادن های پخته ی زنانه ،  جلوی چشم خواننده می گذارد .

گوران محیط جغرافیایی مورد علاقه ی سلیمانی است که گرچه به آن تعلق دارد و به آن عشق می ورزد و این عُلقه و وابستگی در تک تک جملات آدمهایی که از آن دیار مهاجرت کرده اند ،به شکل آرزوی برگشتن حتی در شکل میت و جسد و خوابیدن ابدی در قبرستان گوران، عینیت یافته ، اما از گفتن کمی و کاستی های اخلاقی و فرهنگی آن دیار نیز  سر باز نمی زند و با سختگیری و نفرت ، رسم و رسوم آزاردهنده و خرافه پرستی ها را مورد نکوهش قرار می دهد .

آداب و قواعد زندگی مردم گوران، فقط مختص ناحیه ی گوران نیست. بلکه رفتاری جهان شمول است که در داستانهای سلیمانی ، منحصر به این محدوده ی جغرافیایی شده . در تمام نقاط دورافتاده با مدرنیزه ی ایران ، بیوه ها مورد ظن و بدگمانی اند، به آنها توهین می شود و طعمه ی چربی برای مردان زن و بچه دار و پیرمرد  و حتی جوانان مجرد هستند. بدگویی و سرفروبردن در سوراخهای زندگی دیگران، خاص ایران و ایرانی نیست. سلیمانی اما، با تقابل رفتار شمالی ها و گورانی ها در زندگی ثریای گورانی و اکبر رحیم آبادی ، این رفتارهای ناپسند را خاص گوران می بیند تا بتواند به قوت و قدرت، آن را سرزنش کرده و بکوبد .

درخشنده ترین ویژگی (آن مادران، این دختران) ، پرداختن به دغدغه های بدن زنانه است . ثریا پایان نامه ی فلسفه اش را به بدن اختصاص داده و جای جای داستان بدن دوستی و بدن آزاری را تحلیل می کند.  خراشیدن و کوبیدن صورت در عزاداری ها، تتوروی پوست ، گرسنگی دادن به شکم و ... از مصادیق بدن آزاری است . ثریا به ارزش بدن واقف است و در میان سالی با خود مرور می کند که بدنش را سخت آزار داده  . اکنون بعد از جراحی و ترس و نگرانی درمان سرطانی که ناگهان آمده، میل دارد بدنش را دوست بدارد . به مردهایی که روزگاری پس شان زده فکر می کند. آرایشگاه می رود، رژ  می زند. موهایش را رنگ می کند  و  از فکر  سَر و سِر داشتن با مردان پیرامونش ، سرخ می شود .

مقابله ی ثریا با نسل جوان سرکش ِ آنارشیستی که مرز شکن و بی حیا و دریده و گستاخ اند تا آنجا پیش می رود که آنا ، دختر ثریا ، مثل سیلی محکم و  ناگهانی ، خواننده  و داستان را  با تعلیق شدید و تکان دهنده ای به پایان می رساند .

آن مادران، این دختران، حکایت مادرانی است که در میان سالی، ناگهان می بینند نسخه ی جدیدی از مادران خود هستند و مطمئن اند که دختران مدرن شان نیز، روزی تبدیل به نسخه ی دوم آنها خواهند شد .


آن مادران، این دختران

بلقیس سلیمانی

انتشارات ققنوس


-علاقه و اشتیاقم به کارهای بلقیس سلیمانی ، انکار نشدنی است . چهار رمان آخرش، به معنای واقعی کلمه، شاهکار هستند. جمله به جمله ذوب می شوی در داستان و دوست داری که مثل یک پروژه ی درسی با آن رفتار کنی و خوب نوشتن را از او بیاموزی .

-ممنونم خانم نویسنده ی عزیز





خدا مادرزیبایت را بیامرزد

اسم زیبا و جذاب کتاب باعث شده که بارها دنبالش بگردم و به در بسته بخورم. یا کتاب تمام شده بود یا قرار بود به همین زودی بیاوردندش.

مجموعه ای است  از داستانهای ساده و روان ، که عموما از زبان پسری در دوران کودکی یا نوجوانی  روایت می شوند. نگاه این پسربچه به آدمها و وقایع اطراف، شخصیت های کتاب را به خواننده می شناساند . پسرک در عالم نوجوانی و بلوغ خیال دارد با تمام زن ها و دخترهایی که می شناسد عروسی کند و عاشق شان شود  و ...

جملات به شدت  کوتاه ، از مختصات سبکی این قصه هاست .

حرف بیشتری ندارم. هنوز هم معتقدم اسم کتاب به شدت زیباست.


خدا مادر زیبایت را بیامرزد

حافظ خیاوی

نشرثالث


-آلرژی  غریبی پیدا کرده ام به کتابهایی که نویسنده ی مرد با نگاه جنسیتی ، زنان را اسکن می کند . بیشتر دوست دارم انسان ها یکدیگر را انسان ببینند تا جنسی جذاب روبروی هم . از بختیاری ام ، پشت سرهم چنین کتابهایی نصیبم می شود.





راهنمای مردن با گیاهان دارویی


چیزی  از خواندن کتاب نمی گذرد که از این دختر نابینا می ترسی. ترسی عمیق و هشداردهنده  . منتظری تا آن کار نکردنی را بکند و ترا مبهوت و متعجب برجای بگذارد . گرچه در میانه ی راه از کارکردنی اش حرف زده و تو چیزهایی دستگیرت شده، اما همچنان ترسان و نگران ، می خوانی و پیش می روی تا بدانی و ببینی.

گل یا برگ عاقرقرحا توی چشمش فرورفته و بینایی اش را در شش سالگی گرفته . می خوانی که بینایی اش با یک عمل قابل برگشت است زیرا سم گیاه سطح چشم را تخریب کرده و به رگ و پی عمق آن آسیب نزده .

مادر پرستار بوده  و اینک در زیرزمین خانه اش گیاهان دارویی را خشک می کند، ترکیب می کند، پماد و ضماد و روغن و جوشانده درست می کند و بسته بندی شده، توسط یک واسطه ،  به شهرهای اطراف می فرستد.او هرگز تمایلی به داروهای شیمیایی ندارد . برای دخترک نابینا کتاب می خواند، سر ساعت مقرر . همانطور که ورزش صبحگاهی و صبحانه خوردن نیز ساعتی معهود دارند . دخترک بورخس و مارکز و بوعلی سینا را خط به خط می شنود و از بر می کند و یاد می گیرد . و بیشتر از همه آنکه خط و ربط زندگیِ داروشناسی را یادش می دهد بوعلی ست .

پدر، پدربزرگ، خاله، پسر و دخترش، دایی، سید، آدمهایی اند که اثرو نشان شان در زندگی مهجور و منزوی مادر و دختر، به وضوح قابل مشاهده است . دخترک تا هفده سالگی از خانه بیرون نرفته  و با اولین خروج از خانه و قاطی شدن با آدمها، عاشق بوی کتان می شود و حس خواستن مردی در وجودش بیدار می شود . سر به شورش می گذارد و مادر برایش از نقطه ی تقدس و بی چون و چرایی  عدول کرده و تبدیل به زندانبانی بی رحم می شود .

روند تبدیل شدن دخترکی معصوم  و مشغول به خیالات و برداشت های خاص خودش از دنیا ، به زن جوانی که میل به خونریزی دارد و بی چشم سر، جسم آدمی را می شکافد و اندام های مرطوب و گرم را جدا می کند و در باغچه می کارد، ترسناک است . زن جوانی که برای رسیدن به آزادی ، دروغ می گوید و حال ناخوش بیمار را پنهان می کند و احتضار او را مخفی نگه می دارد. گرچه تا آخرین کلمات رج شده در کتاب، قدردان مادر است و او را قهرمان زندگی خودش می داند، اما به راحتی برای نشنیدن صدای سرفه های او، گرد تریاک  را با چیزهای دیگر مخلوط کرده و خواب و سکوت مادر را به بیداری و  شنیدن خس خس سینه اش ترجیح می دهد.

فضای گوتیک داستان، وهم و ترس و رمز آلودگی را به خوبی منتقل می کند  .  احاطه ی نویسنده به دانسته های طب سنتی  طبق کتب  و رسالات کهن  و در آمیختنش با متن داستان ، اشتیاق و لذت خواننده را در پی دارد . تلاش برای تشخیص مرز باریک بین رویا و واقعیتِ زندگی دخترک  ، داستان را خواندنی تر می کند . او گرچه نابیناست، اما جهان پیرامونش را با تعلیمات مادر و دریافت های غیر بصری خودش از اشیاء و پدیده ها شناخته و این شناخت غیرآشنا را برای ما نیز تشریح  و تحلیل می کند .

در نهایت ذهن خواننده پر می شود از سوالاتی در مورد زندگی و مرگ ،  تلطیف نگاه به مسایل هستی ، تغییر دید نسبت به جهان اطراف  و سخت نگرفتن آنچه اتفاق می افتد ، زیرا اتفاق های جهان از قبل اتفاق افتاده است. در داستان راهنمای مردن با گیاهان دارویی ،تغییر سرشت آدمی از معصومیت و انفعالِ جبر به سمت اختیار و انتخاب با بی رحمی و واقع گرایی کوبنده ای بیان شده است .


راهنمای مردن با گیاهان دارویی

عطیه عطارزاده

نشرچشمه



-تعریف کلی ام از کتاب: عجیب، متفاوت، خوب!

-کتاب که تمام شد ، چندبار صفحات سفید آخر کتاب را با ناباوری ورق زدم تا مطمئن شوم چیزی را نخوانده نگذاشته باشم . با اینکه قلبم از القای ترس و بیم می تپید، اما دوست نداشتم تمام شود. در صفحات سفید دنبال جمله های بعدی می گشتم.

-آدمیزاده می تواند به همین راحتی و آسودگی ، تن به هرکاری بدهد و برای تمام کارهایش دلیلی موجه و دهان پرکن بیاورد . حتی اگر شکافتن تن مادرش باشد.

-چقدر جانم ترسیده از خودخواهی آدمیزاد و پر شده سرم از دودوتا چهارتای جهان که تمام ارکان هستی را اداره می کند.






ملت عشق


الا  در بوستون امریکا ، در مواجهه با بحران چهل سالگی ،  در حین ویراستاری و تهیه ی گزارشی در مورد یک رمان عرفانی تاریخی مربوط به قرن هفتم ، نگاهی عمیق به زندگی مرتب و شیک و بی نقص خود می اندازد و با چالش های  مهمی روبرو می شود. ناگهان شوهر خیانتکاری که هیچ وقت با اعتراض همسرش روبرو نشده، فرزندان پرتوقعی که همیشه میز صبحانه و شام شاهانه و آماده داشته اند، زندگی  روتینی  که ساعت به ساعتش با برنامه های یادداشت شده ی الا ، روبراه می شد، دیگر  درخشش و جذابیتی برای او ندارد .  ایمیل های بین الا و نویسنده ی کتاب، سبب رویش حس تازه ای در وجود الا می شود و او علیرغم مخالفت علنی و رسمی با عشق، گرفتار عشقی   معلق بین مجازی  و واقعی می شود .

ملت عشق، در عین دو داستان بودن، داستانی واحد است . عشقی نامتعارف و شاید ممنوعه را تشریح و تایید می کند. احتمال سانسور و حذف برخی مطالب از متن اصلی محتمل است ، وگرنه پذیرفتنی نیست  با توجه با منابع تحقیق کتاب در باب عرفان و تصوف شرقی و اسلامی ،  الیف شافاک  از اشاره به موارد ثبت شده در روایت های مختلف باقی مانده از گذشته ، تلنگری به  مگوهای شرم آوری که به شمس و مولانا نسبت داده اند ، خوددداری کرده باشد.

مترجم توانای کتاب، در برگرداندن متن اصلی، به شدت مهارت به خرج داده و اشعار و تقل قول های مولوی را از متون اصلی فارسی استخراج کرده. البته این دقت و حدت خواننده را به فکر می اندازد که در بیان مراحل سلوک و تصوف  نیز به منابع  فارسی مراجعه کرده یا عین به عین از متن اصلی کتاب ترجمه شده . بخش های مربوط به شمس و مولانا و ابراز عقاید متعصب و بیبرس و دیگران، چنان نزدیک و همسان شرعیات ِ متشرعان ایرانی ست که این گمان را تقویت می کند. که اگر چنین نیست باید تمام قد به تحسین نویسنده ی کتاب برخاست و مطرح کردن سوالات بیشمار آدمهای  قدیم تا زمان حال را در باب مذهب و عرفان و تصوف ، در متن این داستان های به هم پیوسته، به دیده ی احترام  نگریست و جسارت و دقت و قوه ی تفکر الیف شافاک را در این زمینه ستود.

زنان این قصه سرخورده اند. الا تا زمانی که تمرد می کند و خانه و خانواده را رها می کند و همسفر مرد مسافر می شود، احساس بدبختی می کند. دخترش،به اقتضای جوانی، سودازده ی هیجان است ، اما ازدواجش به هم می خورد . گل کویر، زن روسپی زمانه ی مولانا ، از مردان تن خواه  کتک می خورد .کرّا همسر مولانا ، مدام باید چشم بدوزد تا مورد مرحمت و مهر او قرار بگیرد . کیمیا خودخواسته، به حجله ی شمس می رود و از اندوه رانده شدن، از غصه می میرد .

ملت عشق ، گرچه سخن از ملتی می گوید که یکسر عشق است، اما اندوهی که با خود دارد و ماندگار می کند ، فراتر از لذت عشق است . اندوه تنهایی انسان در میان جمع، در میان انواع لذات و تن آسایی ها .

تصویر سازی های الیف شافاک از سماع و رقص صوفیانه ، حیرت انگیز است .تعدد راوی باعث از هم گسیختن ساختار داستان نشده ، بلکه زاویه های مختلف دید را در اختیار خواننده می گذارد .در آمیختن روایات و حکایات اخلاقی و عرفانی ای که برای خواننده ی ایرانی آشنا و پر تکرار  است ، شاید تا حدی ، بخشهایی از قصه را تعلیمی و پندآموز کرده . و در نهایت چشمهای سیاهی که رو به آسمان از دل چاه به چشم های بیننده زل زده، حالا حالاها دست بردار خیال و ذهن خواننده نیست.


ملت عشق

الیف شافاک

مترجم: ارسلان فصیحی

انتشارات ققنوس



-دید و نظرم نسبت به مولانا و شمس، همان است که قبلا بود. تغییری نکرد . شاید تقویت هم شد. گرچه داستان، گرچه تخیل نویسندگان، اما در هرحال نه جرقه ای زده شد. نه ستاره ای درخشید.

-برای درک بهتر و بیشتر مبانی عرفان و تصوف در ایران و اسلام ، کتابهایی که در عکس دوم آمده آند، خوب و مناسب اند.

فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی /سید جعفر سجادی / نشر طهوری

تاریخ تصوف در اسلام / قاسم غنی / نشر زوار

فیه ما فیه /مقالات و منثورات مولانا / تصحیح بدیع الزمان فروزانفر





دیدار در کوالالامپور


دختر و پسر جوانی در آستانه ی زندگی جدید، تصمیم به مهاجرت از مجرای غیرقانونی و بدون اطلاع خانواده ها می گیرند. تصمیم آنها همزمان شده با سختگیری های دولت استرالیا برای  پذیرش مهاجرین و غرق شدن پی در پی لنج های فرسوده ی  اندونزی در آبهای استرالیا ، که مسافرات قاچاقی را به جزیره ی کریسمس ( کمپ مهاجران منتظر دریافت پناهندگی )  می رساند.  سفر غزل و بهداد با مخاطرات و اتفاق های  وحشتناکی همراه می شود و در نهایت  سرنوشت آنها، به طرز  حیرت آوری ، فرجامی خوش دارد .

دیدار در کوالالامپور،  داستانی پر تعلیق و پر کشش است . کتابی است که می شود یک نفس آن را خواند . فصل های کتاب یکی در میان به روایت  اتفاقات سفر و زمان حال بهداد می پردازد . در این داستان ، جملات فیلسوفانه و تفکربر انگیز و پند آموزی از زبان کاراکترها نمی شنویم، در عوض  اَکت های داستانی ، چنان صحنه را پر کرده اند که خواننده با چشم جوینده، حوادث بعدی را دنبال می کند. گویا فیلمی مهیج و اکشن را با علاقه تماشا کنی و منتظر باشی که هرچه زودتر سرانجامش را بدانی .

نویسنده ، زبانی ساده و بی تکلف را برای بیان روایت انتخاب کرده  و زبان داستان  ، پیچیده و دیریاب نیست . آسان خوانی و پر کشش بودن از ویژگی های بارز دیدار در کوالالامپور است .


دیدار در کوالالامپور

ناصر قلمکاری

نشرچشمه


- شاید این داستان بین کتابهایی که سلیقه و مورد علاقه ام هستند، جای محکمی نداشته باشد ،اما  از خواندنش پشیمان نیستم.  این میزان تعلیق و هیجان را دوست داشتم .

-این کتاب را به دوستداران  داستان ِ قصه گو و ماجرا محور توصیه می کنم .

-در نهایت هنوز گیجم... شاید با آن حجم تبلیغات و جلسات نقد و بررسی ، انتظار بیشتری داشتم .





کشف سوسیس کاری


لنا سرپرست آشپزخانه ای است که برای کله گنده های نازی ، غذا تهیه می کند. مهم نیست مواد مورد نیاز از بازار سیاه تهیه شود یا از مجاری قانونی ، کله گنده ها، همیشه غذای خوب می خواهند. گو اینکه مردم مجبور باشند خاک اره را با آرد بیامیزند و نان درست کنند تا از گرسنگی نمیرند، یا بلوط را آسیاب کنند و با ذره ای قهوه مخلوط کنند و نوشیدنی گرمی که ظاهرا قهوه است، بنوشند. البته که مهم نبود  پرز های چشایی زبان مردم در اثر خوردن این چیزهای نامتعارف، از بین می رود و آنها دیگر هیچ مزه ای را درک نخواهند کرد .

شوهر لنا شبیه گری کوپر است. از زنها دلبری می کند و با شانه برایشان آهنگ می زند. در روزگار جنگ و بدبختی ، لنا را رها کرده. لنا تنهاست. پسر شانزده ساله اش در میدان های جنگ است و دخترش تحت آموزش های پزشکی  در جایی دور از او .

در شبی آبستن باران، به طور اتفاقی ناوی جوانی را  می بیند، با او وقت می گذراند و او را به خانه اش می برد و چند هفته در خانه پنهانش می کند. در همین روزها هیتلر می میرد و جنگ پایان می گیرد ، اما او این موضوع را از سربازدریانورد مخفی می کند تا او را بیشتر نزد خود نگه دارد . با خود تکرار می کند که دلیل این پنهانکاری این است که ناوی  دوباره  وارد جنگ نشود تا کسی را نکشد یا کشته نشود. اما خوب می داند که جوان را برای خودش می خواهد نه برای مصلحت اجتماعی و انسانی.

در خلال مرور خاطراتی که در روزهای پایان جنگ با این جوان دارد،  با خیانت ها ی همسایگان نسبت به هم ، جاسوسی برای گشتاپو، گرسنگی مردم، نابسامانی وضعیت آب و برق، ورود کردن دولت نازی تا خصوصی ترین احوالات زندگی مردم ، جیره بندی مواد غذایی و شویند و کشتار یهودیان ، مواجه می شویم و اجتماع جنگزده در شهرهای ویران آلمان را به وضوح می بینیم.

لنا گرچه با نازی ها و پیشوا مخالف است اما صریح و بی پرده در این مورد حرف نمی زند. تنهایی و خودخواهی  سبب دروغگویی و ادامه دادنش  با مرد جوان می شود. او بعد از اتمام جنگ برای سرپا کردن دکه ی کوچکش ، وارد معامله با انگلیسی ها می شود و ابایی از ورود به بازار سیاه  ندارد . در دوره ای که فرانک آلمان سقوط کرده و به چیزی نمی ارزد ،اغلب مردم   همین روال را در پیش می گیرند و اجناس شان را بصورت پایاپای با هم معاوضه می کنند.  معتقدند این کار کلاه گذاشتن سر مردم نیست، بلکه آسیب زدن به دشمن( انگلیس) است ، که زمام اداره ی شهرهای آلمان پس از جنگ را به عهده گرفته .

 رمزگشایی  کشف سوسیس کاری، بهانه ای است برای روایت روزگار سیاه و تیره ی آلمان در جنگ جهانی دوم .


کشف سوسیس کاری

اووه تیم

نشرچشمه




عکس های کتاب با همکاری عروسک های حزب  نازی لگو های پسرک








خاما


چند سالی است که متوجه شیفتگی ام به ادبیات اقلیمی  شده ام. ادبیاتی که علاوه بر توجه به مختصات جغرافیایی ، به ویژگی های فرهنگی، محیطی، باورهای خرافی، اعتقادات مذهبی و  آداب و رسوم اقوام و ملل مختلف، در خلال داستان می پردازد. داستان های شورانگیز داستایوسکی ، مملو از دگرگونی جغرافیا و زیست بوم شخصیت های قصه است. همچنان که زیبایی سحر آمیز شکفتن گلهای بهاری را به مهارت تمام در ریسمان کلمات به بند می کشد، برف و کوران ِ زمستان سخت روسیه را نیز به قوت و قدرتِ کلمات، پیش چشم خوانندگان می آورد.

مردمان کردِ "خاما" به شوانی می روند و دل خوش اند به گوسفند داری و لبنیات تازه ی دام هاشان. گردو می تکانند و به سرخی و زردی لباس زنان شان مباهات می کنند و تمام صحرا و دشت را قدمگاه آنان می دانند ، بی که زن ها را از خود بیگانه بدانند و تحقیرش کنند .

جنگ و معاملات سیاسی بین ایران و ترکیه در اوایل دهه سی، سبب کوچاندن اجباری کردها از سرزمین آبایی به نقاط مختلف ایران شده . گروه گروه ، مردم را سوار کامیون های ارتشی می کنند و به ارسباران و قزوین و ... می فرستند، مبادا که شجاع دلان کرد با هم جمع شوند و علیه حکومت مرکزی دو کشور ایران و ترکیه بشورند و داعیه ی استقلال داشته باشند . خانواده ها از هم جدا می شوند، دخترها به اسیری می روند، جوان ها کشته می شوند، نیزارها را با آتش می کشند، خانه ها را با طیاره بمباران می کنند تا کردها بترسند و پا پس بکشند. عجیب که زنان کرد اهل گله و شکایت نیستند و راضی اند به قضا و بی شکوه و لابه، در دشت ارسباران ، قلوه سنگ روی هم می گذارند و اُبّه به پا می کنند و چای آتشی شان به راه است. تن خونین و مالین مردشان و جوان شان را تیمار می کنند و ندیدم که در خاما سر به آسمان بلند کنند و کافر شوند .

فندق چینی می کنند، زغال اخته از درخت می کَنند ، شالی کاری پیشه می کنند، برای دادالله بذر هندوانه  می کارند و انگار این طبیعی ترین کار زندگی روزمره شان است، گرچه آرزوی آغگل و آواجیق و ماکو  در دل شان لخته ی خون شده .

خلیل دل به زن های پرسن تر از خودش می دهد. خاما، نیم تاج، قدم بخیر، همه از او بزرگترند. گویی خلیل بلد نیست بی راهنما، راهش را پیدا کند. خاما قوی و جنگجوست، نیم تاج، درمانگر محلی است و قدم بخیر همه کاره ی زندگی روستایی خلیل . تمایل خلیل نسبت به زنانگی، در کل داستان موج می زند. هرجا زن قوی و پرزوری می بیند، عاشقش می شود ( گرچه تا آخرین لحظه ی عمر با خیال خاما درگیر است) ، دخترانه هایش را از جان بیشتر دوست می دارد و یاد دایه و خواهرهایش را هرجا می رود با خود می برد . خلیل کمتر حرف می زند. کاری و خوش بنیه است . اما زبان نرم و خوشش فقط مال عاشقانه های خیالی اش با خاماست و قدم بخیر معمولا جز ناله و نفرین و داد و فریاد چیزی برایش ندارد.

شاید ترس از آوارگی و تبعید است که خلیل را به تغییر نام و جغرافیای زندگی وا می دارد. ناسازگاری با اسماعیل بهانه ای است برای فرار دائمی خلیل و تبدیل شدنش به حسن مهاجر . شاید می خواهد در جایی از زمین آرام بگیرد و دیگر به جبر و زور امنیه ها و قزاق ها ، خاک خدا را دور نچرخد . دلش آرامش می خواهد و تا آخرین لحظه ی زندگانی اما ، آرام نمی گیرد و با خیال خاما در اناردشت ، اناربن امامزاده را  محل وصال خیالی و آرام گرفتن می پندارد . که (در دنیای مردگان ، انارها همه شیرین هستند).

اشاره به یادگیری شغل های مرسوم دهه ی سی در شهر و روستاهای مختلف ایران ، بیقراری آدم تبعیدی در مکان های مختلف را به خوبی منتقل می کند. زندگی آواره گونه در مسجد، دشت، خانه ی عاریه ای  مردم ، رنج ناهموار بی سرزمینیِ مردم رانده شده را ، به دل خنج می کشد و غمی پنهان در سرتاسر داستان ، موج می زند. تفاوت اقلیم آب و هوایی و ساختار اُبّه های ماکو و ارسباران ،میل به زنده ماندن را در هیچ آواره ای نمی کشد و آوارگان بی سرزمین، با امید بازگشت به خاک آبایی ، هرجا می روند آبادانی و برکت می برند با خود.

خاما بیشتر از آنکه داستان خامای معشوقه باشد، قصه ی خلیل عاشق است. عاشقی که اگر دل نداده بود به خیالات موهوم عشق، به پنجاه و چند سالگی نمی رسید و زمین درشت و سخت را به سودای قصر زرین ساختن برای معشوقه، آباد نمی کرد. خاما ، قصه ی خلیل عمویی، خلیل عبدویی یا حسن مهاجر است.


خاما

یوسف علیخانی

نشرآموت







جلسه ی نقد خاما



موزه ی بی گناهی


کمال قبل از جشن نامزدی اش با سیبل، با دختر فروشنده ای که از اقوام دور مادرش است، وارد رابطه می شود. این رابطه،  نامزدی و زندگی خانوادگی اش را تحت تاثیر قرار داده و کمال را به حدی از شیفتگی و دلدادگی می رساند که علیرغم چندماه زندگی آزاد با نامزدش سیبل ، در روزگاری که باکره بودن دختران  در طبقه ی اشراف  نیز مورد قضاوت است ،،نامزدی را به هم می زند. گرچه جشن نامزدی باشکوهی نیز برگزار کرده اند.

کمال وارد زندگی فسون شده و پا به پای خواسته های  مادی خانواده ی فسون، سالهای زیادی از عمرش را در جوار آنها تباه می کند. او دیوانه وار عاشق دخترک  سنگدل و پر ناز و غمزه ای است که خواسته های مادی و غیرمادی اش ، بطور آشکاری نشان از انتقام و خشم  دارد ، اما کمال همه ی آنها را به چشم ناز و نیاز عاشقانه می بیند و علیرغم  درک نادرستیِ رفتارهای فسون و خانواده اش، نمی تواند دل از همنشینی با آنها بردارد و زندگی طبیعی و معمولی خود را داشته باشد .

فسون مدام در حال سرکوفت زدن و  تحقیر کردن کمال و علاقه ی اوست . کمال بی توجه به این حقارت، سالیان متمادی تن به درخواست های او داده و از واگذاری دفتر فیلمسازی به شوهر فسون در ازای طلاق ، اقرار به پاک و باکره بودن فسون، واداشتن مادر به عذرخواهی از خانواده ی فسون ،از چیزی فروگدار نمی کند.

در نهایت در سالهای پایانی زندگی، کمال که در طی سالهای عاشقی، کلکسیونی از اشیای مختلف جمع آوری کرده، موزه ی معصومیت را در خانه ی پدری فسون تاسیس می کند و از سنجاق سر،  آدامس جویده شده، گوشواره ی یک لنگه، بلیط اتوبوس و هرچیزی را که مربوط به دوران تاریخ زندگی فسون و کمال است ، در آن موزه برای تماشای عموم قرار می دهد.

موزه ی معصومیت ( بی گناهی) از این جهت که تاریخ معاصر ترکیه در قرن اخیر را نشان داده و تغییرات حکومتی و رفتارهای اجتماعی مردم را لابلای داستان به تصویر می کشد،  قابل تحسین است . شورش های اجتماعی -سیاسی ، رفت و آمد در ساعات حکومت نظامی، تغییر وضعیت سرمایه داران از صفر تا صد ، ورشکستگی برخی صنایع، از جمله اشارات به تاریخ معاصر ترکیه است . انتقاد به چگونگی شکل گیری صنعت فیلمسازی و نقد راه یابی ستاره های سینما به روی پرده  نقره ای نیز از نکات قابل توجه داستان است.

موزه ی معصومیت برنده نوبل شده و اورهان پاموک بعد از تقریر کتاب، موزه ای را به همان شکلی که در داستان نوشته ایجاد کرده  تا مردمان ملل مختلف، با دیدن اشیای متفاوت و عجیب موزه، وارد دنیای داستان شده و از آن لذت بیشتری ببرند.



- هیچ وقت دلم نمی خواهد موزه را ببینم

-از فسون بدم آمد

-پی دی افی که خواندم خیلی به متن وفادار بود. به طرز وحشتناکی ، اصلا سانسور نداشت


موزه ی بی گناهی

اورهان پاموک

ترجمه گلناز غبرایی





جلسه ی نقد کتاب پرتقال خونی


جلسه ی نقد و بررسی کتاب پرتقال خونی

25 بهمن 1396  کتابخانه ی مرکزی شهرقدس

منتقد: احسان عباسلو


لینک خبر  را اینجا   و  اینجا  ببینید .





این کتاب توسط احسان عباسلو، معاون آموزش و پژوهش بنیاد ادبیات داستان ایرانیان، کارشناس ارشد ادبیات انگلیسی، دانش آموخته دانشگاه تهران، مدرس و پژوهشگر مورد نقد و بررسی قرار گرفت.

عباسلو، منتقد کتاب پرتقال خونی، در ارتباط با نقد کتاب اظهار داشت:

با نقد کتاب است که رمان رشد می کند. هر نوشته ای را نمی توان داستان نامید. در شاخه ای از داستان نویسی، سرگذشت نویسنده مورد توجه قرار می گیرد. در داستان نویسی استفاده از تجربیات شخصی و همچنین مشاهده آنچه که دیگران ندیده اند و استفاده از تخیل می توان بسیار مؤثر باشد و به شکل دادن داستان کمک کند.

عباسلو این کتاب را داستانی روان، ساده و صادق معرفی کرد و افزود: زبان کتاب پرتقال خونی روان و قابل پذیرش بوده به طوری که با زبانی مناسب نوشته شده و خوانندگان عام نیز بهتر می توانند با آن ارتباط برقرار کنند. با توجه به اینکه عموم داستان ها دارای سه بخش گشایش، بدنه و پایان بندی هستند، پرتقال خونی هم دارای گشایش اما کوتاه بود و بدنه داستان قوی بوده و می توان گفت بیانگر دغدغه های روزمره ماست و پایان بندی آن نیز نشان دهنده جریان داشتن زندگی است.

نکته مهمی که منتقد کتاب به آن اشاره داشت این است که نظر نویسنده در نویسندگی مهم نیست و متن نوشتار است که با خواننده حرف می زند. استقلال متن در داستان نشان دهنده عدم تلقین نظر نویسنده است.

ظرافت و نگاه نویسنده، بهره گیری از تجربیات عینی و پژوهش های علمی موجب جلب توجه خوانندگان در کتاب«پرتقال خونی» شده است.




-بقیه ی عکس ها رو هم همونجا ببینید





کاج زدگی


نسلی از بشر دربازه ای زمانی از  آینده ای نامعلوم  درگیر تغییرات اجتماعی هستند.پس از اتمام منابع سوخت فسیلی جهان،  کشوری که در تولید و ساخت داروهای  ژنتیکی سرآمد است، با سلاح های شیمیایی به جنگ کشورهای همسایه می رود و کشتار جمعی  راه می اندازد .در مقابل ، نیمی از جمعیت کشور قربانی مقابله به مثل کشور طرف جنگ، با بمب های صوتی می شوند. جهان از کشور مهاجم روی برگردانده و کمک های انسانی، بهداشتی و غذایی  را از مردم گرسنه و آواره دریغ می کند. برای جبراناین نسل کشی، زن ها ناچارند در زایمان های پشت سرهم، تحت تاثیر داروهای ژنتیکی ، چندقلو زایی کنند. جمعیت زیاد شده، گرسنگی و فقر بیداد می کند. تحصیل برای همه امکان پذیر نیست. در تمام کشور صف های متعددی برای دریافت یک قالب صابون، آب، نان و حتی پیدا کردن جا برای نشستن روی نیمکت دبستان، تشکیل شده. فشار سنگینی روی کودکان این نسل است. آنها مجبورند از دوازده سالگی در کارخانجات صنعتی، بی وقفه کار کنند تا اوضاع کشور رو به بهبود برود. حکومت وقت، کمترین امکانات  را در اختیار مردم گذاشته و تخریب صنایع و کشاورزی  و تلاش برای بازسازی مجدد را بهانه ای برای بیگاری کشیدن از کودکان و جوانان کرده . خودکشی های صد نفره و دویست نفره  در اثر فشارهای روانی زندگی در مراکز صنعتی  رو به ازدیاد است.نارضایتی و خشم و تنفر از یکدیگر در جامعه موج می زند.

حکومت زورگو و مستبد، توسط گروه جدیدی برکنار شده و آسایش و آرامش با در اختیار گذاشتن امکانات رفاهی و بهداشتی به مردم هدیه می شود. مردم از حکومت دما راضی اند. اما این حکومت نیز اشکالاتی دارد. دما با کنترل ژنتیکی و جزء به جزء زندگی افراد، از آنها برده های الکترونیکی می سازد.حق ازدواج بعد از ده سال کار برای دما، به جوانان داده می شود، انتخاب و تایید زوج مناسب با دماست. جوان ها بعد از دادن نمونه ی تخمک و اسپرم به آزمایشگاه ها، عقیم شده اند. دما ژن ها را اصلاح میکند و به فراخور نیاز حکومت، جنین هایی با ژنوم مورد نظر تولید کرده و در دستگاه های مخصوص پرورش می دهد.سپس نوزاد را به زوج هایی که جواز ازدواجشان صادر شده تحویل می دهد تا در کانونی متشکل از سه مادر و سه پدر قراردادی، رشد کند. افراد حاصل از این تولیدات ژنتیکی  بسته به نظر دما، باهوش، کم هوش، نابغه یا دارای قدرت بدنی بالا هستند که در قسمت های مختلف اداری یا دفاعی و امنیتی جامعه به کار گرفته می شوند.

مطابق با کلیشه ی رفتاری تمام جوامع انسانی ، در هردو حکومت، افرادی مخالف و ضد قوانین عمل می کنند. تنش و مقابله ی این افراد با حکومت، داستان را پیش می برد.

کاج زدگی داستانی متعلق به آخرالزمان است. آینده ای مبهم که در تخیلات بشر، همواره پر از جنگ و درگیری و بحران و کمبود نیازهای اساسی انسان هاست . ترکیب اطلاعات و تخیلاتی که در فیلم های علمی تخیلی یا پیش بینی های علمی ِ آینده ، در رسانه های می بینیم و می شنویم، از کاج زدگی، داستانی مهیج و پرکشش ساخته . اسامی و عناوین علمی، برای توضیح و تفسیر روند ایجاد ویروس کشنده و اعتراضات مردمی به رفتار ظالمانه ی حکومتها،موجب دلزدگی خواننده نیست .

تقابل فضای سیاه و تلخی که نبودن  امکانات اولیه ی زندگی و فقر و بحران شدید در نسل قبل ایجاد کرده  با رفاه و آسودگی رویایی نسل بعد باعث نمی شود که عاطفه و منطق و خصایص خوب و بد انسانی دچار رکود بشود و خواننده یکی از این دو اجتماع را به دیگری ترجیح بدهد. انسان های مرفه نسل جدید نیز دروغ می گویند، خیانت می کنند و حتی  از فکر کرد به خیانت، لذت وافر می برند. از تصور مردن کسی که آنها را ترک کرده، خوشحال می شوند . گرچه عاشقان معدودی نیز  وجود دارند که تا سنین پیری به یاد و خاطره ی کسی که دوستش داشته اند، وفادارند و به آن احترام می گذارند.

شباهت زیرساخت کاج زدگی به جامعه ی ایران در دوران جنگ و پس از آن، اشاره به ریاکاری حکومت  و داشتن زندگی شاهانه در پشت دیوارهای دروغینِ مجموعه های صنعتی،بی توجهی به رفاه مردم  و نگه داشتن آنها در فقر شدید و تعیین مجازات های بی رحمانه برای سرپیچی از قوانین ظالمانه ی حکومتی، دخالت در خصوصی ترین احوالات مردم از جمله معاشقه و تولید مثل و انتخاب شغل و ... ، تحمیل  هدف دارمواد شیمیایی و ژنتیکی در خلال غذا و مکمل های دارویی روزمره  به جسم و جان مردم، مواردی هستند که خواننده را مترصد یافتن شباهت هایی در جامعه ی کنونی و جامعه ی  داستانی می نماید.


کاج زدگی

ضحی کاظمی

نشرچشمه


- بندرت به فیلم های آخرالزمانی روی خوش نشان می دهم. ترس و رعب و نا امنی غریبی که در این ژانر موج می زند مرا از آن رویگردان می کند. تحمل این مقدار وحشت و تباهی بشر را ندارم. سالهاست که از دنیای فانتزی و خیالی فاصله گرفته ام. این دنیا را گذاشته ام برای سر نترس بچه ها و نوجوان ها. شاید همان ترس موهوم سبب این رویگردانی شده. کاج زدگی را  برای درک قلم نویسنده خواندم. نمی دانستم رابطه ام را خود داستان چگونه خواهد بود. به جرات می گویم که در چهار-پنج صفحه ای که فصل اول را تشکیل داده، خشک شدم و با چشم هایی گشاد شده(شبیه آدمهای مورد حمله ی ویروس در قصه) ، در فضای رعب آور داستان حل شدم و مشتاق دانستن و خواندن بیشترو بیشتر بودم.

-کتاب خوب را بخوانید و لذت ببرید.