چهارده داستان کوتاه از چهارده نویسنده ی معاصر زن ایرانی. هر قصه به بخشی از تاریکی های دنیای زنانه نور می تاباند و آن دنیای شخصی و خصوصی را برای خواننده عیان و شفاف روایت می کند. دنیای بعضی قصه ها به هم شبیه است. دغدغه های زن خانه دار و خانه نشین و زن کارمند و شاغل یکی می شود ، بازار طلافروش ها و همسر دوم شدن و ارتقای شغل به بهای تعرض و خیانت دیدن و بد دلی مردان می شود دستمایه ی نوشتن آنها. بعضی قصه ها نیز در دنیایی متفاوت و حتی فانتزی حادث شده اند. زنی تنها در کره ی مریخ که از دلتنگی و خیالپردازی به ستوه آمده ، زنی برای دستیابی به مغز آب شده ی مردگان همراه جادوگر گورستان گرد می شود ، زنی که ته چاه از شوهر طمعکارش درشت می شنود ، زنی گرگ زده که گیر کرده در کانتینر مرزی، زنی مسافر بین خوابهای آدمهای نامهربان زندگی اش و زنی که نفرت به مادر را از کودکی آموخته.
هر داستان بهانه ای ست برای درگیر شدن با دنیایی زنانه که گاه آشنا و ملموس است و گاه با طرحی نو درانداخته شده ، کلمات را می درخشاند.
زبان روایت داستانها به اقتضای حرفه ای بودن نویسنده هاش، توقع خواننده را برآورده می کند اما نمی شود از تابیدن برخی قصه ها و نحوه ی امتزاج محتوا به فرم و بالعکس،چشم پوشی کرد.
در قصه ای خبری رسانه ای شده( باران عشق) دستمایه ی نویسنده شده و با قصه پردازی زاویه های نهان و مخفی یک اتفاق را روایت می کند. در قصه ای دیگر مرز نشینی و تعصبات و رسوم قومی و دریدگی شهرهای بزرگ ( شب گرگ) سبب چینش کلمات در کنار هم است. گاه (خودم) از زندگی روتین خسته شده و به سفری خیالی می رود و باز می گردد. جایی درهم آمیختگی افسانه اولیس و زن ایرانی امروز را شاهدیم و جایی جنوب شرق و غرب و مرکزی با اسامی خاص خود در هم تنیده اند تا قاچاقی از مرز بگذرند و موریانه پاهاشان را خورده.
کسی خانه نیست
گردآوری الهام فلاح
انتشارات کتاب کوچه
-دلم می خواست برای بعضی قصه ها مطلبی جداگانه بنویسم ، بس که حرف داشت و از دلش دنیایی در می آمد.
-مقایسه ی دنیا و قدرت قلم نویسنده های این کتاب کار بیهوده ای است. هر کار امضای نویسنده را پای خودش دارد.
-قصه پردازی و کلمه سازی درخشان بعضی نویسنده ها که قبل تر هم خوانده بودمشان، شگفت زده ترم کرد.
-قبل از شروع هر قصه توضیح مبسوط و مفیدی در مورد نویسنده و سبک کاری و محتوای داستانی ارائه شده که خیلی جالب است. دلیل کوتاه بودن این مطلب جامع بودن آن توضیحات و عدم تکرار آن است.
-امیدوارم این دست مجموعه ها با نویسندگان دیگری نیز وارد بازار کتاب شود تا نسل نویسندگان امروز زنان بیشتر شناخته شوند.
افسردگی نمودهای ظاهری و درونی زیادی دارد. شرایط محیطی زندگی ، فرد را به غوطه ور شدن در این ورطه سوق داده و امکان بالا آمدن و نجات را روز به روز کمتر می کند. آیلین نزد پدر و مادری که دو دختر دارند، یکی از دخترها رو بیشتر دوست دارند( که البته آیلین نیست) و تن و بدن دخترک را دوتایی در آشپزخانه می کاوند تا میزان رشد غدد بدن او را اندازه گیری کنند و برای برجستگی های کوچک بدنش ریشخندش می کنند بزرگ شده. در تمام مدتی که آیلین در خانه ی پدری زندگی می کند به اندام های حرکتی و جنسی و گوارشی و ... به شدت دقیق و حساس است و تمام آن اندام ها را عاری از جذابیت و زیبایی می بیند. بجای غذای سروقت، روی دوتکه نان مایونز می مالد یا چیزهای بی ارزش غیر مغذی می خورد. پس از مرگ مادرش ( که مدام ناله های دردناکش را از پشت در اتاقش شنیده) قید خوابیدن در اتاق خودش را می زند و زیرشیروانی مستقر می شود. سالهای سال خانه نظافت نمی شود.گرد و غبار ده - پانزده ساله اشیاء خانه را می پوشاند و پدر دائم الخمر و دختر خود کم بین، زندگی پر تنشی را در کنار هم سپری می کنند.خواهر آیلین عاقلانه تر رفتار کرده. پیش از مرگ مادر با پسری که دوستش دارد هم خانه شده و از خانه ی پدری دور شده و علیرغم رسوایی برانگیز خواندن حرکتش از جانب پدر، همچنان دختر محبوب اوست.
عقده ی حقارت و وجود سراسر خشم آیلین نسبت به جهان اطراف ، با کثیف ماندن و حمام نرفتن و شرح و توصیف بو و صدای ادرار و استفراغ و تن حمام ندیده و نگه داشتن موش مرده در داشبورد ماشین ، او را به خوبی رقت انگیز و قابل ترحم و انزجار نشان می دهد .
خیال پردازی در عاشقانگی با یکی از پرسنل زندان و پسرک زندانی ( محل کار آیلین) عدم وجود اعتماد به نفس در او را تایید می کند.
آمدن دختری زیبا و بی نقص به محیط کار، گویی تلنگری ست که آیلین به آن نیاز دارد تا قید همه ی افکار مسموم و رفتارهای غیرعادی و بعضا ناهنجار ( اصرار بر پوشیدن لباس های مادر مرده، دزدیدن جوراب و ماتیک و خوراکی و ...) بزند و به استقبال سرنوشتی متفاوت برای ادامه ی زندگی اش برود.
تم روانشناختی کتاب ، توجه علاقمندان به داستانهای پیچیده و نیازمند به واکاوی در عمق واکنش های درونی و محیطی را به خود جلب می کند و تاثیر ویرانگر رفتار والدین بر آنچه در آینده ی فرزند چندان مهم به نظر نمی آید را اثبات می نماید. آیلین در کنار رفتارهای نامناسب و آسیب زننده ی والدین، خود نیز روحیه ای شکننده و ضعیف دارد و در سالهای پس از بیست و دو سالگی، گرچه خوب غذا می خورد، چندبار ازدواج می کند، زیبایی خودش را باور می کند و به پاکیزگی اهمیت می دهد، اما همچنان نشانه هایی قوی از آسیب های کودکی و نوجوانی را با خود دارد.
آیلین
آتوسا مشفق
نشر چترنگ
-آتوسا مشفق نویسنده ی نیمه ایرانی و آمریکایی تبار است.
-کتابهایی از این دست لرزه بر اندامم می اندازد.مادر و پدر بودن برگترین مجازات برای بشری ست که تربیت خودش نیز مجازات والدینش بوده.گویی آفریننده خمیره ای را در اختیارت می گذارد و می گوید بساز و تماشا کن. بی مجال اصلاح و بازسازی. و آنچه می سازی، بشری را ایجاد می کند پر از آسیب و حفره و خلاء. بدون الگوی پیش فرض .
-چرک و پلشتی و بوهای مشمئز کننده سرتاسر کتاب را آکنده و قدرت نویسنده در تصویر سازی این همه تباهی ، روایتی خواندنی پیش روی خواننده می گذارد.
-شاید خواندن این دست کتابها تلنگری باشد برای آدمها، که شکل گیری تنهایی های عمیق و غیرقابل نفوذ را بیشتر بشناسیم و نتیجه ی آنچه با دیگران، بی آگاهی از فرجامش انجام می دهیم، را عیان ببینیم و از کنش های غلط پیشگیری کنیم.
-شاید ، قید مهمی ست. قطعیت و تضمینی در بین نیست.
-کتاب را در همخوانی گروه دچار خواندم.
بعد از وقوع انقلاب، بلشویک ها به خانه ی اشرافی ادریسی ها در عشق آباد هجوم آورده و آن را از قصری که ساکنانش کمتر از تعداد انگشتان دست هستند، تبدیل به خانه ی اشتراکی می کنند که گروه پرجمعیتی از آدمهای مختلف وارد آن می شوند و نظم و سیاق اداره ی خانه را به هم می زنند.
تقابل رفتاری و شخصیتی آدمها، قصه را پیش می برد و این موتیف تکراری که بیشتر به جهت تسکین قشر متوسط و فرودست جامعه وضع شده در این داستان چندوجهی نیز بیان می شود و آن اینکه زنان اشراف در چنبره ی دیوارهای پوشالینی از تور و پولک و جواهر اسیرند و از شادی و شادمانی بی بهره اند. مردان اشراف نماد خونخواری و زورگویی و شهوت پرستی اند و مردان فرودست، شاعرپیشه و عاشق پیشه و صادق اند.
در خلال قصه سوءاستفاده ی آدمها را از موقعیت هایی که قدرت اجتماعی به آنها تفویض کرده شاهدیم. تغییر و تحولات شخصیت ها از دختر میان سال بی بر و رو (لقا) به معلم موسیقی مهربانی که گرچه به اجبار آتشکارها به بچه ها درس موسیقی می دهد و پیرزنی( خانوم ادریسی) که به معشوق قدیمی مبارز خود در کوه ها می پیوندد و جوان می شود، شور حماسی و احساسی داستان را تامین می کند.
زبان کلاسیک و فاخر روایت که بر سلاست و پرمایگی کلام تاکید دارد، زمان وقوع داستان را باور پذیر ساخته.
ریشه ی انقلاب های جهان یکی ست. گروهی معترض بر حکومتی می شورند و عده ای را همراه خود می کنند.در این میان بخش اعظم جامعه بی اینکه بداند چه معادلات و معاملاتی در پس پرده شکل گرفته؛ ناچارند تن به تغییرات دیوانه وار حاکمان جدید بدهند.
خانه ی ادریسی ها روایت این شکل از تحولات اجتماعی و سیاسی ست.
غزاله علیزاده شوروی و انقلاب بلشویکی را به عنوان بستر روایت داستان خود انتخاب کرده. حال آنکه جز چند اسم معدود روسی ، سایر اسامی ایرانی هستند و قصه ی خانه ی ادریسی ها جنبه ی سمبلیک و نمادگونه پیدا می کند و قابل قیاس با تمام انقلاب هاست .
خانه ادریسی ها
غزاله علیزاده
انتشارات توس
-سال نود و شش که کتاب سی و شش تومانی را از نمایشگاه با تخفیف، سی تومان خریدم حس می کردم کتاب خیلی گرانی خریده ام. الان که به مشخصات کتاب نگاه می کنم حس می کنم از دل تاریخ بیرون آمده.گرچه به سال تقویمی فقط سه سال و نیم از زمان خریدنش می گذرد.
-خیلی طول کشید تا تمامش کنم. نه که سخت خوان باشد. دوست داشتم صبح ها یکساعتی بخوانم و از خواندنش لذت ببرم.
-از غزاله علیزاده باز هم خواهم خواند.نه صرفا جهت لذت بردن. به جهت کشف و دریافت آنچه در ذهن و کلمه داشته.
-از آنجایی که داستان های قوی و خوبی از دوره ی تزاری و انقلاب بلشویکی( از ادبیات روسی) خوانده ام و کیفیت تغییرات جامعه و آدمها را در آن داستانها دریافته ام، خانه ی ادریسی ها از لحاظ روایت سختی ها و دشواری وضعیت مردمان غافلگیرم نکرد.
-داستانی ست معلق بین واقعیت و فراواقعیت. هم می دانی عینا اتفاق افتاده، هم می بینی با اسطوره و سمبل و نماد طرفی.اما درمی یابی آنچه را باید دریابی و نویسنده در لفافه از آن حرف زده و قصه ساخته.
ادبیات ژاپن یا لااقل آن کتابهایی که من از این ادبیات خوانده ام، نثر روان و جذابی دارد.( و خوشبختانه ترجمه ای خوب) مفاهیم عمیق انسانی و فلسفی را در واژه هایی آشنا و قابل دسترس قالب گرفته و خواننده را به تفکر و چالش دعوت می کند.
ریشه ی اساطیر و افسانه های مکتوب و منقول به قدرت فهم آدمی از طبیعت و محیط برمی گردد. آدمِ جامعه ی گرسنه رستم را در حال کباب کردن گور و درسته قورت دادنش روایت می کند. آدم جامعه ی ناامن پهلوانان دلیری را که با اژدها یا دیو هفت سر می جنگد و بر او فایق می شود، می سازد. شاید افسانه ی سیزیف که در منابع کهن یونان، محکوم به سرگردانی در دورباطل بالا بردن سنگ غلتان تا بالای کوه و فروافتادن سنگ از شیب کوه و شروع دوباره و هزارباره ی غلتاندن سنگ است نیز حاصل ذهن آگاهی بشرِ آن دوره است که فهمیده زندگی بشری چرخیدن و سرگردانی در دورتسلسلی ابدی ست. به دنیا می آییم، تولید مثل می کنیم، با سختی و مکافات محصول تولیدی مان را بزرگ می کنیم و همین چرخه در نسل های آینده و آینده و آینده مکرر می شود بی آنکه بیهودگی اش درس عبرتی داشته باشد. دوره های تاریخی مشابه را می خوانیم و در آن زندگی می کنیم و می فهمیم که کدام کار و عمل بی نتیجه و کدام تغیییر و کنش مفید است، اما آن چرخه ی تکرار را بیش تر دوست می داریم و در آن غوطه وریم.
مرد از خالی کردن شن ها سرباز می زند. نقشه ی فرار می کشد. اقدام به فرار می کند. از بلندی سقوط می کند. در ده گیر می افتد و در نهایت به بازیچه ای که برای تولید آب صاف و قابل شرب دلگرم می شود و راه روشن فرار را ندیده می گیرد و ماندن در گودال را ترجیح می دهد.
سالهای مدیدی که در این چرخه گرفتار بوده، به اندازه ی کافی روی خلق و خوی بشری او تاثیر داشته که نوع دیگر زندگی را فراموش کند و به این مدل و سبک پیش رو خو بگیرد.
از جهتی دیگر، انسان قادر نیست به تنهایی انتخاب کند و پای انتخابش بماند. معمولا این جامعه، حکومت، محیط و قوانین اند که او را مثل اسب عصاری مجبور به چرخیدن حول محور جبریات می کند. مردم ده ( حکومت، جامعه، محیط) مرد را علیرغم میلش در گودال نگه می داند و با محرومیت از آب و غذا و روزنامه ادبش می کنند تا کار مورد نظر آنها را انجام بدهد. حتی بی شرمانه از او می خواهند که در برابر دیدگان همگان با زن آمیزش کند. و مرد درمانده با پرنسیب و شخصیتی که در ذهن خویش از خودش دارد، وحشیانه تن به خواسته های آنان می دهد.
مرد حشره شناس است و مثل حشره ای در دام آدمها افتاده تا هرگونه که می خواهند سنجاق در جسمش فرو کنند و طبق سلیقه ی خودشان خشکش کنند. و در نهایت همان می شود که اکثریت غالب می خواهد. مرد به سلیقه و خواست آنها خو می کند و ماندن در قفس را به رفتن ترجیح می دهد.
از وجهی دیگر با نگاهی خوش بینانه می شود گفت تا وقتی فرد در چرخه ی سیستماتیک جامعه قرار نگرفته، به تنهایی موفق نمی شود و کار فردی بیهودگی محض است. روزی باید به این خودآگاهی برسد که در خدمت جامعه باشد و همگام با آن قدم بردارد تا بتواند راه نجات پیدا کند.راه نجاتی عمومی و عام المنفعه.
زن رام است. مطیع محض است. شکوه و شکایتی ندارد. جهان بیرون از گودال شن را نمی خواهد. قدم زدن را نمی خواهد. این زندگی گوسفند وار، جلوی حس ناکامی او را گرفته و از چتر کاغذی بالای سرش، از آب تمیزی که چند وز یکبار برایش می آوردند، از شستن شن از تن مردی که با او بدرفتاری می کند لذت می برد. آدم مسخ شده قدرت اعتراض و تغییر ندارد.
زن در ریگ روان
کوبو آبه
انتشارات نیلوفر
-پی دی اف خواندم.
-خوشخوان و روان بود. اما دیریاب و نیازمند به پشتوانه ی تاریخی و میتولوژیکی روزگار باستان است.
-از دیدن خودِ درونت در آدمهای قصه احساس خشم، انزجار و شرم می کنی.
-پشت تمام اعتراضات و عصیانگری های آدمی در برابر جبریاتِ ساختگی یا سرشتی، گونه ای اطاعت و فرمانبرداری غریزی نهفته است که میل به بقا آن را تقویت می کند. شاید اگر آدمی به قوه ی نطق و تفکر متمایز نبود، پذیرش این ذلیل بودگی در برابر جبر، آسان می شد. اما انسان علیرغم ناتوانی سرشتی، داعیه ی توانایی و قدرت در برابر تمام پدیده های طبیعی و غیرطبیعی را دارد و همین خیره سری پوشالی، گذران زندگی را متنوع و به اشکال گوناگون قابل تحمل می سازد .
-کتاب را در همخوانی گروه دچار خواندم.
حکومت های توتالیتر و انحصار طلب از یک فرمول و قاعده ی معین پیروی می کنند. یک دشمن فرضی در نظر بگیر و آن را برای مردمانت غول بی شاخ و دمی بنمایان و ترس به جان شان بریز و آنقدر مردم را در مضیقه ی مالی و فرهنگی نگه دار که برای کوچکترین نیازهای طبیعی محتاج لقمه نانی باشند که پیش پایشان پرت می کنی. سپس حکومت کن.
جامعه ی به تصویر درآمده در 1984 نیز آینه ای تمام قد از اجرایی شدن این فرمول است. جنگی همیشگی و دایمی میان کشوری که وینستون در آن زندگی می کند و کشورهای دیگر برقرار است. مردم نباید اهمیت بدهند که وسط سخنرانی ممکن است اسم کشور دشمن تغییر کند و دشمن به دوست تبدیل شود و دشمن جدید قد علم کند، نکته ی مهم این است که مردم در همه حال باید شیفته و داوطلب جنگیدن باشند. طرف مقابل مهم نیست.
رهبری نیمه خدا، حب و مهرش را به زور و جبر به مردم کشور حقنه می کند و مردم باید در تمامی احوالات به او ابراز عشق کنند زیرا تمام اعمال و رفتارشان توسط دستگاه های تله اسکرین گزارش می شود و وای به حال کسی که اندکی از مسیر این ستایش و چاکری کج روی کند.
فرایند بچه آوری، به قصد ازدیاد جمعیت برای لشکر همیشه آماده به جنگِ برادربزرگ است. نه عشق و لطفی دارد نه تمایلی غریزی، زیرا بعنوان پدیده ای گناه آلود و شوم معرفی شده. شکلات و شکر و شراب و نان و خانه ی بزرگ و امکانات رفاهی سهم از ما بهتران و رده بالاهای حزب است و اعضای عادی حزب، حتی کارمندان سرسپرده، باید از تولیدات شیمیایی و تقلبی مابه ازای محصولات اصلی استفاده کنند. طبقه ی کارگر مورد تفتیش عقاید و رفتار قرار نمی گیرد، چون اصولا در رده بندی اجتماعی جزو بشریت محسوب نمی شود و مثل ماشین فقط باید کار کند و در فقر و فاقه به سر ببرد.
ذره ای مخالفت و تمایل به عصیان در افراد، بلافاصله تشخیص داده می شود و پس از شکنجه های مداوم و تاثیر مخرب بر روان افراد، از آنها موجوداتی می سازد که انگیزه ی قبلی را از دست داده اند و حاضرند برای کمتر شدن شکنجه، عشق را قربانی کنند و در نهایت به موجود بی اختیاری که هدف حزب است و کارش عشق ورزیدن به برادربزرگ است، مبدل می شود.
1984
جورج اورول
انتشارات نیلوفر
-دگرگونی مفاهیم عشق، خانواده، صلح، دروغ، در اثر آموزش های طبقه بندی شده در سازمان های مختلف از جمله کارهای حزب است.
-جاسوسی مردم از یکدیگر کاری طبیعی و عادی ست.
-مردم در بی خبری از گذشته قرار دارند. اخبار و اطلاعات مربوط به گذشته نابود و با اطلاعات جعلی جایگزین شده. پس در پذیرش وضعیت فعلی به انفعال دچارند و تصور نوع دیگری از زندگی ندارند زیرا معیاری برای یک زندگی نرمال و طبیعی در اختیارشان نیست.
-شباهت میان حزب خیالی این کتاب و حکومت های حقیقی جهان ، فرمول یکسان را تایید می کند. حکومت استالین بعد از فروپاشی حکومت تزاری نیز به همین شیوه جامعه را به مسلخ کشیده بود.
-به توصیه دوستی (جراحی روح – محسن مخملباف) را هم خواندم. همین قاعده ی تثبیت شده در آن جاری بود. شکنجه تا بالاترین حد توحش( از حیث روانی و جسمی) و فریب مخالفان باعث می شود، شخص عصیانگر زندگی بی هدف و بی انگیزه را به ادامه ی مبارزه ترجیح بدهد و زندگی و مرگ برایش علی السویه باشد.
-زبانم در دهان باز ، بسته ست!
تریلرهای روانشناختی از ژانرهای جذاب و پر طرفدار بین خوانندگان کتاب و ببیندگان فیلم است. مبنای این داستان ها بر پایه ی معماهایی که با تعلیق های روانی، انسان را دچار ترس و کنجکاوی توام می نماید، بنا شده.
چیزهای تیز با نشان دادن لایه های تاریک درونی انسان، داستانی خوشخوان و سریع دارد. خواننده بی آنکه فرصتی برای نفس کشیدن داشته باشد، در دام حوادث معناداری که پشت سرهم اتفاق می افتند و کد و رمزینه ی حادثه ی بعدی ست، گیر می افتد و پیش می رود تا ببیند فرضیات و حدسیاتش در مورد کاراکترها درست از آب درآمده یا نه.
نکته ی جالب در این داستان این است که شخصیت اصلی داستان نه تنها بی عیب و نقص نیست بلکه از مشکلات حاد روانی رنج می برد و این مساله را از کودکی تا بحال با خود حمل کرده و حل شدن معمای قتل هایی که در شهر محل تولدش اتفاق افتاده، مشکل او را گاه پیچیده تر می کند تا جایی که در آخرین کلمات داستان بعید نیست که هرآن از وی نیز قتلی و جنایت سربزند.
صراحت و بی رحمی انسانها در پس زدن یکدیگر ( حس چندش پلیس از دیدن بریدگی های بدن کامیل)حتی در روابط عاطفیِ خونی( رابطه ی مادر-دختری) ، جامعه ی سنتی و مدرن را با هم زیر سوال می برد.
در این ژانر هر اتفاق دهشتناکی با تحلیل روانشاختی قابل توجیه و مورد پذیرش است. در این سبک هیچ عملی تقبیح یا تشویق نمی شود بلکه حادثه ی رخ داده، با روایتی بی طرفانه و سرد و بی رحم هرآنچه اتفاق افتاده را در معرض دید می گذارد.
چیزهای تیز
گیلیان فلین
نشر چترنگ
جایی که هستم
متن اصلی آخرین کتابی که از جومپا لاهیری می خوانم ( جایی که هستم)، به زبان ایتالیایی نوشته شده نه انگلیسی . گویا نویسنده علاوه بر تجربه ی یک زبان دیگر برای نوشتن،مسیر جدیدی را نیز در سبک نوشتاری اش می آزماید. این کتاب شبیه داستانهای قبلی اش نیست. داستان های قبلی قصه گو هستند و این کتاب نانفیکشنی با بخش های مرتبط به هم است که روی یک خط مشخص از روایت، زمان و مکان و شخصیتهای زندگی کارکتر اصلی را می شناساند.
کودکیِ زنی که امروز چهل ساله است با محدودیت ها و قوانین سفت و سخت خانوادگی سپری شده و پس از گذشت سالهای طولانی از آن زمان، هنوز تحت تاثیر آن تربیت و سختگیری هاست ( خسّت در خرج کردن پول ، انتخاب کالاها و سرویس های ارزان) و گرچه در تمام عمر با سایه ی آن تربیت می جنگد و از آن متنفر است اما از آن رهایی ندارد.
زن هنوز ازدواج نکرده. روابطی نیم بند و به فرجام نرسیده داشته. از نگاه کردن به خودش در آینه پرهیز می کند. صورت و اندامش را دوست ندارد. اما زیبایی را در تمام پدیده های اطرافش می بیند و تشخیص می دهد( در ناخن کار آرایشگاه، دریا، فرورفتگی و برآمدگی های کوه، خانه های ویلایی،ظرفهای سفالی دست ساز، روابط زوج های عاشق پیر و جوان ). علیرغم قوه ی تشخیص و میل به زیبایی ، گویی تمام این خودانکاری ها اثرات همان کودکی محصور به دستورات خانوادگی ست.
در کنار مهارتی که در رفتار اجتماعی و تعامل با دوستان و همکاران و همسایگانش دارد ، بلد است دیگران را نقد کند، اما آنقدر که به نقد کردن خودش مشغول است مجالی برای دیگران باقی نمی ماند. البته پدر و مادرش از این قاعده مستثنی هستند. پدرش را بخاطر سکوت و تمایل به یکجا نشینی و سکون سرزنش می کند و مادرش را برای شخصیت شلوغ و پرهیاهویی که گاه زندگی پدرش را دستخوش طوفان می کرد . و وزنه ی این سرزنش به سمت مادر بسیار سنگین تر است. رابطه ی آسیب دیده او و مادرش همچنان ترمیم نشده . او طوری در چنبره ی دلخوری و ملامت مادر و پدرش اسیر شده که علیرغم برخی طغیانهای کوچک( قاب گران قیمت عینک، رزرو تئاتر برای یکسال)در زندگی شخصی اش منفعلانه رفتار می کند. و انتظار نمی رود پس از سفر یکساله ی او به جایی دیگر، تغییرات قابل مشاهده ای در شخصیت این کاراکتر ایجاد شود.
جایی که هستم
جومپا لاهیری
انتشارات کتاب تداعی
-خیلی خوشخوان و جذاب بود. سرجمع سه ساعته تمام شد.
-ترجمه ی خوبی داشت.
-این سبک نوشتن جومپا لاهیری را هم دوست داشتم.
-برخلاف کتابهای قبلی، هیچ جای قصه خبری از زن هندی ، مهاجر هندی یا حتی همسایه ی هندی نیست.
-دغدغه های چهل سالگی بین تمام زنان جهان اعم از مجرد و متاهل یک شکل و رنگ است.
-کتاب را در همخوانی گروه کتابخوانی دچار خواندم.
- رسیدن کتاب و خواندنش یک روز قبل از روز نقد ،از آن کارها بود!
عکس کتاب رو بعدا می گذارم. نت ضعیفه.
تاثیر مرگ و فقدان والدین بر امورات فرزندان بازمانده، جراحت های عمیقی بر جای می گذارد که تا ابد شخصیت و روان آدمی را تحت تاثیر قرار می دهد.
افسردگی و انزوا طلبی، طغیان و سرکشی، بی تفاوتی و غرق شدگی در یکی از وجوه حرفه و شغلی از مصادیق بارز این تاثیرات است.
ژول در عالم انزوا و تنهایی دل بسته ی دختری ست که سالها زمان می برد تا او را داشته باشد. مرگ مدام جلوی در خانه به کمین نشسته و در هر یک از ابعاد این داستان به شکلی ظاهر می شود و زندگی ژول و اطرافیانش را دستخوش تغییر و دگرگونی می کند.
آنچه مسلم است ناگزیر بودن مرگ است ، خدا برای کسی دعوت نامه نفرستاده و راه حل مشکلات را در آن ذکر نکرده. بلکه مشکل را جلوی پای آدم می گدارد و به تماشا می نشیند تا ببیند چگونه از پس آن مشکل برمی آید یا چگونه فرو می پاشد. بهانه های مختلفی برای ادامه دادن زندگی سرراه مخلوق می گذارد و در نهایت شانس استفاده از این بهانه ها را به وی تفویض می کند تا به اختیار و انتخاب خود ادامه راه را طی کند.
دست و پنجه نرم کردن با روزمرگی ها و نشدن ها و موانع سرراه، روی هر تیپ شخصتی ، اثراتی متفاوت می گذارد و این داستان به نرمی و بدون اغراق و جار و جنجال، این تحولات را نشانمان می دهد. تمایل به ناهنجاری های اجتماعی در نوجوانی و جوانی تقبیح نشده و به عنوان یکی از اختلالات شخصیتی به صورتی غیرجانبدارانه در دل داستان روایت شده. اهمیت و حفظ خانواده در جهانی که به تک روی و انحصار فردی متمایل است، در جامعه ی مدرن اروپایی ، جلب توجه می کند.
پایان تنهایی
بندیکت ولس
انتشارات ققنوس
- عکس کتاب رو از نت گرفتم. انتقال عکس از گوشی دردسر داشت.
-این کتاب در دوره ی همخوانی اردیبهشت ماه باشگاه کتابخوانی جمله خونده شد.
می گوید توقع وفاداری و نکوهش خیانت از پیامدهای رمانتیسیزم است. از آغاز خلقت، جفت ماندن زن و مرد برای تولید مثل بوده. نه حتی لذت. عشق نیز زاییده ی رمانیتک بازی هایی ست که وارد فرهنگ بشری شده. و همین تهاجم به سرشت و طبیعت خلقت باعث شده انسانها از یکدیگر متوقع باشند با پایبندی و تعهد. بین حیوانات چنین چیزهایی برقرار نیست و انسان بعنوان حیوانی دوپا، خود به دست خود قواعد و قوانینی برای سخت تر کردن زیست خویش ساخته.
رسانه های خبری را نکوهش می کند و آدمهای معتاد به اخبار ورم کرده از حجم فاجعه و مصیبت را بیشتر. می گوید ما عادت کرده ایم هر روزمان را با دنبال کردن اخبار قتل و تصادف و تجاوز و سرقت شروع کنیم و هرچه مورد دلخراش تر و خون ریز تر باشد، بیشتر ارضا می شویم.
و هنر:
این از همه تکان دهنده تر است. می گوید آن بخشی از هنر مورد پسند ماست که در آن احساس خلاء و پوچی کرده ایم. تمایل مان به چیزهای ساده و مینی مال یعنی پُریم از زرق و برق و ادعا و لاف و گزاف. تمایل به زرق و برق و لاکچری گری یعنی درون به شدت فقیر و آزمندی داریم که با دکورهای طلایی و متظاهرانه، سیرابش می کنیم.
هنری را می ستاید که نقصان و کاستی را نمایش بدهد. چرا که آدمی را ناقص می داند و می گوید که انسان باید به این کاستی و ناکاملی خویش، آگاه شود.
عشق ، کار و منزلت در عصر مدرن
آلن دوباتن
نشر فرمهر
کتاب صوتی ( سال بلوا ) را گوش دادم. دوست جان بهانه شد که گوشش بدهم. خود کتاب را انگار هزار سال قبل خوانده بودم. غیر از حسینایی که کوزه گر بود و ته مغازه با دخترک نرد عشق می باخت و جاویدِ زردشتی که شومینه دیواری اش چهار فصل سال روشن بود ،چیزی یادم نمانده بود.
گوش که می دادم هزار بار بیشتر به خودم گفتم( مرحبا به این قلم. آفرین به این سبک ، درود به این ذهن خلاق).
تاریخ معاصر و افسانه و محدودیت و مظلومیت زن ، عشق ممنوعه، بلبشوی جنگهای داخلی ، تردد روسها در خیابانهای شهرهای ایران، مفت و بی نرخ بودن جان ملت در مناقشات سیاسی، رسم و رسومات عروسی و عزا ،در این داستان آنقدر زیبا و فریبا در هم تنیده که هربخش از داستان را بخواهی دنبال کنی، جذابیت دارد. انگار کوچه پس کوچه های سنگسر را می شناسم. کوه پاپالو را، خیابان نیلوفری را، میدان وسط شهر را. زیرزمین و بالاخانه ی خانه ی نوشا را. تسبیح مادرش را. پارچه های ته صندوقش را. کوزه های ممهور به مهر حسینا را، نازو را ، حتی کیف مشکی و ماوزر معصوم را.
چند داستان کوتاه صوتی شنیده بودم. پادکست های رادیویی نتی را نیز.اما برای کتاب صوتی، این اولین تجربه بود. امسال برایم شده سال اولین تجربه ها انگار.
صدا و تسلط عاطفه رضوی روی خوانش متن نیز دلیل مهمی برای لذت بردن از این کتاب صوتی ست.
کتاب شش بخش دارد. هر بخش را یکروز شنیدم و دو سه روز گدشته از تمام شدنش، اما دستم پیش نمی رود سمفونی مردگان را گوش بدهم. هنوز تحت تاثیر صداها و حال و هوای سال بلوام.
داستان با جریان سیال ذهن روایت شده و فکر می کنم خوانش خوبش باعث می شود خواننده از هر طیفس، می تواند با آن ارتباط برقرار کند.
سال بلوا
عباس معروفی
انتشارات ققنوس
ناشر کتاب صوتی : آوانامه