پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

رییس

اصلا اعتقاد ندارم تربیتی که خرجم شده درست و بی نقص بوده. اصلا هم اعتقاد ندارم و نخواهم داشت تربیتی که خودم دارم خرج پسرهایم می کنم صحیح و بی نقص است. هرچند هم که روش خودم را برتر از اطرافیان بدانم اما بازهم خرده  انصافی در من هست که باور داشته باشم  اشتباهات و نواقص زیادی در راه و رسمم هست.

اما به شدت اعتقاد دارم که  اعتماد به نفس دادن به بچه هم حد و حدود دارد.

مامانه در مورد داروهای گیاهی حرف می زد و اعجازشان و یکی در میان ار دختر نه یا ده ساله اش سوال می کرد:

-دارم درست میگم ؟ همین ترکیب بود؟

دخترک با قیافه ی جدی و اخم آلود جواب می داد:

-نه..فلان چیز و فلان چیز بود!

مامانه با پوزش از بینندگان عزیز، ترکیب را اصلاح می کرد.

مامانه می گفت مسیر فلان مکان گردشگری از فلان جاده و فلان روستاست .  دوباره رو می کرد به دخترک و می پرسید:

-دارم درست میگم؟

-نه از فلان جاده باید رفت. از فلان جا و فلان جا هم نباید بری . جاده ش باریکه.

و چندین مورد دگر در همین طیف...

آخر سر هم باباهه از جا بلند شد و وسط حرفهای جدی من و مامانه ، کتش را برداشت و گفت:

-ما بریم دیگه. رییس وقتی دستور میده نباید نشست.

فکر کردم رییس که داشت با من حرف می زد. کِی وقت کرد ایما و اشاره کند برای باباهه. اما وقتی دیدم مامانه هم دارد به دخترک نگاه می کند، دوزاری ام افتاد که رییس همانا همین دخترک نه -ده ساله می باشد و بس!



-خدایا من چقدر بدجنس شده ام. هی در پوستین خلق افتاده ام و هی ....

العفو!!!


شغل جدیدم چاپ و توزیع تقویم های خانوادگی !!

من مجبور شدم دوتا تقویم دیگه درست کنم

برای پسرها

آقای پدرشون هم گفت: برای منم درست کن





مهربانی های یک دوست نازنین کتابخوان

قرار نیست همه ی آدمها را از نزدیک ببینی تا محبت شان به جانت بنشیند و  دنیا را جای بهتری برای زندگی کند.

آدمهایی که نه دیده ای شان و نه صدایشان را شنیده ای، محبت شان طوری قابل لمس و دلنشین می شود که نمی توانی حس خوبت را تماما بیان کنی.

یکی دختر دریا از انزلی و  یکی مثل نسرین گل  و لعیای مهربان از مشهد، یا تارای اهواز که مدتهاست  بی خبر و دلتنگم گذاشته. شیوای نازنین و ...

و دوستانی که فقط به اسم می شناسم شان. به شهر می شناسم شان. نه..درست تر اینکه به مهر و به لطف می شناسم شان.دوستان قبلا سایت و حالا تلگرامی..

(حتما اسمهایی را از قلم انداخته ام. همینجا عذر خواهم از فراموشی و حافظه ی کم کارم...)

عطیه ی عزیز نیز یکی از دوستانی است که مهرش به من هدیه شده.

خوشبختم از داشتن چنین دوستان ماهی.

معرفی کتابها را  در وبلاگ عطیه ی عزیز اینجا   و اینجا  ببینید.







روزهامو خودم ساختم :)

واس خودم تقویم درست کردم 

کلی مشتری پیدا کرد

پسرک تقویم رومیزی شو آورده با سخاوت تقدیم من می کنه و میگه:

-ببین من حاضرم تقویم چاپی و آماده و قشنگمو بهت بدم..بجاش این تقویم نقاشی بچگونه و غیر حرفه ای و خط خطی تو بگیرم. بخاطر خودت میگم. بیا عوضش کنیم!!







نعمت خدا

هنوز هم هستند کسانی که توی عروسی،  میان می پرسن:

-جوجه ها رو نمی خورین دیگه؟

-نه عزیزم...

و بعد دیس رو بر می دارن و توی ظرفی که از خونه همراه آوردن خالی می کنن و لبخند ملیحی می زنن و میگن:

-حیفه... نعمت خدا حروم میشه!

و بعدتر... بغل دستیت دیس پلو رو جلو هل میده و میگه :

-اینم اضافه ست. کلا دست نخورده ست

-دست نخورده ست واقعا؟

-بله

و برنج هم خالی میشه توی همون ظرف

-حیفه بابا...چرا بذاریم بمونه.؟

هنوز هم هستن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

shift+delet

وقتی کار رسید به مسخره کردن خانواده ت (همسر و بچه هات، پدر و مادرت، خواهرات) و علایقت و حتی تحصیلاتتون، دیگه وقتشه.

میگه : کاری نداره بابا. فقط  shift+delet

البته که تو هم می تونی انگشت کنی توی سوراخ  جسم و روح و اعتقادات عهد عتیقش و خانواده و دودمانش رو به باد بکشی. که خوب هم می تونی.

اما...

اما...

مگه تو هم مثل اون رذل و عوضی هستی؟

هستی؟

نیستی خب. تا الان که نتونستی باشی. از این به بعدم نمی تونی. این چیزا ذاتیه. مال خودت نیست. ژنتیکیه. با شیر مادر میاد توی جونت. بعد خودتم با استعداد عالی پرورشش میدی. پس خفه خون بگیر. مثل همیشه. مثل همیشه.

عرضه ی مقابله به مثل که نداری. پس فرو برو توی نقاب وقار و متانت و ندید گرفتن و  خودتو بازم به خریت بزن.

میگه: کاری نداره خل جان. فقط  shift+delet

می بینی ریزه ریزه داره تحقیر و توهین می کنه. می بینی رسما داره می چزونه. می بینی جار می زنه و بوی بد و گند حقد و عقده رو همه جا پخش می کنه. خفه خون گرفتی و لبخند می زنی. خب درد. مرض. لبخندت برای چیه؟ دلت؟ حقته خب. بشکنه. حقته. حقته. سکوت مال آدمای بی عرضه ست. جمع کن بساط وقار و ادب رو که دو زار نمی ارزه.

کور که نیستی. نمی بینی؟ برو تک تک آدمای بی ریخت و فناتیک خانواده شو مسخره کن. نمی تونی؟ ای خاک...

پس بشین و بخور.

میگه: دیوانه...فقط shift+delet

*

از دلم که خیلی وقته  delet شده. ببینم از آجر و سیمان و آسفالتا کی می تونم این حجم دل آزار و بد بو رو بکنم و بندازمش توی سطل زباله و در کیسه رو گره بزنم و بگم:

خب دیگه تموم شد. shift+delet



- انگار که خوشحالی و لبخندت آلارمی هشدار دهنده باشد برای بعضی ها که به محض دیدن شادی ات همت کنند به فاتحه خواندن به آن و خراب کردنش. بعبارتی سنسور رذالت و خباثت شان با درجه ی خوش حالی و سرخوشی تو  تنظیم شده. یا شادی هات را علنی نکن. یا...

هیچی بابا...همون shift + delet  



مصاحبه


اگر مایل یودید ، مصاحبه با نشر شادان را  از اینجا بخوانید.


مصاجبه




متن مصاحبه را در ادامه ی مطلب بخوانید

  ادامه مطلب ...

چهل سالگی

تصورم از چهل سالگی ترس آور بود. همیشه.

فکر می کردم یک زن چهل ساله باید بنشیند و روزهای باقی  مانده ی عمرش را بشمارد و هی یکی یکی تارهای سفید موهایش را توی آینه با حسرت نگاه کند و هر بار زنگ در را می زنند، کلی نوه و عروس و داماد وارد خانه می شوند و ....

فکر می کردم زن چهل ساله آنقدر غرغرو می شود ...آنقدر بهانه گیری می کند...آنقدر نک و نال می کند که حوصله ی همه را سر می برد.

فکر می کردم اصلا یک زن چهل ساله آنقدر کامل شده که دیگر نیازی به دانستن و تجربه کردن هیچ چیزی ندارد. تمام آردهایش را بیخته و الکش را آویخته.آنقدر می داند از دنیا که دنیا دیگر لذت و هیجانی برایش نخواهد داشت. رنگ ها تمام می شوند.

فکر می کردم...

بماند. چهل سالگی در تصورم پایان یک زن بود. شروع ِ پایانش.

نفهمیدم کی و چطوری گذشت. کی این همه سال رفت و من رسیدم به چهل سالگی. چهل سالگی یک زن.

از نیمه های سال قبل به خودم قول داده بودم که یک چهل سالگی زیبا برای خودم رقم بزنم. بلکه ترس و وحشت چهل سالگی را برای خودم کمتر کنم و راحت تر با آن کنار بیایم. به رژیم غذایی فکر کردم. به یک ورزش جدید. به یک کار جدید. به یک سری روابط و ارتباطات جدید. به دوستان جدید. به آدم های جدید. به کنار گذاشتن بعضی ها و قاطی شدن با بعضی ها.

راستش هیچ کدام را انجام ندادم که هیچ ، همان روال همیشگی ام را رفتم و آمدم.

رسیدم به امروز. امروزی که همه با هم گفتن: ( ترکوندیم برات. کیف کن! )

غرغرهایم مثل قبل بود. بیشتر نشده بود. بهانه گیری هایم مثل قبل بود. بیشتر نشده بود. موهایم طلایی بود. تارهای سفیدش را نمی دیدم. نک و نال به برنامه ی  گفتاری ام اضافه نشده بود. عروس و نوه ندارم. آنقدر میل به زندگی دارم که  برای خرید های جدید برنامه ریزی می کنم و نقشه می کشم چطوری آقای همسر را دوباره بکشانم به آن خیابان و آن سه مدل لیوان های  رنگی مسحور کننده را بخرم. فهمیده ام که اگر موهایم را فردا سشوار بکشم و ژل بزنم، حالتش برای پس فردا که عروسی می روم ، فیکس می شود و خوش فرم می ماند و بهتر از شینیون های هول هولکی آرایشگاه می شود. کفش های هال هیلزم!!  را دم دست گذاشته ام و دو دلم که لباس جدید...یا همان لباس عروسی قبلی را توی عروسی جمعه  تنم کنم. احساس پیر شدن و به آخر دنیا رسیدن ندارم. اصلا ترس ندارم. امروز مثل همه ی روزها بود. مثل همه ی روزها. حتی از اینکه همه دوستان و آشنایان تبریک گفتند و خواهرون بعد از دیدن عکسها یادشان افتاد، دلخورم نشدم .

قبلا جایی خوانده بودم که در چهل سالگی  می شوی کأنهم مادرخودت. دست و پاهای مادرت از پهلوهایت می زند بیرون. مثل او حرف می زنی . غر می زنی  . دنیا را می بینی. راستش من مدتهاست که شده ام عین عین خود مامان. حتی موقع چرت نیمروزی مثل او دستم را روی تنم می گذارم. مثل او اخم می کنم و مثل او وقت بغض کردن، چانه ام  جلو می آید. ابروهایم می لرزد و اشکهایم بی صدا می چکد روی گونه هام.  چشم هایم مثل او ، وقت فکر کردن، پایین می افتد و ...

پس ... پس، دیگر تمام.

چهل سالگی ام ترس نداشت. زیبا بود. آن چهل سالگی ای که نیمه ی سال قبل بخودم قول داده بودم نبود. نه حتی نیم کیلو لاغرتر شده بودم نه هیچ چیز دیگری. اما زیباتر و بهتر از تصورم بود. حس خوبی داشت. ترسم کم و اندوهم کمتر از تصورم بود. فکر می کردم تمام  اولین روز چهل سالگی را دپرس و اندوهناک خواهم بود.

راستش هنوز هم برایم  خنده دار و نچسب است. ههههه..من چهل ساله؟؟ کی؟ چطوری؟ اصلا هنوز خیلی چیزها هست که دوست دارم بدانم و یاد بگیرم. خیی چیزها هست که دوست دارم ببینم و بشنوم و تجربه کنم. خیلی چیزها هست که هنور بلد نیستم. خیلی چیزها که هنوز ...

خب... امروز اولین روز چهل سالگی ام بود و من اصلا حس چهل سالگی ندارم.

خیلی بد است؟


عید دیدنی

شب قبل یک گروه ده دوازده نفره اعم از زن و مرد و جوا ن و مسن و کوچولو تشریف آوردند عید دیدنی . توی 45 دقیقه ای که منزل ما بودند، به اندازه ی هشت سال جنگ تحمیلی ( دفاع مقدس)، بلاانقطاع، همدیگر را تیرباران  نمودند. نسبت فامیلی شان قوم شوهر و عروس و داماد بود. خواهرشوهرها به عروس تکه می انداختند. عروس هم زبان تیز نشان می داد و نمی گذاشت قوم الظالمین همینطوری فِرت فِرت ،حقش را بخورند. دامادها میانه داری می کردند. همه چیز هم با خنده و شوخی و  گل و بلبل  برگزار می شد. بچه ها هم یا انگشت توی چشم و چال هم می کردند یا هم را گاز می گرفتند و به آغوش پرمهر والدین شان پناه می بردند مبادا مورد تلافی قرار بگیرند. پس آنگاه مادرهای تلفات داده، بچه های مهاجم را تهدید به بریدن دم و سر و ... می کردند.

پسرک آمد دم  گوشم گفت:

-مامان...من دیگه نمی تونم تحمل کنم. مهمونا کی میرن؟

وقتی رفتند باز پسرک آمد سراغم. با دومین جمله بغضش ترکید و به شدت گریه کرد. اولین جمله اش این بود:

-مامان...؟ این پدر و مارا چطوری بچه ها شونو تحمل می کنن؟ خیلی بی ادب بودن.

گفتم:

-زشته مامان. در مورد مهمونت اینطوری نگو. خیلی زشته.

بغضش ترکید و های های گریه کرد:

آخه همه ش منو بیشگون (نیشگون) گرفتن. یکی شونم هی  مشت می زد توی پام. اون کوچولوهه هم هی یه چیزی می گفت من از داداشش سوال کردم داداشت چی میگه.داداشش گفت داره به تو میگه خر. من خرم؟ آخه من خرم؟ من خرم؟

و...


سال نو مبارک