باران می بارد. عاشقانه، زیبا و خواستنی. دلم می خواهد پیاده یا سواره بزنم به خیابان و باران را تماشا کنم. پیشنهاد می دهم اما سردی هوا بهانه می شود برای نرفتن و ماندن توی خانه و کشک بادمجان درست کردن. اصولا اینجا هوای دونفره طرفدار ندارد!
تن پسرک می خارد. حواسم بود که شنبه ببرمش دکتر پوست. فراموش کردم. امشب وقتی مسواک زد و داشت می رفت که بخوابد، خودش را خاراند. لباسش را بالا زدم که توی خاراندن کمکش کنم، چند تا قرمزی روی تنش دیدم. بیشتر گشتم و بیشتر پیدا کردم.
حدس اولیه ام آبله مرغان بود. یاد حرفهای پسرک افتادم که می گفت یکی از همکلاسی هایش آبله مرغان گرفته و مدام دست می کشد روی لباس بچه ها و می گوید : می خوام همه تون مریض بشین
فکر کردم لابد بیماری را گرفته.لباس پوشیدیم و بردیمش درمانگاه شبانه روزی. دکتر گفت: قرمزی ها جای گزیدگی کک یا ساس است. سوال کرد عاشورا و تاسوعا گوسفند بغل نکرده؟
بغل نکرده بود. باورم نمی شد که کک و ساس داشته باشیم. چندبار سوال کردم و خواستم مطمئن شوم که آبله و اگزما نیست. دکتر عصبانی شد و گفت: -مامان جون...این تاول ها نوک داره. وقتی نوک داره یعنی حشره گزیده. آبله آبداره. اگزما سطح رو درگیر می کنه. این جای گزش کک یا ساسه!!
حالا من ماندم با قرمزهای نوک دار روی تن پسرک. هیدروکسی زین خارشش را بهتر کرد و خوابید. فردا مدرسه ندارم. بمانم و تختش را بریزم بیرون. اتاقش را زیر و رو کنم. باید کک یا ساس را پیدا کنم.
کک؟
ساس؟
واقعا؟
الان؟
اینجا؟
خانه ی من؟
اتاق بچه ها؟
واقعا؟
با هر جمله که از واگویه های شخصیت اصلی رمان، پیش می رفتم، این حسرت به جانم چنگ می زد که: کاش من نویسنده ی این کتاب بودم. کاش این جمله های زیبا و شیوا..این تاثیرگذاری عمیق ، مال من بود.
داستان پیش از آن که بخوابم را در قالب سه روایت مختلف توی سه فیلم دیده بودم. یک فیلم ایرانی و دو فیلم غیر ایرانی. اما کتاب ِپیش رو هیچکدام از این فیلم ها نیست. ( ظاهرا فیلمی با بازی نیکول کیدمن، روایتی نزدیک تر و دقیق تر با این کتاب دارد) +
جملات نویسنده ، میخکوبت می کند. دغدغه های یک زن بی خاطره و بی حافظه را به گونه ای کنار هم می چیند که حس همذات پنداری خواننده را با این زن قوت می بخشد.
کریستین صبحی از خواب بیدار می شود و مردی را که کنارش خوابیده، به یاد نمی آورد. او خودش را دختری 20 و چند ساله می داند و با دیدن صورت درهم شکسته و مسن خودش در آینه متوجه تغییرات بزرگی می شود. با تکیه به حرفهای همسرش متوجه می شود که بیست سال بدون خاطره و حافطه زندگی کرده و از این 20 سال هیچ خاطره ی قابل ثبتی ندارد. همسرش باید هر روز این مسئله را برایش تکرار کند تا او خودش را بشناسد. او پنهانی با یک روان شناس دیدار می کند و به توصیه ی روان شناس خاطرات کوچکی گه گاهی به یادش می آید را یادداشت می کند . هر صبح این خاطرات را می خواند تا خودش را به یاد بیاورد. یادداشت برداری ها به مرور باعث می شود حقایق وحشتناکی در مورد خودش و خانواده اش فاش شوند و ...
این رمان ،نوعی از تریلر های روان شناسی است.
پیش از آن که بخوابم
اس. جی. واتسون
نشر آموت
دلباختگی پر است از جملات پرطمطراق و پر زرق و برق.
داستان عشق یک استاد الهیات به زنی عطر ساز .نویسنده سعی در عارفانه جلوه دادن این عشق دارد. عشقی که جنون خیز است و شیدایی محض.
معشوق همیشه در هاله ای از الوهیت و تقدس در چشم عاشق جلوه می کند، حتی سیب زمینی پوست گرفتن او نیز منظره ای از مناظر بهشت را برای عاشق زنده می کند.
این عشق نافرجام می ماند اما استاد الهیات را برای همیشه درگیر خود نگه می دارد
دلباختگی
کریستین بوبن
انتشارات آشیان
یک خانوادگی خواندنی.
نکته ی قابل توجه در این کتاب تعدد راوی هاست. کتاب با پَرش راوی شروع می شود. طوری که حس می کنی کلاغی مدام دارد از این شاخه به آن شاخه می پرد و آرام و قرار ندارد.
تمام شخصیت های رمان راوی هستند و روند ماجرا را از زاویه ی دید خودشان می بینند. آنها در بخش های کوتاه سیر شش ماهه ی اقامت پریزاد در ایران را بیان می کنند. این تعدد راوی نه تنها باعث دلزدگی نمی شود، بلکه شخصیتها را ملموس تر و واقعی تر نشان می دهد.
این کتاب برنده ی جایزه ی ماندگار شده.
رقص کلاغ روی شانه های مترسک
سمیرا ابوترابی
نشرآموت

این هم یک راه دیگر برای خرید کتاب شعرم.
.
.
.
یعنی می خواهید بگید که تا حالا نخریدید کتابمو؟؟؟

وای بر شما...
.
.
سریع تر بخرید..
اینجا کلیک کنید
همچنین، از پخش ققنوس و پخش صدای معاصر هم می تونید این کتاب رو سفارش بدین.
یکی از مراکز فروش کتاب های شعر در تهران : خیابان انقلاب- پاساژ فروزنده - خانه ی شاعران جوان
من دو سال از رضا بزرگتربودم.وقتی رضا کلاس دومی بود شروع کرد با روش خاص خودش برگه های امتحانی رو جواب دادن.
وقتی جواب سوالی رو نمی دونست، جلوی سوال می نوشت : ( نمی دانم)
معلمش عصبانی می شد و دعواش می کرد. یک بار هم مامان رو خواست مدرسه.اما رضا زیر بار نمی رفت و باز هم به نوشتن (نمی دانم) ادامه می داد. وقتی بهش می گفتم :
-ننویس (نمی دانم. اصلا هیچی ننویس. چرا می نویسی؟ معلمت عصبانی میشه. انگارداری مسخره ش میکنی.
جواب می داد:
-وقتی نمی دونم باید بگم (نمی دانم) . وگرنه معلمم فکرمی کنه عمدا جواب ندادم.
×
دیشب داشتیم پیک آدینه ی پارسا رو سر و سامان می دادیم. مراقبش بودم که سوالات ر. درست بخونه و درست حلش کنه.
یکی از سوالات فارسی این بود:
(دردرس چغندرپربرکت، از کدام جمله خوشت آمده؟ آن را بنویس! )
دیدم این سوال رو جواب نداد و رفت سراغ سوال بعدی. بهش گفتم: اول اینوجواب بده. سوال رو براش بلند خوندم. و گفتم:
-خب..از کدوم جمله ش خوشت اومد؟ همونو بنویس.
گفت:
-هیچکدوم!!
-جان؟؟ یعنی چی هیچ کدوم؟؟
-خب از هیچ جمله ش خوشم نیومد دیگه. آخه این یه داستان معمولیه. من باید از چی ش خوشم بیاد که بنویسم؟ از هیچ جمله ش خوشم نیومد دیگه. الکی بنویسم خوشم اومد؟ هیچ جمله ش برام جالب نبود!
داشت حق به جانب حرف می زد. من هم حق به جانب گفتم:
-خب بنویس هیچکدام!
×
البته بعدش تصمیم مشترک گرفتیم که این جمله رو بنویسه:
(چغندرک..چغندرک..آی شیرینک..از دل خاک بیرون بیا...به یک تکان..یا دو تکان..یا سه تکان...)
دوستان نازنین مشهدی
که مایلند کتاب شعرم ( صبحانه ی دونفره ) رو داشته باشند،
نشر مایا در نمایشگاه کتاب مشهد غرفه داره. کتاب صبحانه ی دونفره رو هم نمایشگاه آوردن.
- ملودی... نسرین مدیونین فکر کنی منطورم شمایین 

یک نفر با اسم خودم برایم این پیام را گذاشته:
سلام
خوبی پروانه
چه خبر
بهتر شدی
تبریک بابت کتابت
یکیشو واسم امضا بزن بفرست
بچه ها خوبن؟
مراقب شوهرت هستی؟
مواظب منم باش
خیلی به من برس
ورزش رو فراموش نکن برای من خیلی مفیده
به گیاهامم برس
اون آناناست رشد کرد؟
چه حالی داره این نامه
یعنی اسم و فامیل خودم را بجای فرستنده ی نامه نوشته و برای من از طرف خودم اینها را نوشته. البته اسم خودش را هم آخر پیامش نوشته.
خواستم بگویم که حالم را خیلی خوب کرد. ممنون
کلی به این خلاقیت نژادی خندیدم.
راستی آناناس..
توی خاک کاشتمش. اما گندید. کاش توی همان آب نگهش می داشتم. طفلی سبزکم را دستی دستی کشتم :(
پسرک قد بلند است. بلند تر از هم سن و سال های خودش. مدام شکایت می کند که:
-دوست ندارم بزرگتر از دوستام باشم. منو مسخره می کنن.
هرچی بهش می گوییم همه عاشق پسر قد بلند و رشید و خوش قد و بالا هستند، باور نمی کند. امروز که داشتم کتلت درست می کردم آمد کنارم و گفت:
-امروز یه کلاس اولی به من گفت( ....)
از توهین پسرک کلاس اولی عصبانی و ناراحت شدم. عصبانیتم آنقدر بود که به پسرک گفتم:
-تو هم بهش بگو (....... )
(جاهای خالی اسم دو تا جانور خیلی بلند قد و خیلی کوتاه قد هستند!!)
اما بلافاصله عذر خواهی کردم و گفتم:
-دوستات اشتباه می کنن. اصلا به حرفهاشون اهمیت نده مامان!
پسرک اما قانع نشد.با لب های برچیده و صورت گرفته از پیش من رفت.
شب که نوبت عاشقی کردن مان رسید و با هم رفتیم تا من برایش کتاب بخوانم که بخوابد، توی قصه یک شاهزاده خانوم از یک پسر بلند قد رشید خوشگل خوشش آمد و هی برایش قر و قمیش می آمد تا پسر خوشگل قدبلند عاشقش بشود و با او ازدواج کند.
قصه تمام نشده بود که پسرک با نیش باز و لبهای خندان آمد کنار من و توی گوشم گفت:
-فکر کنم منظورش منم. چون منم قدبلندم. خوشگلم که هستم. خودتم همیشه بهم میگی خوش قد و بالا و رشید!!!!
فکر کردم خدا ما را نگه دارد که کلهم اجمعین اینقدر خودشیفته و نارسیس هستیم و برای خودمان هی دسته گل می فرستیم و نوشابه باز می کنیم!
-کتابی که این شب ها برایش می خوانم این است : قصه های یک دقیقه ای / فریبا کلهر/ نشر آموت
عاشقش شده.