دخترک گفت:
-خانم از دبی چی براتون سوغاتی بیارم؟
و ریز ریز خندید. بقیه ی دخترکان هم خندیدند. یکی شان گفت:
-خانوم..این می خواد بره دبی، ما هم می خواهیم بریم دهات.
کلاس منفجر شد از خنده.
چند هفته بعد دخترک پرسید:
-خانوم از آنتالیا چی براتون سوغاتی بیاریم؟
ریز ریز خندید. دخترکان گفتند:
-برو بابا، هربار می گی می خوام برم فلان جا اما نمیری. هروقت رفتی بعد سفارش سوغاتی بگیر.
-بخدا این بار داریم می ریم. آخه بابام سرفیلمبرداری بود. نمی تونست مارو ببره . الان دیگه فیلمشون تموم شده. می خواهیم بریم همه مون.
رو به من دوباره سوالش را تکرار کرد.
خندیدم. گفتم:
-سلامتی.
گفت:
-نه خانوم. یه چیز بگین. وگرنه خودم یه چیز با سلیقه ی خودم براتون میارم.خانوم دمنوش دوست دارین؟
-چه جور دمنوشی؟
-خانوم تو آنتالیا یه نوع دمنوش هست ، اسمش دمنوش عشقه. هرکی بخوره ش فوری عاشق میشه. خانوم می خواهیم برای دایی مون از اون دمنوش بیاریم. چون هرچی بهش میگیم ازدواج کن، ازدواج نمی کنه. می خواهیم دمنوشو بخوره تا هرکی رو می بینه عاشقش بشه، باهاش ازدواج کنه. خانوم برای شما هم از همون میاریم.
دختر کناری با جامدادی زد توی سرش.گفت:
-خل جان..خانوم دوتا بچه داره. عاشق بشه؟ بعد تو جواب بچه هاشو میدی؟
کلاس منفجر شد. منفجر شد ها!
توی آشپزخانه داشت لیوان چای اش را می شست. مشغول عکس گرفتن از کتاب راهنمای اساتید شدم. کتاب راهنما را زیراکس کرده اند و فقط برای نیمساعت سرکلاس به تو امانت می دهند.
گرم و دلربا احوالپرسی کرد. همیشه می گفت: با آدمها باید مثل بارشیشه رفتار کرد. باید بلد باشی چطوری حرفت را بزنی که بار شیشه نلرزد یا نشکند. توی این مملکت هیچ کس بلد نیست با مردم چطور رفتار کند. برای همین مردم همیشه ناراضی هستند.می گفت : اگر من توی این مملکت کاره ای بودم چنان کارم را پیش می بردم که اگر زهر می دادم به مردم تا بنوشند ، با رضایت خودشان باشد. با میل و رغبت زهر بخورند و تازه تشکر هم بکنند. اما اینها بلد نیستند با مردم چطوری تا کنند.باید مردمو خرکنی تا به حرفت برن!
ماه ها بود که سنگ می زد توی شیشه ام. می دانست و می زد. تذکر گرفته بود و می زد.
بعد از شستن لیوانش در مورد برنامه های تابستانی سوال کرد. جواب دادم.
بعد نشست نزدیکم. دیگر تاب دست توی دست گرفتنم را نداشتم. اگر دستم را می گرفت چی؟ نگرفت.
چند جمله گفت. اصرار و ...
با یک (نه) شانه هایم سبک شد. دلم آرام گرفت. آدم مارگزیده و ریسمان سفید و سیاه دیده را چه به بار شیشه و خر شدن؟
فعلا نشسته ام به شمردن این همه ماری که ریسمان سفید و سیاه فرض شان کردم و خریتی که الحمدلله انتها ندارد.
شب ها وقت خواب، آدم ها هجوم می آورند به سرت. هرچه نامردترند و وقیح تر، بیشتر و بیشتر نیزه فرو می کند پس چشمت. هرچه می خواهی بیندازی شان ته چاه فراموشی، نمی شود که نمی شود. حرفها و حرکات و مارمولک بازی ها و ترفندهاشان را مرور می کنی و می بینی که خواب از سرت پریده. چهارتا فحش حواله شان می کنی و می چرخی تا در زاویه ای دیگر تن بیاسایی.
(یاد نماز خواندن، بی رنگ و ریایم!!!! می افتم که هرچه بیشتر سعی کنی ، تمرکز داشته باشی و وصل بشوی به آن بالا، شماره ی فیش آب و برق منزل را که معمولا هیچ وقت حتی لمسش هم نمی کنی، با تک تک رقم ها به ذهنت می آید، اما تمرکز ، نه!! تمام خاطرات مدرسه و دانشگاه و زندگی و ... را مرور می کنی و می بینی رسیدی به سلام نماز چهاررکعتی و نفهمیده ای! ) شکلک چشم را با دست پوشاندن!!
*
دوشب را با خواهر جان تا صبح نشستیم به حرف زدن و گفتن و شنیدن و ریز ریز خندیدن. هنوز خوابم تنظیم نشده. تا سه صبح بیدار می مانم و توی جا غلت می زنم و فکر و خیال را نگاه می کنم که جان می کنند تا بی خواب ترم کنند. مدتی بود یاد گرفته بودم به آسمان سیاهی فکر کنم که پر از ستاره است. پر از ستاره. آنقدر به ستاره ها زل می زدم که حل می شدم توی برق برق ستاره ها. انگار ماهیتی سیال داشتم بین این همه درخشش. این تمرین را توی این شب های بی خوابی هم مرور می کنم. دیشب به دریا فکر می کردم. به موج زدن آب به حجم شن های کنار آب. نرم نرم و ناگهان پرقدرت. دلم دریا خواست. دلم راه رفتن توی آب دریا را خواست. توی خواستن و رویای دریا غرق بودم که گوشم پرشد از صدای بهشتی.
باران نیمه شب اردیبهشتی با شدت ، می بارید و دیگر نیازی به تمرین رویای دریا نداشتم. آنقدر به صدای رعد و برق و باران و شرشر رشته های خیسش گوش دادم که خوابم برد.
یکی از روزهای هفته ی قبل ، کنار همکلاسی های قدیمم بودم. دوتایی و سه تایی با هم آمده بودند. از دو روز قبل کارهایم را سر و سامان داده بودم که روز روزش راحت بنشینم کنارشان. مهمانی نبود. دورهمی بود. خسته نشدم. حس مراقب همه چیز بودن نداشتم. چای شان که تمام می شد هرکس خودش می رفت پای اجاق و چای می ریخت و بر می گشت. وقتی برنج توی آب جوش قل قل می کرد، آمدند توی آشپزخانه که کنارم باشند. صندلی میز پسرک و پسرجان را آوردند دور ناهارخوری گذاشتند. دوباره چای دم کردند. شیرینی را از پذیرایی آوردند. بامیه های شور را با کاهو های ریز شده و بقیه ی سبزی های سالاد، به تابلوهای مضحک نقاشی تبدیل می کردند و غش غش می خندیدیم. بدون پرسیدن فلان چیز کجاست و اجازه هست فلان چیز را بردارم، خودشان ، مرتب کردند و چیدند و جمع کردند و شستند . اجازه ندادند سفره پهن کنم. سفره ی یکبار مصرف انداختند تا دردسر پاک کردن نداشته باشد . شوخی های سر سفره، شوخی های وقت چای نوشیدن، شوخی های دیوانه وار وقت عکس گرفتن ، خنده های سرمست مان را از در و پنجره های بی خاطره ی خنده های زنانه، بیرون برد.
معمولا مهمان هایم ، یا از من خیلی بزرگترند یا خیلی خیلی با هم تفاوت داریم و دنیاهای کاملا جدایی داریم. تقریبا با هیچ کدام از مهمان هایم بلند بلند نمی خندم و بلند نخندیدنم توی خانه ی خودم آنقدر کمیاب و دور به نظر می رسد که پسرها با دیدن خنده ام توی خانه ی خودم، تعجب می کنند و هی سوال می کنند: مامان خیلی بهت خوش گذشت؟؟ ( اصولا خیلی از آدمهای اطرافم خندیدن را کار بیهوده و مزخرفی می دانند چه برسد به بلند خندیدن. گریه و لابه و زاری البته که پسندیده تر و معقول تر است!! )
خنده های بلند و از ته دلم فقط مال وقت هایی است که با خواهرها یکجا جمع شویم و بگوییم و بخندیم. اما مهمانی ها، موقر و بزرگانه و رسمی پیش می رود. آنقدر که خسته می شوم و تنم از خستگی آزرده می شود.
با همکلاسی های بیست و چند سال قبل، گفتیم و خندیدیم و رقصیدیم . سارا توی کاسه ی گنده ای که تویش الویه درست می کنم یا سبزی خیس می کنم، اسم هامان را نوشت و قرعه کشی کرد تا نفر بعدی دورهمی مشخص شود. هرچه بقیه داوطلب می شدند ، سارا ابا می کرد و دوست داشت نفر بعدی حتما با قرعه کشی انتخاب شود. جیغ می زد: بازی منو خراب نکنید!
فامیلی همه را توی کاغذهای کوچک نوشت و تا کرد و توی کاسه بزرگه انداخت و از عروسک که پای ثابت دورهمی هامان شده، خواست یکی را بردارد. خواندن فامیلی بچه ها، آدم را یاد کلاس درس می انداخت.
یکی گل هایم را ناز می داد و تعریفشان را می کرد. یکی خانه ی رنگی رنگی و همیشه شلوغم را تحسین می کرد. یکی تا چشم بقیه را دور می دید می رفت گوشه های مختلف از خودش عکس می گرفت . یکی ردیف کتابها را نگاه می کرد.
درهم و توی هم حرف توی حرف می آمد و می رفت. نیمه می ماند و خنده قاطی می شد. چقدر ملاحظه ی دست و گردن دردم را می کردند. چقدر مراقبم بودند. چقدر رفاقت کردند.
همیشه عاشق عکسهایی بودم که زن ها ، خندان و شاد دور میز آشپزخانه نشسته اند و جمعند و شادی از توی صورتهاشان می تراود. کلی از این عکس ها گرفتم. یکی گوجه خرد می کند برای سالاد. یکی سرپا چای می نوشد. یکی گوشی توی دستش زل زده به صفحه ی گوشی . یکی عروسک را روی پایش نشانده و دست توی موهایش برده.
وقتی رفتند ، هزار تا خنده جاگذاشته بودند روی لبهایم. هزار تا شکوفه نشانده بودند توی دلم. هزار تا رویا آفریده بودند توی سرم.


پسرک میگه:
-چرا توی همه ی فیلمهای ایرانی مردم گدا و بدبختن و فقیرن و یه عالمه مشکل دارن . یا اگه هم پولدارن، همه بدجنسن و بقیه رو اذیت می کنن و دروغگو هستن و بازهم مشکل دارن؟ چرا مردم توی فیلمای ایرانی شاد نیستن. چرا زندگی هاشون بی مشکل نیست؟
بقول اون جمله ی قصار!! از پاسخ می مانم!

تا کجاها آتو داری عمو که نه اون می تونه بهت چیزی بگه..نه این..نه اونا و نه اینا؟

غلام راستگویی و پایبندی ت به حرفهای مفت خودتیم !![]()
ای تو روحت عکس پفک نمکی !
سیرکی هم به تهران آمده که جدید نیست. هر چهارسال یکبار برنامه دارد. از کودک دختر و پسر چهاریا شش ساله تا زن و مرد دیپلمه و مدعی آزادی کشت خشخاش و فروش تریاک ، آماده برای شکستن دماغ سازمان مللی ها، پدر و دختر ، پیامبر جدید با کتابش و ... همه در آن حضور دارند.
درست که خنده دارند. درست که به اوضاع قمر در عقرب و قضا قورتکی مان ، صفا می دهند و طنازی می کنند و شادمان می کنند، اما ...
مهم ترین رخداد سیاسی اجتماعی کشور که مشارکت و درایت و بصیرت! و فراست می طلبد، آیا یک قانون دو سه خطی نیم بند ندارد که سطح تحصیلات ، شغل، وجهه اجتماعی ، پیشینه سیاسی و مدیریتی متقاضیان شنگول را در مراحل ابتدایی ثبت نام مشخص کند و مدون و از پیش تعیین شده باشد تا این سیرک چهارسال یکبار هی تکرار و تکرار نشود؟
می خواهی دوزار وام بگیری باید چند تا ضامن معتبر داشته باشی. می خواهی یک جایی مشغول به کاری نه چندان معتبر شوی، از همسایه ی بالایی و پایینی ات در مورد نماز جمعه رفتن و نرفتنت ، بازجویی می کنند. برای ثبت نام مهمترین سِمت اجرایی کشور، هیچ چهارچوب و قانون و معیاری نیست؟
جنبه ی مثبت قضیه را هم می شود دید. بالا دستی ها آنقدر ما ملت را دوست دارند که می گویند شاد و خرم و خندان بششویم، چند صباحی!
دخترهای دبیرستانی دهه ی هفتاد ، بعد از جوک های تصویری و متنی روز پدر ، سمت و سوی حرفهاشون رفته بود به مسایل شخصی خودشون. خسته از آنفولانزای بیست روزه و مهمونی و ... دیروقتیِ شب، مشغول خوندن حرفهاشون بودم.
یکی از دخترها که سالهاست بار زندگی رو تنهایی به دوش می کشه اسکرین شات یکی از پیام هاش رو فرستاده بود. دوستی بهش روز پدر رو تبریک گفته بود و براش نوشته بود : ( روزت مبارک . چون برای دخترت هم مادر بودی هم پدر.)
چند نفر دیگه هم همسرهاشون در شهرهایی دورتر مشغول کارند و فقط ماهی یکی دوبار میان خونه و اینطوری تموم مسئولیت های خونه و بچه ها و زندگی روی دوش خانم خونه ست. برای اونها هم تبریک روز مرد فرستاده بودن.
م هم یکی از همین دسته ی دومه. منتهی روز مرد رو کس دیگه ای و به دلیل دیگه ای بهش تبریک گفته بود.
پدر و مادر مسن م در کنار چند تا بیماری دیگه، پارکینسون دارند. نیاز به پرستار دایمی دارند و معمولا هم پرستارها تاب تندی ها و بهونه هاشون رو نمیارن و بعد از یکی دوهفته میذارن میرن. قریب یکسال و نیمه که م خودش از پدر و مادرش پرستاری می کنه. تموم کارهای توی خونه و بیرون خونه رو انجام میده.غذاشونو میده. دکتر می بردشون. حموم شون می کنه و ...
بقیه ی اعضای خانواده به بهانه ی گرفتار بچه بودن و نساختن با اخلاق پدر و مادر و تک فرزندی بودن م و دور بودن محل کار شوهرش، از زیر بار رسیدگی به والدین سرباز زدن و بدین ترتیب جز برای مهمونی خانوادگی و درد دل کردن و موضوعات شخصی خودشون ، دیدن پدر و مادر نمیان. م فشار زیادی رو تحمل می کنه. بچه ی کنکوری داره. همسرش دوره ازش. توقعات خانواده و بچه و ... همه با هم دمار از روزگارش درآورده اما حاضر نیست پدر و مادرش رو ول کنه و برای زندگی بیاد به شهری که هم آب و هوای تمیز تری داره ، هم امکانات بیشتری.
ما روز پرستار رو به م تبریک میگیم. روز زن رو تبریک می گیم. روز مرد رو هم تبریک میگیم.
توی حرفای روز قبل ، م نوشته بود:
( بابام رو بوسیدم و روز پدرو بهش تبریک گفتم. بهش گفتم: بابا روزت مبارک.روز مرد هم مبارک.)
بابا سرمو بوسید و گفت: روز خودت هم مبارک بابا جان. تو کمتر از یه مرد نیستی برام.هرکاری که یه مرد با مردونگی بتونه برامون بکنه، تو برامون کردی.خسته نباشی.)
بچه ها سر به سر م گذاشته بودند و با شوخی و جدی حرف بابای م رو تایید کرده بودند.
م با چند تا شکلک خنده دار نوشته بود:( نه بابا. موضوع مردونگی و نگهداری از بابا و مامان نیست. من وقت نکردم برم آرایشگاه. سیبیلام دراومدن. شدم عینهو پهلوونا. فکر کنم وقتی بابامو بوسیدم ، سیبیلامو از نزدیک دیده. برای همین بهم گفته روزت مبارک. نامحسوس حالیم کرده که برم آرایشگاه ).
دیروقتیِ شب، چای می نوشیدم و از خوندن حرفهای دختردبیرستانی های بیست سال پیش، می خندیدم.
خدا رو شکر که حال م بهتره و شوخی می کنه و می خنده و می خندونه. همیشه بهش گفتم که کار بزرگی می کنه و من هیچ وقت نمی تونم اینقدر فداکار و از خود گذشته باشم. همیشه براش دعا کردم. عاقبت بخیر بشه الهی.
یک موضوعی را در مورد فتواهای متشرعین ِ ... ( نمی دانم چه صفتی برای توصیف کردن شان بکار ببرم. واقعا درمانده ام )، شنیده ام و خوانده ام که خداییش هنوز باورش برایم سخت است. و آن این است که جواز داده اند برای ازدواج با دختر دوساله به بالا. ملاعبه و بوس و کنار به قصد لذت با ااین اطفال به عقد در آمده را حلال اعلام کرده و لطف فرموده آن کار آخر را به علت صغر سن و یقین به مرگ کودک نوپا در اثر رابطه ی جنسی، فعلا معطل نگه داشته اند تا تامین قوای جسمی آن کودک.
خدا کند که صحت این حرفهای بی شرمانه و غیر انسانی از بیخ و بن ، امکان وجوب نداشته باشد و اذهان بیماران جنسی ، از هر قشر و فرقه ای، گِل گرفته شود.
امروز خانم خیلی جوان چشم سبز حسابی توی چادر و روسری و ... پیچیده ای، به سن پسرک پیله کرد. از مولودی یکی از دوستان خانوادگی بیرون آمدم و کفش می پوشیدم که خانمه با صدای بلند، بیشتر از ده بار فرمود:
-اگه فلانی ( خانم جلسه ای ) ، این بچه رو می دید حتما بیرونش می کرد. بچه هفت سالش کامل شده. محاله که پسر بالای هفت سال رو توی جلسه راه بده. حتما بیرونش می کرد. حتما ندیده ش. مطمئنم ندیده ش . اگه می دید راه نمی دادش. بیرونش می کرد.
آنقدر گفت و گفت و گفت و گفت و تکرار کرد که زبان باز کردم و گفتم که دوست نزدیک صاحبخانه ایم و خیالش راحت باشد که همه پسرک را دیده اند و سنش را هم می دانند و خدای نکرده سر کسی کلاه نرفته که بچه مان را جای پسر زیر هفت سال توی مجلس زنان مومن برده ایم.
خانمه آنقدر گفت و گفت و گفت و گفت که پسرک هم متوجه حرفهایش شد و ...
بالاخره خیال خانومه را راحت کردم که برای دفعات بعدی حتما توصیه اش را به گوش صاحبخانه می رسانم که پسرک را بیرون کند و دیگر راهش ندهند.خانمه با چشم های خشمناک و حق به جانب که مایل به دریدن گلوی من و پسرک بالای هفت سالم بود، راهش را کشید و غرغرکنان رفت.
خب من مطمئنم که دیگر برای مراسم مذهبی به خانه ی دوستم نمی روم. بهرحال راحتی خیال زنان مومن از راحتی ما کافران بی دین و ایمان بسی مهم تر و والاتر است. اما به این قضیه فکر کردم که آن فتواها مال همین آدم هاست. آن حرفهای غیر بشری مال همین زنان است. آن تفکرات جنسی، مال همین موجودات تک بعدی است که از چهارستون گوشت و خون آدمها فقط به ناحیه ی خاصی از میان تنه شان فکر می کنند و جز آن اندیشیدن به چیزی را حرا م می دانند. زن هایی که خودشان را متاع جنسی می بینند و حتی از دیدن پسرک بالای هفت سال، دین و ایمان شان به لرزه می افتد مباد که بچه هه به قصد خاصی میان شان بلولد و احیانا آبرو و حیثیت شان را خدشه دار کند.
خدا جان..تو که خیلی کار داری و سرت هم خیلی شلوغ است. مزاحمت نمی شوم. اما خوب چیزهایی آفریدی به جان خودم.
معمولا فکر می کنم درب و داغان تر و کج و کوله تر از من نیافریدی و نخواهی آفرید. اما باز هم شکرت که چیزهایی را نشانم می دهی که به خودم امیدوار شوم و فکر کنم آنقدر ها کثافت و بی شرم و حیوان صفت نیستم که وقتی کودکی را می بینم به چیزهایی فکر کنم که این موجودات فکر می کنند.
شکر.
هم دوره ی دانشگاهی م بعد از چندماه بی خبری و سکوت ، دل تنگم را تنگ تر کرد.
بعد از دیدن فوتو بوک پست قبل، توی کانال، پیام داده.
خیلی با هم حرف زدیم. خیلی دلم ریش شد. خیلی براش دعا کردم.
خدایا خودت قوت و نیرو بده بهش.
آمین.
