پسرک موقع دیدت کارتون پاندای کونگ فوکار برگشت و گفت:
-مامان اینقدر بدم میاد از این دوستایی که الکی باهات دوست واقعی میشن و بعد از پشت بهت خنجر می زنن.
گفتم:
-یعنی مثلا چیکار می کنن؟
با اندوهی محسوس در صورتش گفت:
-مثلا با تو دوستن ولی میرن با دشمنات همکاری می کنن باعث میشن تو شکست بخوری. خیلی بده نه؟
-آره عزیزم. خیلی بده. آرزو می کنم تو هیچ وقت از این دوستا نداشته باشی.
لبخند زد و گفت:
-البته اگه از این دوستا هم داشته باشم مشکلی ندارم. چون من دشمنی ندارم که دوستم بخواد باهاش همکاری کنه!
خب... تو همینجایی. همینجا کنار رگ گردن من.
کنار خود خود من.
آنقدر نزدیک که گاهی باورم نمی شود.
مرا از نخ های دست و پایم می گیری..بالای پاتیل روغن داغ نگه می داری. بخار روغن که می سوزاندم... قلبم که فشرده می شود، نفسم که بند می آید، بالا می کشی مرا. می گذاری گوشه ای بیفتم و نفس نفس بزنم و تلاش کنم تپش قلب کشنده ام را تاب بیاورم.
بعد، وقتی گوشه ی لبهایم آویزان شده، وقتی خوابهایم آکنده از کابوس است، وقتی قلبم هنوز وحشتناک می کوبد، وقتی گره ی وسط ابروهایم هنوز سرسختانه میل به باز شدن ندارد، بغلم می کنی. می بوسی ام. زخم هایم را نوازش می کنی. لبخند می زنی و نجوا می کنی که:
-دیوونه... فکر کردی ولت کردم؟
داماد فرموده :
-دختر باید کارمند باشد. حقوق خوبی داشته باشد. تحصیلات تکمیلی داشته باشد. خانه داشته باشد. ماشین داشته باشد. پدر و مادرش هم جهیزیه ی توپی به او بدهند. توقع عروسی خوب نداشته باشد.
او را پرسیدند:
-پس پدر و مادر ترا وظیفه چه باشد؟ نه آیا لااقل هزینه ی یک جشن عروسی؟
داماد فرموده:
-همین که این همه سال زحمت کشیدند و منو بزرگ کردند یک دنیا می ارزه. من ازشون توقعی ندارم!
رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی
وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی
وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِی
یَفْقَهُوا قَوْلِی
این روزها آماده ی انفجارم.. مثل یک مخزن گاز توی یک کلاس تاریک 
پسرک سرماخورده. بردیمش دکتر.
دکتر وزنش کرد. با کاپشن و ژاکت بافتنی و شلوار گرم کن زیر شلوار جین و پوتین هاش ، روی وزنه ی دکتر شد 33. دکتر گفت خب یک کیلو هم برای لباسات کم کنم. میشی 32. بعد رو کرد به من:
-اضافه وزن داره!
گفتم: واقعا؟
-بله. برای بچه ای که آخرای هشت سالگیه خیلی زیاده. اضافه وزنه.
گفتم:
-خب دکتر... قدش بلنده.
-خب همین دیگه. اضافه قد هم داره برای این سن!
.
.
توی راه، تمام مدت پارسا غر زد که:
- باید رژیم بگیرم. باید لاغر بشم. باید دیگه هیچ غذایی نخورم. باید فقط نون و پنیر بخورم.
.
.
* من هم موندم که اضافه قدش رو چطوری کم کنم؟ تراشش کنم؟ از پایین بزنم.. از بالا قطع کنم؟ کدوم؟ هان؟
قدش 143 و وزنش با وزنه ی خونه 30
* توی راه از من سوال کرد : به نظرت چیکار کنم که اضافه وزنم از بین بره؟
گفتم: دیگه نباید بی اجازه بری سراغ شکلات و شیرینی. مخصوصا شکلات که ده بیست تا رو یه جا می خوری.
گفت: آخه بابا جون من..اگه من نخورم که نیما می خوره! باید خودم بخورم دیگه!!!

پشت کوچه های تردید
پروانه سراوانی
نشر شادان
- فعلا همین عکس رو برای معرفی دارم. نمی دونم جلد کتاب هم همینه یا نه
- کتاب هنوز توزیع نشده

یک خبر خوب
رمانم با عنوان ( پشت کوچه های تردید ) با نشر شادان داره بیرون میاد.
اگر خواننده ی داستان صنم و رفیع بودین و دوستش داشتین، الان می تونین بصورت کتاب چاپ شده داشته باشین ش.
#پشت_کوچه_های_تردید
#پروانه_سراوانی
#نشرشادان
می تونید در اینستاگرام شادان، معرفی کتاب رو ببینید.



مینا دیشب یک عکس فرستاد. بابا پشت میز کامپیوترنشسته بود. یک میز قهوه ای. نوشتم:
-میز بابا که آبیه. قهوه ای از کجا اومد؟
نوشت:
-اومدن خونه ی ما.
دوباره نوشت:
-این همه کمپین راه انداختن که شب یلدا از فضای مجازی بیایید بیرون و دیدن برگترهاتون برید و دور هم جمع باشین. ما بزرگترامونو کشوندیم خونه ی خودمون. والله یکی باید بیاد همین بزرگترا رو از پای اینترنت بلند کنه.