پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

یک جایی

عکس یک جایی را دیدم که راه باریکه ی خاکی با حصار چوبی داشت. چوبهای نازکی که بی قیدانه برای خانه ی دوطبقه ی  متروکه  حریم درست کرده بودند. خانه یک طبقه داشت و یک نیم طبقه انباری. پنجره ای چوبی آبی رنگ. از همان ها که جان می دهد برای گلدان های شمعدانی پر از گل های قرمز تا از ترکیب آبی و قرمز آدم را بکشد. درختهای پرسال و گیاهان خودرو  در هم تنیده و همسایه.

عکس یک جایی را دیدم که اگر کاینات بخواهد برای دلخوشی ام کاری بکند، بهتر است همانجا را برایم فراهم کند. یک شمال دور. آنقدر دور که نه تلفنی باشد نه ماشینی. کوه پر درخت باشد و زمین پرعلف. دریای نیم ساعته  راه باشد و بازار یک ساعته راه. نان تنوری باشد و بخاری نفتی. مرغ و خروس و جک و جانور نباشد که دلم  صاف نیست با هیچکدام شان.

عکس یک جایی را دیدم.

پاییز از پاهایم بالا می رود

دختری جوان همراه سایه اش وارد یک روستای دور افتاده می شود. او با سِمَت مدیر آموزگار مدرسه ی متروک روستا ، آمده و بیشتر از ممانعت پدر و مادر و اطرافیان،برای رفتن به این روستای دور از دسترس،  این سایه ی مرموز اوست که راهنمای زندگی اش است.سایه از ابتدای زندگی همراه او بوده. تا جایی که نمی داند  سایه ، سایه ی اوست یا خودش سایه ی آن سایه.

شباهت بیش از حد ظاهری و رفتاری دختر با خاله ی جوانش که  سالها قبل در شانزده سالگی ،ناگهان و به طرز مشکوکی گم شده و هیچ اثر و نشانی از او به دست نیامده باعث شده که از کودکی مدام با خاله ی گمشده مقایسه شود. با اسباب بازی های او بازی کند و لباس های او را بپوشد. او سایه ای از ناهیده ی گمشده است. حتی اسم او را یدک می کشد.

در روستا مردم با تعجب به او نگاه می کنند و به صراحت به شباهت میان او و دختری به نام ناری که در روزگاران گذشته در این روستا زندگی کرد و ناپدید شد اشاره می کنند. ناری لال بود و به سختی اسمش را به آنها فهمانده بود. سرهنگ او را پیدا کرده بود و به او پناه داده بود و در نهایت خبر از گم شدنش داده بود. ناهیده در خانه ی مخروبه ی به جا مانده از سرهنگ ، که دهاتی ها اسمش را خانه ی ارواح گذاشته اند، مستقر می شود. مردم معتقدند از خانه صدای ناله و گریه می آید، بس که ناری در آن خانه با زبان بی زبانی ناله کرده و ضجه زده. .سایه، و  ناهیده ی آموزگار با کنجکاوی و کنار هم گذاشتن ماجراها و آدمها ، رد پای ناهیده ی گم شده ی  سی سال پیش را در آن خانه ی متروک پیدا می کنند و  سرانجام گویی با پیدا کردن اسم کنده شده ی  ناهیده پشت در اتاقی که ناری در آن زندانی می شد، روح ناهیده ی گم شده آرام می گیرد و ناهیده ی آموزگار می تواند رها از سایه های همیشگی برای عشق و زندگی آینده اش تصمیم بزرگی بگیرد.

عشق سیاه و ناکام سرهنگ به مامان جان، قبل و پس از شوهر دار شدن مامان جان ( مادربزرگ ناهیده ی آموزگار) ، انتقام چرکینی را رقم می زند. او بعد از دزدیدن ناهیده ی لال، او را به این روستای دورافتاده آورده و ابتدا به مهربانی و شفقت و بعد با خشونت و تعرض  سعی در به دست آوردن او می کند.

زن های آبادی قصه های دردناکی از اذیت و آزارهایی که سرهنگ به ناهیده روا می داشت، برای تعریف کردن دارند.

ناهیده ی آموزگار عاشق سمجی دارد که به پشتوانه ی ثروت و  اسم و رسم و اصالت خانوادگی ، مورد تایید خانواده است اما دخترک مردد در تصمیم گیری ، در روستا به پسری برمی خورد که شاعران و نویسندگان صاحب نظر معاصر را می شناسد و حتی نمایشنامه نویسی می کند..

پاییز از پاهایم بالا می رود یک شاعرانه ی سرشار از عشق است. ترکیبی از  عشقهای بی دلیل، عشقی منتقم، عشقی سودایی، عشقی  پس زده و عشقی عاقلانه که نویسنده با در هم تنیدن زمان و مکان و آدمها در پاییزی پر برف و سرد که دسترسی به روستا را غیرممکن می کند، ارتباط میان آن عشق ها و ناکامی ها را معلوم می کند. نویسنده شخصیت ها را از چشم سایه ی ناهیده می بیند ، برایشان تصورات مخصوص به خودش را خیال پردازی می کند و به میل خودش گذشته و آینده ی آنها را می نویسد. سایه مثل یک ناخودآگاه هوشیار، آدمها را کنار هم می نشاند و رابطه ی بین آدمهای گذشته و حال را پیدا می کند. سایه نیرویی فراتر از خیال است. نوعی شعور لدنی است . هم اوست که  وقت سوهان کشیدن به قفل پستو، ناهیده را تشویق می کند و وقتی رازها از پرده بیرون افتاد، آرام می گیرد به تماشای ناهیده.


پاییز از پاهایم بالا می رود

لیلا صبوحی خامنه

نشرچشمه



اندوه نارنجی

آخر شب، یک فیلم  رمانتیک. گریه و گریه و گریه. تا جایی که سرم درد بگیرد.

بیرون آمدن از سوگواری و پیدا کردن سررشته ی زندگی کار خیلی خیلی سختی است. مخصوصا اگر عاشق کسی باشی و تمام لحظات خوشت با او ساخته شده باشد. مخصوصا اگر خنده های از ته دلت با او بوده باشد. رویاهای فانتزی ات با او مرور شده باشد. کابوس هایت را او مرهم بوده باشد.

اینکه چرا اینقدر با این فیلم برانگیخته شدم و گریستم، برای خودم روشن است. احساساتی ام. برای عشق احترام و اهمیت خیلی زیادی قائلم و به صداقت و خلوص رابطه ی بین آدمها به شدت معتقدم. حتی وقتی می دانم همه ی اینها فقط مال فیلم ها و داستان هاست.

برای ترمیم  جراحت دلم از قضیه ی تدفین مفتی ِ پست قبل و تاثیرات غم انگیز فیلم، نیمه شب سراغ یک بسته پفک چرخی رفتم. می دانستم حالم را بهتر می کند و تو  ( ما ادریک تاثیر الپفک ؟؟؟ ) . گریه می کردم و چرخی های نارنجی را می خوردم. بسته  تمام شد اما گریه هایم نه! سعی کردم به موقعیت کمیک خود بخندم اما بیشتر گریه ام گرفت.

نخند!

زنی که پفک می خورد تا اندوه عظیم دیدن یک فیلم عاشقانه را تقلیل بدهد،  خیلی هم فکر کردن دارد. نخند!!!!


اسم فیلم :  ps : i love you


یکبار توی عمرم تشخیص دادم آقاهه ی توی فیلم خاویر باردوم است. آن هم جفری دین مورگان از آب در آمد! یعنی چی که این قدر شبیهند؟؟


مفت

به هم ریخته ام. خیلی. چیزهایی هست که اصلا ربطی به تو ندارد. اصلا هرکسی هم که بشنود پوزخند می زند و پشت چشم نازک می کند و شاید توی دلش دوتا حرف کلفت هم بارت کند  که ( به تو چه)، اما ، آدم را پریشان می کند.

چندسال قبل زنگ زده بودند که : فلان  شخص مرد. ( فوت کرد. مرحوم شد یا این دست حرفهای سوسولی نه... مرد! همین! ). شماره ی فلانی رو بده کارش دارم.

شماره را گرفتند و کارشان این بود که ( آیا فلانی با توجه به محل کار که شهرداری باشد، آشنایی برای فرستادن آمبولانس مفتی!!! (باز هم رایگان و کم هزینه و اینها نه، مفتی! ) دارد یا نه. فلانی  و فلانی تر، مبلغی روی هم گذاشتنذ و هزینه ی آمبولانس را دادند و تا مدتها حرف شنید که بلد نبود یک آمبولانس مفت گیر بیاورد. پس این همه سال توی شهرداری بوده که چه!

شخص متوفی  نسبت نسبی نزدیکی  هم با بازماندگان اهل حساب کتاب داشت.

چند روز قبل دوباره زنگ زدند. پسرجان گوشی را برداشت. دوباره شماره خواستند. حتی اسم شان را هم معرفی نکردند. فقط گفتند از کدام خانواده اند.شماره را گرفتند. چند ساعت بعد کاشف به عمل آمد که پدر  یکی از اعضای خانواده، مرحوم شده و فلانی از آنجا که مشغول کار در شهرداری ست، مسلما بلد است چطوری برای خرید قبر تخفیف حسابی بگیرد.اگر مفتی هم باشد که چه بهتر. به هرحال این همه سال توی شهرداری بوده که چه!

من حق ندارم مردم را قضاوت کنم که چرا دنبال آمبولانش مفتی و قبر مفتی هستند. که چرا برای داشتن و نداشتن این مفتی ها آدمهای دیگر را نردبان می کنند و وقتی ناکام می مانند، دهان باز می کنند به خوشبو کردن اطراف، شاید درست در همان لحظه که مرحوم از دنیا رفته، تمام مال و منال شان از بین  رفته و حتی یک پول سیاه نمانده که خرج کفن و دفن کنند، شاید هزینه های بیمارستان و ... آنقدر زیاد شده که دیگر خرید قبر و اجاره ی آمبولانس، کاری  فئودالی و شاهانه محسوب می شود، شاید ناگهان تمام حساب های سپرده مورد اختلاس قرار گرفته، شاید تمام دارایی های منقول و غیر منقول ، در یک ورشکستگی عظیم از دسترس خارج شده، شاید همه ی اینها اتفاق افتاده ، اما باعث می شود بهم بریزم وقتی ببینم آدمها برای مرده های خودشان احترام قائل نیستند. حرمت قائل نیستند. مرده که مرد، دیگر تمام. چه بهتر که حتی شهرداری بیاید جمعش کند و ببرد. بدون هیچ هزینه ای.اصلا چرا باید برای کسی که مرده یک ریال اضافه خرج کرد؟ مرده که مرده. پول خودش بود که بود. حالا که جزو ماترک است و این همه میراث خور.

ناهار کوفتم شد. آنقدراز سنگدلی و نمک نشناسی آدمها رنجیدم که هنوز بعد از چند روز حالم خراب است.

خاک بر سر این دنیا که اینقدر بدوی  فکر کنی برای رفاه خانواده ات باید جان و ایمان بدهی و آخرش بازماندگان دنبال آمبولانس و قبر مفتی  باشند و اگر بهشان نرسیدند جلوی غسالخانه غمگین عرض کنند که: متاسفانه پول قبرو نقدی دادیم رفت!!!ای کوفت شون بشه!!!

زبان گل ها

در عصر ویکتوریا ( نیمه ی اول قرن نوزده) ، فرستادن پیغام با زبان گل ها از کارها و رفتارهای رایج اجتماعی بود. گویا همگان از رمز و نمادی که گل ها دارند باخبر بودند و پیام های مختلف خود را اعم از عشق و همدلی و حسادت و مردم گریزی و معصومیت و ... را از طریق فرستادن گل های گوناگون  به یکدیگر می فهماندند. هر گل نماد احساس و ویژگی روحی خاصی بود و دریافتن مفهوم آن به برقراری و مانایی روابط بین آدمها کمک می کرد.

ویکتوریا ، دخترجوانی است که از بدو تولد در پرورشگاه و بعدها خانه های گروهی بزرگ شده. پدر و مادرش شناسایی نشده اند .  او در برقراری ازتباط و اعتماد با آدمهای دیگر به شدت ناتوان است تا حدی که حتی  از تماس دست  دیگران با خودش برآشفته می شود. در کودکی بارها به خانواده های مختلف سپرده شده اما هیچ خانواده ای او را به فرزند خواندگی نپذیرفته و این موضوع بی اعتمادی او را به جهان پیرامونش، عمیق تر کرده. به اعتقاد او وقتی  مادرش او را از ابتدای تولد رها کرده  پس خانواده ها  هم کاملا حق دارند که او را رد کنند. زن میان سالی که باغ انگور  موروثی اش را اداره می کند او را  به خانه اش می آورد .بعد از ماه ها همزیستی و مقاومت، بالاخره ویکتوریا دلخوش به اقامت دایم در جایی می شود اما با اشتباهات کودکانه ای که منجر به نابودی  و سوختن می گردد، از الیزابت پس گرفته شده  و دوباره راهی خانه های گروهی می شود.

در هجده سالگی  بالاخره دریک  گلفروشی  موقت و پاره وقت کار می کند و زندگی اش کم کم راه اصلی اش را پیدا می کند.

انتخاب نام ویکتوریا برای دختری که به زبان گل ها واقف است،  نمادگرایانه است. در ابتدای یادداشت اشاره شد که زبان گل ها در دوره ی ویکتوریا رایج بود. ویکتوریا زبان و نماد گل ها را از الیزابت فراگرفته و با حسی درونی و ذاتی  ، لایه های درون آدمها را می بیند و گل های مناسب با روحیات شان را برایشان انتخاب و دسته می کند. کودکی بی ثبات و  آشفته ی او تا جوانی ادامه دارد. به راحتی از مغازه ها جنس می دزدد و شبهای زیادی در پارک می خوابد. باغچه ای که در پارک برای خودش درست کرده، به نوعی  ادامه ی پایبندی او به زمینِ زایاست. زمینی که از روزگار زندگی با الیزابت، به اهمیت آن پی برد.

ویکتوریا نمی تواند به کسی اعتماد کند، حتی باور ندارد که عشقی که به او هدیه می شود دوام داشته باشد. بیم و هراس از رفتارهای اشتباه گذشته، روی امروزش سایه انداخته و  از ترس پس زده شدن توسط گرانت، با فهمیدن موضوع بارداری، او را ترک می کند و  ماههای زیادی مخفی می ماند.او باور ندارد که اشتباهات بشری قابل بخشش هستند، برای همین خودش را مستحق هرنوع مجازاتی می داند و پیشاپیش خودش را از داشتن خوشی ها محروم می کند.

بی اعتمادی چنان در وجودش ریشه دوانده که برای به دنیا آوردن و رسیدگی به نوزاد در هفته های اول سختی و مشقت فراوانی تحمل می کند و با اجبار دیگران کمک آنها را قبول می کند. هرچندبا زایمان ، تحول غریبی در او  پا گرفته و خودش را به مادر ندیده اش نزدیک حس می کند اما در نهایت  خلا های فراوانی که در شخصیت ویکتوریا شکل گرفته  باعث رها کردن نوزادش می شود.

رفت و برگشت فصل های کتاب به کودکی و زمان حال، درک شخصیت آسیب دیده ی ویکتوریا را قابل قبول کرده. نویسنده به زبانی روان و آسان فهم و ساده، زندگی  کودک درمانده ای را به تصویر می کشد که از همان ابتدای تولد خواسته نشده و ردپای این نخواستن ها تا جوانی او را دنبال کرده و باورهایش را رقم زده. او را به موجودی تبدیل کرده که حتی حاضر نیست به خاطر نوزادی که در بطن خودش رشد کرده، سختی را تحمل کند و به بهانه ی  اینکه مادر کاملی نیست، او را رها می کند.

تصویرسازی  بی نقص ونسا دیفن باخ از باغ انگور و مزمزه کردن انگورهای رسیده و نارس، لحظات نفس گیر زایمان  و  آتش سوزی، اجازه نمی دهد کتاب را زمین بگذاری  .

شخصیت پردازی شخصیت ویکتوریا ، باورپذیر است و خواننده در عین اینکه از راحت طلبی  بی رحمانه ی او در قبال نوزادش، به خشم می آید، اما به او حق می دهد.



زبان گل ها

ونسا دیفن باخ

آموت




پلنگ من

نی نی و کوچولو که بودند برایشان لالایی می خواندم. هم لالایی های معمول را ، هم خودم  چیزهایی با قافیه ردیف می کردم و می خواندم برایشان. صدام که گرم می شد، بغض می آمد و لالایی با چند قطره اشک نیمه تمام می ماند. خودم هم نمی دانم چرا با گرم شدن گلویم،  بغض می کردم و گریه ام می گرفت.

پریشب که از صدای اخبارِ وحشی و غیرقابل تحمل بیست و بیست و سی ، بلافاصله بعد از شام، در حالی که بقیه هنوز مشغول بودند، توی اتاقم سنگر گرفتم و دراز کشیدم به تبلت بازی. پسرک امد خزید کنارم:

-مامان ..ناراحتی؟

-نه عزیزم.

-پس چرا اومدی اینجا؟

-نمی دونی واقعا؟؟

-آهان اخبار. حالا میشه من اینجا بمونم؟

بغلش کردم. گفتم:

-یادته نی نی بودی برات لالایی می خوندم؟

-فکر کنم یادمه. می خوای باز بخونی؟

-بخونم؟

-اوهوم!

دست بردم پشتش و در حالی که ریتم گرفته بودم روی کتفش شروع کردم:

-لالا لالا گل پونه        نری هیچ وقت از این خونه       مامان خیلی دوستت داره        نباشی، میشه دیوونه

لالا لالا ....

دستش روی پهلوم بود و به تبعیت از حرکات ریتمیکم، داشت ضربه می زد روی پهلوم. گفتم:

-مامان..خواهش می کنم شما بیخیال تق تق زدن بشو.

-چرا؟ خوبه  که!

-نه قربونت برم. داری دقیقا می کوبی روی کلیه ام. الانه که کلیه ام  قُلُپی دربیاد از توی چشمم!

لالا لالا گلم باشی         تسلای دلم باشی           ...

صدای خفه ی فین فین را شنیدم. بغض خودم حسابی پیدا بود. می دانستم که او هم من زود بغض می کند. زدم به یک راه دیگر:

-لالا لالا پلنگ من     پسرک قشنگ من         نخور اینقدر تو شکلات       نخور اینقدر...نهنگ من

غش غش خندید.خندید. خندید.گفت:

-خوب بلدی گریه ی آدمو فراری بدی ها!

بلند شدم. گفتم:

-بریم دیگه. سریاله شروع میشه الان

-نه نریم. صدای اخبار هنوز میاد

-نه..بریم اخبارو عوض کنیم. سریال شروع شد

دقیقا ... کجایی؟

اینایی که توی برنامه ی رسانه ی ملی میگن: مادر و پدرم اهل قزوین هستن ، خودم هم تا دبیرستان قزوین بودم. دانشگاه آزاد قزوین هم درس خوندم. اما خودم اهل تهرانم. تهرانی ام... فازشون چیه دقیقا؟   تازه آقای دکتر اسم و رسم دار هم می باشن!

به طرف گفته بودن تُرکی؟ گفته بود.. نه من تهرانی ام. مادر و پدرم تُرک هستن. گفته بودن کجا دنیا اومدی. گفته بود تبریز. دوباره گفتن خب پس تُرکی دیگه. گفته بود نه.. من از وقتی دانشگاه قبول شدم تهرانم. الانم تهران زندگی می کنم. تهرانی ام! طرف بازیگر سینما و تلویزیون هم بود.

شاید بشه افتخار و عقده ی بچه تهران شدن رو در مورد بعضی ها درک کرد. اما این که تو اصالتت رو انکار کنی و فکر کنی با چند سال زندگی کردن در شهری، دیگه اونجایی که بودی نیستی، قابل درک نیست. خنده داره.


*


سالها قبل دوستی گیر داده بود به من که  ( تو کُردی! )

-نیستم عزیزم.

-هستی. من یه دوست کُرد دارم عین نیمه ی  سیبِ از وسط نصف شده با تو شباهت داره. خیلی شبهیشی. تو هم کُردی. حتما خودت خبر نداری.

-پدر من سیستانیه. منم همون اصالت رو دارم. از کجا کُرد میشم؟؟

-کجا دنیا اومدی؟

-خرمشهر. پدرم اون وقتها نظامی بود. خرمشهر بود.

-خب پس  عربی دیگه. دیدی گفتم!

-من اصالتی که از طرف پدرم بهم می رسه رو دارم نه جایی که توش متولد شدم.

-کجا زندگی کردی؟

-تا نوجوونی شمال بودم. بعدش هم که دوباره اهواز و الانم اینجا.

-خب پس ببین. تو سیسستانی نمیشی که. شمالی هستی. تازه بازم که برگشتی خوزستان. میشی عرب!

-پس اون کُردی که اول گفتی چی میشه؟

-کُردم هستی. چون قیافه ت خیلی شبیه کُرد هاست! کپی دوست منی!

-نه نیستم!

-چرا هستی ! اصلیت آدم برمی گرده. همونطور که نمی مونه. تو هم اصلیتت برگشته. خودت نمی دونی!



فکر نکنین گفتگوهای بالا طنز، فانتزی یا شوخیه. یک گفتگوی  کاملا  جدی در فاز ( هرچی من میگم همون درسته) بود ، که سالها قبل برام  اتفاق افتاد. هنوز هم دوستمون منو چند ملیتی محسوب می کنه.

با همه ی اینها من هنوز نمی تونم فاز اون موجودات خود انکار کنِ چند خط اول رو درک کنم.

والسلام !



توضیح: مهمان دورهمی آقای دکتر در رشته ی ربوکاپ !! بودند.


گل و دندون

دندانپزشک ها هم می توانند مطب هاشان را به جایی  تبدیل کنند که استرس و کلافگی و ترس کمتری به جان خلق الله بریزد.

این نمای روبروی بیمارانی است که روی یونیت دندانپزشکی دراز می کشند و از تصور ابزار ترسناک و دردآور و درد و درد و درد، در حال غش و ضعفند.

بخش دیگر مطب هم از گلدان های بامبو و کاکتوس و ... پر شده.






کفتر کاکل به سر

دارم با پسرک هدیه های آسمان کار می کنم. یک بخشی در مورد شکر نعمات خداست. می گوید  همه ی موجودات از نعمتهای خداوند تشکر می کنند. پرندگان با آواز خوش و گنجشک ها با جیک جیک کردن دارند از خدا تشکر می کنند. انسان ها هم باید با استفاده ی صحیح از نعمتهای خدا، کمک کردن به دیگران و یاری کردن آدم های ناتوان و ضعیف، از نعمتهایی که خداوند به آنها داده تشکر کنند.

سوال و جواب ها را با هم می خوانیم و بعد ازش می پرسم. در مورد شکر نعمت انسان ها همه را پشت سرهم ردیف می کند و می گوید. می پرسم:

-خب...پرندگان چطوری از خدا تشکر می کنند؟

بی هوا می گوید:

- میگن : کفتر کاکل به سر وای وای ...!


توضیح:

این تک خال زیبا، چند ماه است که افتاده سرزبانش. توی پارک، توی خیابان شلوغ، توی مرکز خرید، توی فروشگاه، توی دستشویی، موقع مشق نوشتن، موقع خوابیدن، یکهو می زند زیر آواز و ده بار پشت هم می خواند: ( کفتر کاکل به سر، وای وای...)




یتیم

دخترک وسط درس دادن و تکرار بقیه دخترها هی گفت:

-تیچر...؟ تیچر...؟

گفتم:

-وسط درس دادن، حرف نداریم!

-چشم!

دخترها ی کم سن و سال، با اینکه هی ( چشم ) می گویند، اما زود فراموش می کنند و هی صدات می زنند و هرکدام هم حرف واجب دارند!

آخر کلاس گفت:

-تیچر ... فیلممو بیارم براتون ببینین؟

-فیلم چی؟

-فیلم خودم تیچر...

-خب فیلم چی؟

-فیلم خودم دیگه!

-اسم فیلم خودت چیه عزیزم؟ من که نمی دونم فیلم خودت چیه؟

-تیچر..آخه ما فیلم سینمایی بازی کردیم.فیلم خودمونو میگیم.

-جدی؟ اسم فیلمت چیه؟

-تیچر..یتیم خانه ی ایران؟

-واقعا؟

-بله.

چه خوب. آفرین. باریکلا. پس هنرمندی!

ذوق زده و محجوب می خندد. می پرسم:

-چه نقشی بازی کردی؟

-تیچر...یتیم!

کلاس روی هوا می رود. همه می خندند. بلاانقطاع و بلند بلند! لابای بلبشو، ذخترک می گوید:

-تیچر...بابامونم بازی کرده. پدرت چه نقشی بازی کرده؟

-آفرین به این خانواده ی هنرمند.

دخترک باز می خندد. ذوق و هیجان توی چشم هایش برق می زند. یکی از دخترهای ریزه میزه می گوید:

-تیچر ... عموی منم سریال بازی کرده. توی معمای شاه بازی کرده. نقششو نمیدونم.

دخترک اولی می گوید:

-تیچر... چون قیافه ی بابامون ترسناکه، توی فیلم بهش نقش قلچماق دادن!

کلاس می ترکد و دخترکها حالا نخند کی بخند. وقت خداحافظی ست. دخترک هی قول می دهد سی دی فیلمش را بیاورد تا ببینیم.