پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

بیمار

باید چیزی از دوست داشتن من در تو باشد.  چیزی که نشان بدهد من در تو زنده ام. من در تو نشست کرده ام. من در تو رسوب کرده ام.اصلا مگر بی رد پا گذاشتن در کسی می شود مدعی شد دوست داشتنی در کار است؟ همانطور که دوست داشتن تو در رگ و پی من رسوب کرده و تمام لحظه هام را، تمام بندهای تنم را، تمام سلول های مغزم را به خودش آغشته.مثلا من می دانم تو غروب را دوست داری. غروب خورشید کنار دریا را.می دانم شاید پنج بار هم چنین چیزی را ندیده باشی.اما می دانم که آرزویش را در یک روز کرونایی ترسناک که آدمها گُر و گُر می مردند و از دست می رفتند، کردی. مثلا می دانم از قرص ویتامین بدت می آید. هرچقدر هم سفارشت کنند که برای تقویت قوای جسمانی و سیستم ایمنی بدنت لازم است با اکراه می خوریش. مثلا می دانم دلت می خواهد روزی چندبار چای بخوری. صبح تا ظهر میلت بیشتر است از عصر تا شب. مثلا می دانم زورت می آید حمام کنی. مثلا می دانم شربت پر از یخ های ریز دوست داری که تکه هاش را زیر دندانت ببری و با زبان سرماش را حس کنی. مثلا می دانم ترانه های دوزاری حالت را خوب می کند. مثلا می دانم خوب بلدی با مردم راه بیایی و مردم داری کنی. مثلا می دانم وقتی لباسی بهت می آید چطوری دلت غنج می زند.

می بینی...می بینی دوست داشتنت چطور به جانم نشسته؟ می بینی چه چیزها از دوست داشتنت در من ردپا گذاشته؟ می بینی چطور آفتاب می بینم یادت می افتم، مهتاب می بینم یادت می افتم، چای می نوشم یادت می افتم، شربت نمی نوشم یادت می افتم، از دریا دورم یادت می افتم، ویتامین می بینم یادت می افتم، باشی یادت می افتم، نباشی یادت می افتم.

دوست داشتن چه کسی توی وجود تو ردپا گذاشته؟ دوست داشتن چه کسی در تو رسوب کرده؟ تو کی را کجاها یادت می آید؟


نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.