پنجشنبه ی قبل ، وقتی آقای همسر ، بعد از باز کردن هدایایش، هدیه ی بیست و دومین سالگرد ازدواج مان را به من داد و پسرها برایمان دست زدند، تلالوء برقی شیطانی در چشم هایم آغازیدن گرفت. با لحنی طنز آلود و شیطنت آمیز گفتم:
- او در ابتدای زندگی علاقه ای به طلا نشان نمی داد و به همگان اصرار می کرد به من کتاب هدیه بدهید اما طلا ، نه ! وی در پایان زندگی اش به طرز شرم آوری به طلا علاقمند گردید. به طوری که بعد از هر هدیه ، دلش غش رفت !!!!
خب...
مسلما همه خندیدند!
تبریک میگم سالگردتون رو
شایدم اون زمان شرایظو نداشته الان داره
ممنون


چه شرایطی؟
(وی) تغییر اساسی کرده
ایشون که همون آدم قبله. ایشون همواره لطف داشتن
مصداق این بیت شعر صائب تبریزیه:
آدمی پیر چو شد حرص جوان می گردد. خواب در وقت سحرگاه گران می گردد.
یعنی الان وی دچار حرص و از گردیده؟؟؟