پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

خوابه !

از نایاب وقتهایی بود که همه دور هم خوش و خرم حرف می زدیم. داشتیم از ساعتهای شب که بیهوده و الکی تموم میشن حرف می زدیم. من گفتم:

-بعضی فیلمها سانس 11 تا 1 شب هم دارن. جور کنیم یه شب بریم سینما .

پسرها در مورد فیلمها و حال و هواش و خوراکی هایی که می خوان بخورن حرف می زدن. حتی یکی شون اکیدا گفت که امکان نداره دیگه پفک هندی بخره و فقط پاپ کورن می خره. اسم فیلمها رو از من می پرسیدن و در تصور اینکه فردا شب حتما میرن سینما رو به من گفتن:

-مامان میشه همین امشب بریم؟ وقت داریم ها. تازه ده شبه. میشه. بریم؟

آقای پدر سکوت کرده بود. و همگان می دانند که سکوت پدرها  در مقابل پیشنهاد های غیرمترقبه نشانه ی دوچیزه. یا اصلا  اون پیشنهاد رو نشنیدن و حواس شون نبوده. یا...

بله...

آقای پدر معلوم نیست از کی، خوابش برده بود!


قیافه مهم نیست

جلوی تلویزیون دراز کشیده. هر دو دقیقه یکبار می گویم: ( برو سر جات بخواب) و اصرار می کند که خوابش نمی آید و فقط دارد به چشم هایش استراحت می دهد. می دانم که تا خندوانه تمام نشود، نمی رود توی تختش. یک تکان ناگهانی می خورد و بر می گردد سمت من که کنارش دراز کشیده ام.می گوید:

-می دونی..اگه آدم یه شاهزاده باشه... نه اگه خیلی هم پولدار باشه... نه..می خوام یک چیزی بگم اما نمی دونم چطوری شروع کنم. بذار یه کم فکر کنم.

دوباره می گوید:

-اصلا مهم نیست آدم خودش کی باشه. مهم اینه که قیافه اصلا مهم نیست. اصلا مهم نیست.مگه نه.

می گویم:

-خب برای چه کاری قیافه مهم هست یا نیست؟ برای بازیگری؟ برای خوانندگی؟ برای ورزش؟ برای بعضی کارها قیافه واقعا مهمه.

-نه. برای کار نه. برای عشق!

خیره نگاهش می کنم. ادامه می دهد:

-اگه آدم عاشق کسی بشه، حتی اگه اون زشت زشت هم باشه، قیافه دیگه مهم نیست. نظرت با من فرق داره ؟ قیافه مهمه؟ ولی مهم نیست ها.

سعی می کنم نرم باشم و نرم بمانم. بگذارم حرفهایش را بزند.می گوید:

-آخه وقتی حرف عشق بشه نه پول مهمه نه قیافه. این فقط خود عشقه که مهمه. فقط خود عشق!

-پارسا تو این حرفها رو از کجات میزنی می زنی؟ فکر نمی کنی این حرفها خیلی زوده برات؟ به این موضوع ها هنوز زوده که فکر کنی!

-بهش فکر نمی کنم. اما نظر که می تونم بدم. نظر خودم هم اینه که فقط عشق مهمه.

-از کجا اونوقت؟ از کجا یاد گرفتی؟

-از فیلمها. از توی همین فیلمها یاد گرفتم. خودتونم می بینید.اما نمی دونم چرا ازشون یاد نمی گیرین! همین فیلم پریا. ببین. فقط عشق مهمه. هیچی دیگه مهم نیست!

می گویم:

-خب...پس خودمو آماده کنم که تو می خوای یه خانوم زشت زشت زشت رو بیاری توی این خونه. آره؟

می گوید:

-نه. اونطوری که مجبورم همیشه چشم بند بزنم که قیافه شو نبینم.

می ترکم از خنده. بلند می شوم و می نشینم.

-خب.... پس توصیه هات برای مردم خوبه فقط. خودت به حرفهای خودت عمل نمی کنی. برای بقیه ی زشت باشه ولی برای تو باید حتما خوشگل باشه.آره؟

-نه خوشگل نه. اما معمولی هم باشه خوبه. ولی زشت زشت..

-دیدی؟ دیدی؟ سرحرف خودت نمی مونی.

-ای بابا جان..چرا حرف منو قاطی می کنی؟ من میگم اول عشق مهمه. نمی گم که اول بری یه زشتو انتخاب کنی ، بعد عاشقش بشی. می گم اگه اول عاشق شدی ولی اون زشت هم بود مهم نیست. فقط عشق مهمه. اما نمی گم که اول بری یه زشتو پیدا کنی بعد عاشقش بشی که.اصلا می دونی من چی میگم. خیلی پیچیده ست. می فهمی چی می گم؟

-آره می فهمم.

-حالا قبول کردی حرف منو؟ که قیافه مهم نیست؟

-نه. مهمه.

-نیست.

-هست. برای تو  مهمه.

-نیست!

عاشقانه!!!

پسرک برگشت و به من گفت:

-کاش من دختر بودم. کاش پسر نبودم.

گفتم:

-چرا؟

-آخه  اگه دختر بودم دیگه سربازی نمی رفتم.

-از سربازی می ترسی؟

-خب معلومه که می ترسم. دلم نمی خواد برم.

-اما اگه دختر بودی بعدا که بزرگ می شدی ، مامان می شدی. بچه می آوردی. کلی درد تحمل می کردی. باید غذای همه رو تو می پختی . لباس همه رو تو می شستی. کارهای همه رو تو انجام می دادی. کارهای خونه رو . شاید کارهای بیرون خونه رو. خلاصه کارهای همه رو باید تنهایی و یه نفری انجام می دادی. مثل همه ی مامان ها. اما سربازی رفتن فقط دو ساله. زودم تموم میشه مامان.

گفت:

-اما من تموم این کارها رو عاشقانه انجام می دادم ، نه با اجبار و ناراحتی!

لبخند گل و گشادی روی لبهایم می آید. سوال می کند:

-چرا لبخند میزنی؟

می گویم:

-از اینکه منو الگوی خودت می بینی که عاشقانه براتون کار می کنم خوشحالم. واقعا خوشحالم که تو با این سن کمت اینا رو درک می کنی. خستگیم در رفت دیگه.

عادی و خونسرد جواب می دهد:

-نخیر مامان جان. من از تو یاد نمی گرفتم. من خودم عاشقانه به آشپزی و خیاطی و اینکارها علاقه دارم.


عاشقی

پرنده ی قشنگ من، اگه بیای بهار میاد

برای این شکسته دل، دوباره باز قرار میاد

چشم که باز کردم  داشت برای خودش توی سرم راه می رفت. می رفت و می آمد. هی می رفت و می آمد.  ذهنم رفت به سالهای دور. خیلی دور. اول دبیرستان بودم. از اهواز آمده بودیم گنبد. تعطیلات تابستان بود. سری به خانه ی خودمان زدیم و برگشتیم خانه ی دایی. حیاط پر دار و درخت و بزرگ، وسط آن کوچه تنگ و باریک. پله می خورد و می رفت بالا. کف و کرسی اش حسابی بلند بود. توی حیاط نمی ماندم. برای همین گوشه های حیاط را یادم نیست. بیشتر اتاق ها را یادم هست. بس که همیشه توی  فضای داخلی خانه می پلیکدم.

انگار بابا تازه رسیده بود که با هم برگردیم اهواز. تعطیلات مان تمام شده بود انگار. خوب یادم نیست اما وقتی کوله پشتی مشکی صورتی ر از خرید تهران یادم هست، خب لابد همان آخر تابستان مان بوده.

فرشته شب پیشم ماند. بابا یک کاست جدید توی ماشین داشت. سوال که کردم فهمیدم مال خودمان نیست. فرشته گفت مال آنهاست. اسم آقاهه بیژن مرتضوی بود. دلم رفت که نواره مال خودمان باشد. به بابا التماس آمیز گفتم تا راهی نشدیم از روی نوار بزند. بابا هزار تا کار داشت. معلوم بود که دغذغه ی بیژن مرتضوی را ندارد.

ته دلم آرزو کردم که کاش بابا یادش برود نوار عمو اینها را پس بدهد. هرچی نبود، برادرهای فرشته آدم بزرگ بودند ، می توانستند دوباره بروند و نوار بزنند برای خوشان.

نواره چند روز توی ماشین برای خودش می خواند.من دلم غش می رفت که دیگر مال خودمان است!

آخرین روز، وقتی از همه خداحافظی کردیم، برای برداشتن یا گرفتن چیزی جلوی خانه ی فرشته اینها بودیم. یک درصد هم فکرم به نواره نبود. مطمئن بودم مال خودمان است. توی لحظه های آخر، یکی از برادرهای فرشته از آن ور خیابان پیدایش شدم. با بابا دست داد و احوالپرسی کرد. بابا انگار دارد عادی ترین کار عمرش را انجام می دهد گفت: اه خوب شد دیدمت. آقا بیا. خیلی خوب بود. ممنون.

 و نوار کاست را از توی پخش بیرون کشید و داد به پسرعموهه!

امروز که صدا توی سرم می پیچید، یادم نیامد ما کی نواره را برای خودمان زدیم، اما یادم هست که تا سالها هر بار ترانه را می شنیدم دلم می رفت. و همیشه هم عینا همان حیاط پر درخت تابستانی را می بینم.همان هوا را لمس می کنم. همان بو ها را حس می کنم.

آهنگ را دانلود کردم و بارها و بارها برای تصویر آن حیاط تابستانی پر از درخت غش و ضعف رفتم.


از عاشقانه ها

 

این همه پتانسیل برای عاشقی کردن



یک بخشی از عاشقانه جان.

بدجنسی می کنم،  عکس آن یکی بخش های جیگر را نمی گذارم




لحاف هم می دوزیم !!



می نویسم

به جامدادی بنفش گل گلی ام نگاه می کنم، آه می آید  می رود.

به کتاب آبی کت و کلفت سیمی نگاه می کنم، آه می آید و می رود.

به سی دی هایی که جا دادام کنار کتاب های توی قفسه ی کنار کامپیوتر، نگاه می کنم، آه می آید و می رود.

در موردش می نویسم. می نویسم.

فعلا سینه ام پر شده از آه های کوتاه و اندوهناک !





بخند

عاشق باب اسفنجی شدم

نه..نمی شینم کارتون ببینم. حتی به تکیه کلام هاشم کاری ندارم.

وقتی پسرک کارتون نگاه می کنه ، من مشغول کارام هستم. صدا می شنوم فقط.

اما مگه می تونم عاشق این شلوار مکعبی نباشم وقتی یادم میاد خنده هاش عین عین بابا اسفنجی ان؟



گودی

کشاورزان دست به شورش های گسترده زده اند.  وخامت اوضاع اقتصادی سبب فقر و فلاکت در خانواده های پایین دست  شده. دانشجویان با سری پرشور و نترس در دامن شورش های سیاسی افتاده و از رهبران شورشی کشورهای دیگر تاسی می کنند و کتابها و رهنمودهایشان را مخفیانه می خوانند و از بر می کنند.

سوبهاش و اودایان ، دو برادر با فاصله ی سنی کم هستند. سوبهاش بزرگتر است. بچگی آنها در رویای بازی کردن روی چمن های باشگاه گلف که متعلق به انگلیسی های ساکن در کلکته است و بازی در اطراف آبگیری که از اثر باران های موسمی در نزدیکی محله شان پر آب می شود و بعد از فصل بارش و تبخیر آب ، پشته ی خاک وسط شان بالا می آمد و تبدیل به دو آبگیر می شد، گذشت. آبگیری با چند جریب زمین گود در پشت آنها.

دوبرادر بزرگ شده، دانشگاه رفته و در دودنیای متفاوت از هم سیر می کنند. اودایان وارد دسته ی دانشجویان معترض شده و به نهضت ناکسالباری  که قیام کشاورزان علیه دولت مرکزی و فاسد زمان را پوشش می دهد، می پیوندد. سوبهاش که روحیه ی جنگجویانه ندارد و مآل اندیش است ، برای ادامه ی تحصیل به امریکا می رود. اودایان بازیچه ی رفتارهای افراطی انقلابیون شده و تا کشتن و بمب گذاری و ساختن بمب دستی  پیش می رود. سرانجام در تعقیب و گریز پلیس دولتی، در حالیکه در آبگیر پنهان شده بود؛ نزدیک گودی ، با گلوله از پای در می آید.

گوری دختری زیباست که در طی عشقی محجوب به هسری اودایان در آمده و  بعد از کشته شدن همسرش متوجه بارداری اش می شود. خانواده همسر مطابق رسوم هندی؛ او را از خودن گوشت  و ماهی و پوشیدن لباس های رنگی  محروم می کنند و حتی همصحبتی با او را از وی دریغ می کنند. برادر بزرگتر در سفر به هند برای تسلی دادن به مادر و پدرش، با دیدن وضعیت اسف بار گوری ، علیرغم مخالفت شدید پدر و مادرش،  او را  به همسری خود در می آورد و به امریکا می برد. نجات دادن فرزند برادرش را از سنت های بیرحمانه ی خانواده، دلیل محکمی برای کارش می بیند.

گوری همچنان در سودای همسر کشته شده اش است. بعد از به دنیا آمدن دخترش، توجهات مادارنه اش را از کودک دریغ می کند و ادامه تحصیل می دهد. در نهایت بی خبر همسر و دخترش را ترک می کند.

بزرگ شدن بلا( دختر گوری)  بعد از رفتن مادرش و شکل گرفتن روحیات انزواطلبانه و بی اعتمادی به آدمها، فصل تازه ای در کتاب باز می کند. بلا بعد از دبیرستان، با یک  کوله پشتی به شهرها و کشورهای مختلف سفر می کند و کارهای متفرقه ی کشاورزی را برای مردم  انجام می دهد. گاهی در ازای غذا و جای خواب. او نمی تواند به مردی اعتماد کند. در نظر او تمام آدمهای دنیا برای رفتن و نماندن آمده اند. او روابط معلق و بی سرانجامی با دیگران دارد.

بلا با خبر حاملگی اش نزد پدرش برمی گردد و بلافاصله بعد از گفتن خبر بارداری اش حقیقت زندگی اش را از پدری که در واقع عموی اوست می شنود.

تعلیق میان فضای مبارزاتی دهه 60 هند و مناسبات اجتماعی آن برهه از تاریخ، و تفاوت فرهنگ مردمان رودآیلند با آنها، در کنار تشریح شخصیت های داستان که بار چهار نسل از یک خانوداه را بردوش می کشد، از گوری، رمانی خواندنی و جذاب، به دست می دهد.

جومپا لاهیری هر فصل از قصه را به  بخش های کوچکتر تقسیم کرده و در هر بخش، یکی از شخصیت ها را آنالیز می کند.

فقدان عشق و سردرگمی نسل مهاجر  و بی سرزمین، در دنیای مدرن، به خوبی در لابلای ماجراها و اتفاقات داستان به تصویر کشده شده. نسلی که در عین غرق شدن در امورات روزمره ی دنیای جدید،  شب مثل سایر هندی ها، برنج می خورد. خوراک کاری درست می کند و اسم فرزندش را هم  سنتی انتخاب می کند.

آدمهای قصه خوشحال و خوشبخت نیستند. هیچکدام بهانه ای جدی برای شادی ندارند، با اینحال هوای همدیگر را دارند و از هم مراقبت می کنند.

لاهیری پایانی خوش برای هرکدام از آدمها پیدا می کند ، اما تلخی و اندوه مستولی بر روحیه ی آدمهای قصه؛ همچنان  با قدرت، خودنمایی می کند.


گودی

جومپا لاهیری

نشر ماهی





مسخره

مسخره می خندید. خیلی مسخره می خندید. آنقدر که وقتی برای اولین بار صدای خنده اش را می شنیدی ، فکر می کردی دارد مسخره ات می کند و خنده اش در واقع ریشخند است. اما واقعیت این بود که مدل خنده اش همین بود.یک جور خاصی که نمی شود گفت چطوری یا مثل کی... فقط مسخره می خندید. خیلی مسخره می خندید. قشنگ نبود. زنانه یا دخترانه نبود. ناز نداشت. عشوه نداشت. فقط مسخره بود!

اولین چیزی که توجهم را بهش جلب کرد، سرزندگی و انرژی بی پایانی بود که داشت. صبح ها وقتی وارد دفتر می شد با صدای خیلی بلند و پر از انرژی سلام می کرد و از خوبی هوا می گفت. حتی اگر برف آمده بود. حتی اگر یخبندان بود. از خوبی روزی که شروع شده بود می گفت و من  کم کم عاشقش شدم. وقتهایی که به هر دلیلی نمی آمد، سراغش را می گرفتم و بعدتر به خودش گفتم روزهایی که نیست دلم برایش تنگ می شود. انگار این احساس خوب یک طرفه نبود. از چند وقت بعد مرا (پری جون) صدا می زد. نه بنام فامیلی ام نه حتی (پروانه). خنده هایش هنوز غافلگیرم می کرد. ذهنم می گفت دارد ریشخند می کند ، اما مموری و هیستوری ذهنم فورا جواب می داد که نه، این مدل خنده اش است.

ماه هاست که خبری ازش ندارم. به یک دلیل  پزشکی رفت. کمرنگ شد. دورادور حال و احوال می کنیم گاهی، اما حرف زدن مستقیم و دیدار ، نه!

چندماه است گاهی با خنده ی خودم غافلگیر می شوم. خودم را می شناسم. آدمی هستم که زود لهجه و لحن آدمها رویم تاثیر می گذارد و ناخودآگاه شبیه شان حرف می زنم. حتی حرکت دست و پایم شبیه شان می شود. نه همه ی آدمها، آدمی که به دلیلی که خودم هم نمی دانم برایم بولد شده. مهم نه ها! فقط پررنگ شده. مثلا شبیه کسی ظرف می شوم. شبیه کسی آخر حرفهایم را می کشم و شبیه کسی موقع فکر کردن گوشه های لبم را زبان می زنم ( چقدر هم چندشم می شود از این یکی! ) و ...

بعد از مدتی این تاثیر ناخوشایند از سرم می افتد و خود خودم می شوم.

این چند وقته که با خنده های خودم غافلگیر می شوم از تعجب دو تا شاخ گنده روی سرم در می آید. منتظرم که پسرها یا پدرشان معترضم شوند و بگویند این چه خنده ایه دیگه؟ و من خجالت بکشم و بروم.

این چند وقته که با خنده های خودم غافلگیر می شوم؛ مسخره می خندم. خیلی مسخره می خندم. خیلی خیلی مسخره می خندم! خنده هایم نه ناز دارد نه عشوه. نه زنانه است نه دخترانه. نه بالغ است ، نه نابالغ. مسخره است. خیلی خیلی مسخره است!





خودش اومد :)

قصه گوی پیر شهرم

بگذر آرام از کنارم

در برم منشین برایت

قصه ای ، دیگر ندارم

قصه هایم مرده در من

دیگر از افسانه سیرم

در مزار  قصه هایم

می نشینم تا بمیرم


گاهی همینطوری می آید و برای خودم می خوانمش. همیشه هم تعجب می کنم که چطور این ترانه از بچگی تا همیشه توی مغزم فرو رفته و پاک نمی شود و بدون اشتباه همیشه همینها را می خوانم. پشت سر هم.

مامان عاشق گوگوش بود و به حرفهای بابا که هی می گفت ( نمی فهمم اینا چیه که گوش میدی. اصلا به درد نمی خوره. نه از خودش خوشم میاد نه از صداش  ) اهمیتی نمی داد و هرجا هرکسی نوار گوگوش داشت، حتما مامان هم یکی ازش برای خودش می زد. با خودش می خواند شان. من هم خیلی می شنیدم شان. هم از توی ضبط، هم با صدای مامان.

امروز این یک تکه را دوباره یهویی و بی هیچ سابقه ی فکری ، برای خودم خواندم. آهنگین خواندم.

اضافه کنم که من هم عین عین بابا هستم. نظرم همانی است که بابا می گفت. اما از خوش اقبالی ، باید همین را از بر کنم و یهویی بخوانم!!