پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب



کتــــــــــــــــــــــــــــاب هام :


1- صبحانه ی دونفره ( مجموعه شعر )

نشر مایا


سفارش مستقیم از نشر مایا

66410814


2- پشت کوچه های تردید

انتشارات شادان


سفارش مستقیم از نشر شادان

88241020

3- پرتقال خونی

نشر آموت

نامزد نهمین دوره ی  جایزه ی ادبی جلال آل احمد / 1395


سفارش مستقیم از نشر آموت

66496923

66499105

09360355401



پروانه سراوانی


تلگرام


علاوه بر سفارش مستقیم از ناشر ، از طریق پخش ققنوس نیز می توانید برای تهیه ی کتاب ها اقدام نمایید.





[ چهارشنبه 10 شهریور 1395 ] [ 16:18 ] [ پروانه ] نظرات (1)


روش جدیدم نسبت به وقایع و پدیده ها و حدسیات و گمان های این روزها یک عبارت دو کلمه ای است.

روش ماهی است .خوب جواب می دهد.

گرانی؟ جنگ؟ قحطی؟ فحشا؟ ویرانی؟ برادرکشی؟ پدرکشی؟مادرکشی؟خواهرکشی؟ فیلترینگ؟ آزادینگِ فیلترینگ؟ سانسورینگ؟زندانینگ؟ شکنجه اینگ؟ کوفتینگ؟..

در روش جدیدم به همه چیز می گویم:

-به درک!

.

.

گاهی وقتها هم شب موقع خواب ،  به فشار و استرسی که می آید بیخ گلویم را بفشارد ، فحش و بدوبیراه می گویم .

روش احمقانه ی خوبی است.

دهه ی چهارم زندگی ام  به جنون و دیوانگی آمیخته!

*


می دانم که این روش را خیلی ها در تمام دوران زندگی شان داشته اند. از بچگی تا پیری . خوش به حال شان که زود فهمیده اند و کامروا شده اند.



برچسب‌ها: روزنگار

[ دوشنبه 7 خرداد 1397 ] [ 00:49 ] [ پروانه ] نظرات (0)


شما این گلم رو دیده بودین؟

اسمش لادن خانومه. خودم کاشتمش. زمستون  بذرش رو خریدم و وسطهای اسفند کاشتم. جوونه زد و بعد از دوماه و نیم گل داد. تعداد بذرها زیاد بود. همه سبز شدن، اما فقط سه تا باقی مونده.

از دیروز یک گل قرمز هم باز کرده. رنگش واریته ای از زرد و نارنجی و قرمزه .

آشنا بشین با هم.

بچه ها ، لادن...

لادن، بچه ها...



برچسب‌ها: عکس

[ پنج‌شنبه 3 خرداد 1397 ] [ 23:01 ] [ پروانه ] نظرات (0)


صدای ناله ی سگ را نشنیده بودم تا آن روز . باورم نمی شد این ناله که اینقدر شبیه ناله ی انسان است، مال سگ باشد. چقدر شبیه بود. چقدر درد داشت. چقدر درد کشیدن را می شد از اوج گرفتن ناله اش حس کرد.

گریه ام گرفت . پسرجان، با خشم و عصبانیت به ماشینی که سگ را زیر گرفت؛ بد و بیراه می گفت. نفسم بالا نیامد که بگویم: درست حرف بزن بچه!

تعداد سگ ها در خیابان زیاد شده انگار. شاید هم از فرط گرسنگی ، بیایان های اطراف شهر را به امید پیدا کردن غذا به سمت خیابان ها، آمده اند. خنده دار است اگر بگویم شاید اعتمادشان به آدمها زیاد شده.

سگ جثه ی نسبتا بزرگی داشت. نمی شد ندیده اش گرفت. از کنار خیابان می رفت. عابری خیز برداشت برای ترساندنش.سگ ترسید و سریع آمد سمت پهنای خیابان. ماشینی که همان لحظه ، از فرعی پیچیده بودتوی اصلی، سگ را زیر گرفت. دویدن سگ را دیدم. زیر رفتنش را نه. اما از صدای ناله ی بلندی که تا ته مغزم را سوراخ می کرد، فهمیدم حیوان خدا، زیر گرفته شده. همه چیز در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد. ما با ماشین ، از لاین وسط در حال گذر بودیم. چشمم رفت به حرکت نمایشی آن عابر و ترسیدن و دویدن سگ. تا چند ثانیه ی کشنده، که در طول خیابان، از محل دور شد بودیم،صدای ناله شنیده می شد.  انگار انسانی از شدت درد تصادف فریاد بکشد و هوار کند. سگ ناله می کرد. بخدا مثل آدم ناله می کرد. بلند و پر از درد.

با حیوانات میانه ای ندارم. از سگ ها مثل سگ می ترسم. بیست و چندسال پیش سگ یکی از خواهرها، پایم را گاز گرفته و همین باعث وحشتم از سگ هاست. سگ خواهر کوچیکه ، در عین بامزه بودن و محبوب همه بودن، فقط ترس و هراس دارد برای من . عید امسال، با هزار بدبختی و رو به موت شدن و بند آمدن نفسم، راضی شدم که حیوان تا نزدیکی پایم بیاید و بو بکشد تا برایم پارس نکند. ساعتهای آخر تا حدی شجاع شدم که برایش روی زمین بادام زمینی می گذاشتم.اما خدا هم مثل خودم می دانست که هنوز می ترسیدم . حالا نه به آن وحشتناکی و شدت.

صدای ناله ی سگ خیابانی ، را که به یاد می آورم ، حالم بد میشود. دلم برای آفریده ی خدا ریش ریش می شود.  


برچسب‌ها: روزنگار

[ پنج‌شنبه 3 خرداد 1397 ] [ 22:52 ] [ پروانه ] نظرات (1)


یکی شان بس که حرص می خورد از دزدهای بیت المال و حرام خوارهای خودی که می خورند و می برند و به کسی رحم ندارند، نگران مان کرده.

یکی دیگرشان بس که دفاع می کند از کشتارهای  احمقانه در خانه ی همسایه،  با عناوین فریبنده ، نگران مان می کند .

آن یکی بس که غصه ی خواهرش را می خورد که مسافری در بلاد کفر دارد و  بالا رفتن نرخ دلار ، فشارخونش را بالا می برد ، نگران مان می کند.

این یکی بس که معده ی فرزندش از استرس کنکور به هم می ریزد و آن یکی بس که بچه اش بی تفاوت و بی خیال شده به درس  آینده ، نگران مان می کند.

یکی سودای مهاجرت دارد و راه های رفتن را سبک سنگین می کند.

یکی راهی جزماندن ندارد و هی دق می خورد از تباهی و سیاهی دنیای پیرامونش.

یکی از اول تا آخرشان را نفرین می کند و به سینه می کوبد.

یکی از نفرین می ترسد و هشدار می دهد و اخم می کند.

یکی می ترسد و شبها کابوس می بیند.

یکی سر می زند به رکیک حرف زدن و هیاهوی اخبار جهان به یک ورش نیست.

یکی هی کنسرت می رود و عینک شبرنگ می زند و  انگشت های دوشاخه شده اش را جلوی صورتش می رقصاند و هرشب استوری می گذارد.

یکی هرچه عکس نوشته ی متلک دار به خاندان شوهر و زن و همسایه و دوست پیدا کرده را می کوبد توی صورت مردم .

یکی هی شکر خدا می کند و به امنیتی که داریم افتخار می کند.

یکی هی توی بغل شوهرش، عشق می پراکند به جهان و منت می گذارد بر سر خلایق از این باران عشق.

یکی ...

یکی...

خودمان می دانیم که  مجمع دیوانگیانیم در دیوانه خانه ی زمین ات. این رها کردن و معطل گذاشتن مان دو حالت دارد . یا از نگاه کردن مان لذت می بری یا چندش ات می شود. در هر دو صورت ، هنوزها ، دیوانگی مان ادامه دارد و تمامی ندارد.

فقط یک سوال ... یکی یکی دیوانه شدیم یا دستجمعی؟



برچسب‌ها: روزنگار

[ دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 ] [ 01:24 ] [ پروانه ] نظرات (0)


با تصور داستان بودن این کتاب ، سراغش رفتم و متوجه شدم که مجموعه داستان است .

دنیای معاصر، انسان های معاصر، دغدغه های انسان در دنیای معاصر، تعریف کلی این کتاب است . قصه های این مجموعه در مورد انسانهایی که خیانت دیده اند و در چرایی این شکست دست و پا می زنند و بعد از مدتهای طولانی نمی توانند از زیر آوارش بیرون بیایند. آدمهایی که بعد از عمری زندگی، به طور اتفاقی ، با کنکاش در ارثیه ی به جامانده از یک قوم و خویش، متوجه می شوند فرزند خوانده ی خانواده هستند . کسانی که در ابراز عشق رودربایستی کرده اند و هی سراغ آدمهای اشتباهی رفته اند اما همچنان آن حس و حال اولیه با فرد اول را عشقی نشدنی و نرسیدنی می دانند. اغلب نویسنده و داستان نویس اند و  خارخارهای روحی  شان را در قالب قصه هایی که نوشته اند بیان می کنند. گویی در قالب یک شخصیت داستانی هم جسارت ابراز وجود ندارند و می خواهند اعتراف به عشق ، تنهایی، ناامیدی و سردرگمی را از زبان داستان در داستان هایی که در متن می بینیم، بیان کنند .

آدم بزرگها خانه ی بازی می سازند و مثل کودکان بی دغدغه، بر سر اسباب بازی با هم گلاویز می شوند . روستاییان زبل، برای اینکه در  صدر اخبار باشند، حاشیه و دروغ جعل می کنند تا توریستها را به محل زندگی شان بکشانند.

کلیت کتاب، اتفاقات روزمره ی زندگی آدمها و رفتارهای عادی و روتین آنها را نشان می دهد. گرچه خط روایی  ندارد و  در آن از قصه گویی خبری نیست.  حال و احوال  آدمها را مثل برشی از دفتر خاطرات شان می خوانی و درگیر نگاه شان به خوب و بد رفتار و کردار و برداشت آنها از پدیده های انسانی می شوی .


طرز تهیه ی تنهایی در آشپزخانه ی عشق

یکتا کوپان

نشر قطره


-دو داستان از این مجموعه به شدت مرا تحت تاثیر قرار داد. تکانم داد. انگار دقیقا برای من نوشته شده اند. یکی  برخورد دوستان یک نویسنده با آخرین اثرش که تلویحا داستان زندگی همان دوستان را نوشته . دیگری ، وحشت و هراس نویسنده ای که هنگام نوشتن ، دچار زلزله می شود و زیر آوار مدام به این فکر می کند که رمان در حال نگارشش ، به چه سرنوشتی دچار می شود.

-آقای یکتا کوپان ، نویسنده ای اهل ترکیه است . ( خانم نیست )






[ دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 ] [ 01:08 ] [ پروانه ] نظرات (2)


از شیرمعطل مانده ی  ظرفشویی حرف زده بودم. عرض کنم که دیروز وصل شد و جماعت مشتاقان و عشاق را از تماشای اندام تراشیده و براق خود، سیراب نمود.

از دیروز تا همین الان که آستین های خیس پسرک را نگاه میکنم، کلی داوطلب برای شستن ظرف و ظروف پیدا شده .

-مامان دستهات درد می کنه... من ظرف ها رو می شورم.

-مامان ... این دفعه نوبت منه. خیلی وقته ظرف نشستم برات.

-مامان...می خوام شیر جدید رو امتحان کنم. بذار من اینها رو آب بکشم!

القصه...

خوش به حال مان

برچسب‌ها: روزنگار

[ جمعه 28 اردیبهشت 1397 ] [ 14:18 ] [ پروانه ] نظرات (1)


آخرین  کار بلقیس سلیمانی تلاش دارد که جام بهترین رمان او را  از ( مارون )  گرفته و مال خود کند. کتابهای اخیر سلیمانی  آثار تابناکی در ادبیات زنان معاصر  ایران به شمار می رود  . ساختار قصه به گونه ای است که در عین سادگی روایت و زاویه ی دید، قوت  اکت داستانی ، افول نمی کند و خواننده را خط به خط، تشنه ی ادامه ی داستان نگاه می دارد . تمام متن داستان پر از حرکت و جنبش است .

زنانه ی ( آن مادران، این دختران) ، بی پرواتر و جسورانه تر از مارون ، لایه های درونی شخصیت ها( بالاخص شخصیت های زن) را پس زده و آنها را مقابل دید خواننده عریان و نمایان می کند. سلیمانی ابایی از بیان ویژگی های تنانه ی زنان در متغیر سن  و سال ندارد و مختصات بدنی آنها را از جوانی تا میان سالی ، با ذکر عشق بازی های پنهان در اتوبوس ، بوی ناخوشایند ترشح  ،  یائسگی ، درد و رنج دفع خونین ناشی از یبوست ، میل و کشش به مردان در دوره های مختلف  و سرکشی های نابالغ دخترانه و  بازی دادن های پخته ی زنانه ،  جلوی چشم خواننده می گذارد .

گوران محیط جغرافیایی مورد علاقه ی سلیمانی است که گرچه به آن تعلق دارد و به آن عشق می ورزد و این عُلقه و وابستگی در تک تک جملات آدمهایی که از آن دیار مهاجرت کرده اند ،به شکل آرزوی برگشتن حتی در شکل میت و جسد و خوابیدن ابدی در قبرستان گوران، عینیت یافته ، اما از گفتن کمی و کاستی های اخلاقی و فرهنگی آن دیار نیز  سر باز نمی زند و با سختگیری و نفرت ، رسم و رسوم آزاردهنده و خرافه پرستی ها را مورد نکوهش قرار می دهد .

آداب و قواعد زندگی مردم گوران، فقط مختص ناحیه ی گوران نیست. بلکه رفتاری جهان شمول است که در داستانهای سلیمانی ، منحصر به این محدوده ی جغرافیایی شده . در تمام نقاط دورافتاده با مدرنیزه ی ایران ، بیوه ها مورد ظن و بدگمانی اند، به آنها توهین می شود و طعمه ی چربی برای مردان زن و بچه دار و پیرمرد  و حتی جوانان مجرد هستند. بدگویی و سرفروبردن در سوراخهای زندگی دیگران، خاص ایران و ایرانی نیست. سلیمانی اما، با تقابل رفتار شمالی ها و گورانی ها در زندگی ثریای گورانی و اکبر رحیم آبادی ، این رفتارهای ناپسند را خاص گوران می بیند تا بتواند به قوت و قدرت، آن را سرزنش کرده و بکوبد .

درخشنده ترین ویژگی (آن مادران، این دختران) ، پرداختن به دغدغه های بدن زنانه است . ثریا پایان نامه ی فلسفه اش را به بدن اختصاص داده و جای جای داستان بدن دوستی و بدن آزاری را تحلیل می کند.  خراشیدن و کوبیدن صورت در عزاداری ها، تتوروی پوست ، گرسنگی دادن به شکم و ... از مصادیق بدن آزاری است . ثریا به ارزش بدن واقف است و در میان سالی با خود مرور می کند که بدنش را سخت آزار داده  . اکنون بعد از جراحی و ترس و نگرانی درمان سرطانی که ناگهان آمده، میل دارد بدنش را دوست بدارد . به مردهایی که روزگاری پس شان زده فکر می کند. آرایشگاه می رود، رژ  می زند. موهایش را رنگ می کند  و  از فکر  سَر و سِر داشتن با مردان پیرامونش ، سرخ می شود .

مقابله ی ثریا با نسل جوان سرکش ِ آنارشیستی که مرز شکن و بی حیا و دریده و گستاخ اند تا آنجا پیش می رود که آنا ، دختر ثریا ، مثل سیلی محکم و  ناگهانی ، خواننده  و داستان را  با تعلیق شدید و تکان دهنده ای به پایان می رساند .

آن مادران، این دختران، حکایت مادرانی است که در میان سالی، ناگهان می بینند نسخه ی جدیدی از مادران خود هستند و مطمئن اند که دختران مدرن شان نیز، روزی تبدیل به نسخه ی دوم آنها خواهند شد .


آن مادران، این دختران

بلقیس سلیمانی

انتشارات ققنوس


-علاقه و اشتیاقم به کارهای بلقیس سلیمانی ، انکار نشدنی است . چهار رمان آخرش، به معنای واقعی کلمه، شاهکار هستند. جمله به جمله ذوب می شوی در داستان و دوست داری که مثل یک پروژه ی درسی با آن رفتار کنی و خوب نوشتن را از او بیاموزی .

-ممنونم خانم نویسنده ی عزیز






[ چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 ] [ 23:52 ] [ پروانه ] نظرات (0)


دو تا عکسِ  حال خوب کن ، تماشا کنیم که بعدش کتاب معرفی کنم 





برچسب‌ها: عکس

[ چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 ] [ 23:11 ] [ پروانه ] نظرات (0)

کتاب خواهرک هم در نمایشگاه امسال رونمایی شد.



مجموعه غزل

بگذارید زن ها آواز بخوانند

مینا سراوانی

نشر شانی




برچسب‌ها: معرفی کتاب، شعر

[ دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 ] [ 16:19 ] [ پروانه ] نظرات (0)

   1      2      3      4      5      ...      62   >>



      قالب ساز آنلاین