X
تبلیغات
رایتل




پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب



کتــــــــــــــــــــــــــــاب هام :


1- صبحانه ی دونفره ( مجموعه شعر )

نشر مایا


سفارش مستقیم از نشر مایا

66410814


2- پشت کوچه های تردید

انتشارات شادان


سفارش مستقیم از نشر شادان

88241020

3- پرتقال خونی

نشر آموت

نامزد نهمین دوره ی  جایزه ی ادبی جلال آل احمد / 1395


سفارش مستقیم از نشر آموت

66496923

66499105

09360355401



پروانه سراوانی


تلگرام


علاوه بر سفارش مستقیم از ناشر ، از طریق پخش ققنوس نیز می توانید برای تهیه ی کتاب ها اقدام نمایید.





[ چهارشنبه 10 شهریور 1395 ] [ 16:18 ] [ پروانه ] نظرات (1)


خسرو، فصل مشترک سه زن است. زنی را سی سال منتظر و کلافه برجای گذاشته تا با خاطره ی عشقی ناکام  که از ده سالگی ریشه گرفته، خواب های پریشان ببیند و نتواند دل به زندگی مشترک و آرامش و آسودگی ظاهری اش ببندد، زنی را ( از منظر دیگران) خطاکار و دچار عذاب وجدان  ابدی برجای گذاشته تا سالهای سال در اتاق خالی از حضورش ، با لباس ها و نامه ها و وسایلش مویه کند و زنی را بین این دو زن، وادار به فضولی و کنکاش در احوالات سی سال قبل کرده .

زن های قصه ، بخاطر خسرو به هم مربوطند. گرچه یکی دیگری را سالها در قاب تلویزیون و برنامه های مشاوره ببیند و با وجود انزجار از صدای نازک او، همچنان ببینده ی برنامه ی تلویزیونی اش باشد.

شیرین خوره ی فیلم است. زندگی اش را با سکانس های فیلم های  مشهور دنیا، تعریف می کند. دل به پسر فیلم فروش تحصیل کرده ای که کنار خیابان بساط می کند داده و ترجیح می دهد در دنیای مجازی، عاشق باشد . دنیای حقیقی را چندان دوست ندارد. در دنیای حقیقی همه توی کار هم سرک می کشند. مادرش غافلگیرانه در اتاق را باز کمی کند مبادا که فیلم  صحنه دار ببیند و به گناه بیفتد و لیلا، دوستش  بی اجازه صفحه ی فیس بوکش را چک می کند و لایک ها و پیغام هایش را می شمارد. بنابراین در دنیایی که همه دارند پرده های حریم خصوصی دیگران را کنار می زنند تا ببیند پشت پرده چه خبر است، درگیر مسئله ی ارجحیت ماهیت بر وجود یا وجود بر ماهیت نمی ماند و دنیای مجاز را انتخاب می کند و به راحتی در آن حل می شود و با قهرمان های فیلمها همذات پنداری می کند.

افسون در پروسه ای متوالی و پرتکرار ، خواب درخت گردو را می بیند. درخت محمل قرارهای عاشقانه ی او و خسرو بوده و نامه های زیادی از دو دلداده را زیر شاخه ی روی دیوارش مخفی کرده. بخشی از این نامه ها توسط مادرخسرو پنهان شده . بین این دو زن ، بر سر خسرو،جنگی ناپیدا جریان گرفته و هیچکدام به نفع دیگری اعلام صلح نمی کند. خسرو بی توجه به این چالش، راهی جنگ حقیقی می شود و  دیگر بر نمی گردد. نامه ی خداحافظی و امید به بازگشتش به دست افسون نمی رسد و سی سال در اتاق خسرو لای سایر نامه هایی که مادر آنها را از روی دیوار برداشته تا به دست دخترک نرسد، بی تاب خوانده شدن با چشم های افسون، باقی ما ماند .

همسر افسون با لابی گری؛ برای او برنامه ی تلویزیونی و تدریس در دانشگاه پایتخت و امکانات و مزایای دیگری فراهم می کند و در کمال آرامش، با چاپ مقاله های دانشجویان منتظر دفاع ، به نام  خودش ،  رتبه و امتیاز جمع می کند تا رئیس دانشگاه شود.

پیدا شدن فیلمی از اسارتگاه عراقی که بمباران و تخریب شد و اسرای ایرانی  موجود در آن، به خواب های پریشان افسون پایان می دهد و افسون سخاوتمندانه جنگ را تمام شده فرض می کند و برای تمام شدن کابوس مادر خسرو، فیلم را برای او می برد.

زن های روز حلزون ، با مسایل روز جامعه درگیرند . تنش زیادی را تحمل می کنند . تاب روبرو شدن با مساله را ندارند و فرار  را انتخاب می کنند. گرچه دلشان به طغیان و شورش و اعتراض متمایل است اما در نهایت به تن آسانی دل می دهند و  مثل افسون در ازای برنامه ی پربیننده و تشویق و تحسین مردم، از اعتراض منصرف می شوند. یا مثل شیرین ، به جای حرف زدن و ایستادن مقابل مادری که تعصبی خشک و غیر قابل انعطاف دارد، در دنیای فانتزی فیلم ها غرق می شوند تا مثل ادوارد دست قیچی ، از دیدن هر مسئله ی نامعقولی تعجب نکنند و آن را  به خود، طبیعی و عادی بگذارنند.

حرف اصلی کتاب، نقد کردن فرارهای آدم است از برابر مسایلی که قدرت تخریب تمام عمرِ انسان را دارند. مسایلی که اگر در همان ابتداری راه حل شوند یا لااقل برای حل شدنش قدمی برداشته شود، دیگر در خوابهای کسی ریشه نمی زند و برگ نمی گستراند و گردو های بغض و حسرت را در میانه ی راه گلو، انباشته نمی کند.اگر افسون نامه ی خداحافظی را می خواند این همه سال در حیرت از رفتن بی خبر خسرو ، سالهای پیش رو را از دست نمی داد. اگر مادر طبیعت رفتار دختر و پسر جوان دیوار به دیوار را درک می کرد، سالها، در اتاق پسر، مراسم شبانه ی مویه و زاری نداشت ،اگر شیرین از مادر سختگیر و ی منطقش ، حق طلبی می کرد، ناچار نبود در تمام عمر سینی به سر راه برود و حمال چیزی باشد که  حتی نمی داند چیست.

روز حلزون؛ کتابی خوشخوان و لبریز از اندوخته ی سواد ادبیاتی و اجتماعی نویسنده است . نویسنده با وسط کشیدن پای نماد ها و اسطوره ها در دل داستان، تسلط و آگاهی خود به این بخش از فرهنگ ادبی- زبانی را تایید می کند.


روز حلزون

زهرا عبدی

نشرچشمه





[ جمعه 4 اسفند 1396 ] [ 08:25 ] [ پروانه ] نظرات (0)


شب و روز پسر جان گم شده. روزها می خوابد و شب ها بیدار است.  مدرسه به سال چهارمی ها اهمیت نمی دهد. رهایشان کرده به امان خدا. نه دبیر دارند نه کلاس نه مدیری که مدیریت کند. دبیرها در ساعتهای درسی این بچه ها، مشغول پول پارو کردن از کلاس های خصوصی  و شاگردهای صاحب ژن خوب اند.

نیمه شب صدای قژ قژ می آید. پسرجان دارد چیزی را توی آشپزخانه می تراشد. چوب؟ فلز؟ صدای تراشیدن ، بیقرارم می کند.

صدای کشیده شدن کرکره ی آهنی همسایه ی طبقه ی بالایی پوست نمناک ِ این وقت نیمه شب را می خراشد. خیابان بارانی است. زمین خیس است. صدای ماشین های عبوری روی آسفالت خیس، تنها چیزی است که می شود بهانه و ایرادی بهش وارد نکرد.

در خیابان های سربی، زن ها را از روی پست های برق با لگد پایین می اندازند. اتوبوس قاتل، سه نفر را می کشد. شصت و شش نفر مثل برف، ریز و احتمالا متلاشی،  از آسمان به زمین می بارند. سی و دو نفر از کشتی نفتکش ،مثل ماهی زیر آب می روند که دیگر نفس نکشند.  صدها نفر توی گل و شل سرفه می کنند و تن تب دار کودکان زیر یکسال شان را در دل زمینی که رقصیدنش گرفته و دهانش باز شده به بلعیدن، می کارند تا بهار که شد جوانه بزنند. هزارن نفر از دود و سرب و ریزگرد، کبود می شوند و سوار آمبولانس بهشت زهرا، تهرانگردی می کنند.

کی  آرام می گیرد زمین؟ کی ساکت می شوند این همه صدا؟

دلم شنیدن صدای گریه و بوییدن گردن نوزاد را می خواهد. از همانها که شاعر گفته  تداوم تولدش یعنی هنوز خدا به بشر امیدوار است. دلم گیاه و باغچه می خواهد از همانها که شاعر گفته  (نرسیده به درخت)... (دو قدم مانده به خندیدن  برگ) ...  در (کوچه باغی که از خواب خدا سبزتر است)...

آرامش و سکون پیشکش! کاش خوابی بیاید و ببرد و خلاص!


دلم گرفته. دلم خیلی گرفته.



برچسب‌ها: روزنگار

[ جمعه 4 اسفند 1396 ] [ 01:36 ] [ پروانه ] نظرات (0)


جلسه ی نقد و بررسی کتاب پرتقال خونی

25 بهمن 1396  کتابخانه ی مرکزی شهرقدس

منتقد: احسان عباسلو


لینک خبر  را اینجا   و  اینجا  ببینید .





این کتاب توسط احسان عباسلو، معاون آموزش و پژوهش بنیاد ادبیات داستان ایرانیان، کارشناس ارشد ادبیات انگلیسی، دانش آموخته دانشگاه تهران، مدرس و پژوهشگر مورد نقد و بررسی قرار گرفت.

عباسلو، منتقد کتاب پرتقال خونی، در ارتباط با نقد کتاب اظهار داشت:

با نقد کتاب است که رمان رشد می کند. هر نوشته ای را نمی توان داستان نامید. در شاخه ای از داستان نویسی، سرگذشت نویسنده مورد توجه قرار می گیرد. در داستان نویسی استفاده از تجربیات شخصی و همچنین مشاهده آنچه که دیگران ندیده اند و استفاده از تخیل می توان بسیار مؤثر باشد و به شکل دادن داستان کمک کند.

عباسلو این کتاب را داستانی روان، ساده و صادق معرفی کرد و افزود: زبان کتاب پرتقال خونی روان و قابل پذیرش بوده به طوری که با زبانی مناسب نوشته شده و خوانندگان عام نیز بهتر می توانند با آن ارتباط برقرار کنند. با توجه به اینکه عموم داستان ها دارای سه بخش گشایش، بدنه و پایان بندی هستند، پرتقال خونی هم دارای گشایش اما کوتاه بود و بدنه داستان قوی بوده و می توان گفت بیانگر دغدغه های روزمره ماست و پایان بندی آن نیز نشان دهنده جریان داشتن زندگی است.

نکته مهمی که منتقد کتاب به آن اشاره داشت این است که نظر نویسنده در نویسندگی مهم نیست و متن نوشتار است که با خواننده حرف می زند. استقلال متن در داستان نشان دهنده عدم تلقین نظر نویسنده است.

ظرافت و نگاه نویسنده، بهره گیری از تجربیات عینی و پژوهش های علمی موجب جلب توجه خوانندگان در کتاب«پرتقال خونی» شده است.




-بقیه ی عکس ها رو هم همونجا ببینید






[ جمعه 27 بهمن 1396 ] [ 01:22 ] [ پروانه ] نظرات (1)


نیمه شبی ما را درد نوشتن گرفت و با چشم خیس و بغض وحشیانه ای در گلو، به لپ تاپ و محتویاتش مایل گشتیم . عجبا که وی را همزمان تست نمودن صداهای مختلف آلارم گوشی جدید ،  فراگیر شد و  با شنیدن درینگ درینگ زنگ های مختلف، ما  ازهرآنچه مربوط  به استعداد و ذوق و قریحه ی نوشتن بود، خالی شدیم و به درد دل وبلاگی روی آوردیم !



موخره:

-نیمه شبه، نمی خوابی جان دلم؟؟؟؟؟؟

برچسب‌ها: روزنگار

[ سه‌شنبه 24 بهمن 1396 ] [ 00:35 ] [ پروانه ] نظرات (0)


اگه قصه ت کنم ، آروم می گیرم؟؟

گلوم ته نداره انگار. همه چی سر می خوره و سریع میره توی قفسه ی رنجور سینه.

برچسب‌ها: روزنگار

[ سه‌شنبه 24 بهمن 1396 ] [ 00:26 ] [ پروانه ] نظرات (0)


از جاده بدم می آید. از راه بدم می آید. دوست دارم هروقت دلم خواست بروم و بیایم. دوست دارم هروقت اراده کنم برایتان سوپ بپزم. لباس هایتان را عوض کنم. خانه را گردگیری کنم. سرتان را ببوسم. دستهایتان را بگیرم.

تا عق می زنی سطل را جلوی صورتت بگیرم.

تا موهای بلند و فرخورده ی کنار گوشت را ببینم، قیچی کوچکم را بیاورم و کوتاهشان کنم.

از این همه جاده که دست و پایم را بسته، متنفرم.

مرده شوی بغضی که ماسیده ته گلویت و دارد خفه ات می کند، وقتی رسما نمی توانی هیچ غلطی بکنی.

برچسب‌ها: روزنگار

[ دوشنبه 23 بهمن 1396 ] [ 09:42 ] [ پروانه ] نظرات (0)


نسلی از بشر دربازه ای زمانی از  آینده ای نامعلوم  درگیر تغییرات اجتماعی هستند.پس از اتمام منابع سوخت فسیلی جهان،  کشوری که در تولید و ساخت داروهای  ژنتیکی سرآمد است، با سلاح های شیمیایی به جنگ کشورهای همسایه می رود و کشتار جمعی  راه می اندازد .در مقابل ، نیمی از جمعیت کشور قربانی مقابله به مثل کشور طرف جنگ، با بمب های صوتی می شوند. جهان از کشور مهاجم روی برگردانده و کمک های انسانی، بهداشتی و غذایی  را از مردم گرسنه و آواره دریغ می کند. برای جبراناین نسل کشی، زن ها ناچارند در زایمان های پشت سرهم، تحت تاثیر داروهای ژنتیکی ، چندقلو زایی کنند. جمعیت زیاد شده، گرسنگی و فقر بیداد می کند. تحصیل برای همه امکان پذیر نیست. در تمام کشور صف های متعددی برای دریافت یک قالب صابون، آب، نان و حتی پیدا کردن جا برای نشستن روی نیمکت دبستان، تشکیل شده. فشار سنگینی روی کودکان این نسل است. آنها مجبورند از دوازده سالگی در کارخانجات صنعتی، بی وقفه کار کنند تا اوضاع کشور رو به بهبود برود. حکومت وقت، کمترین امکانات  را در اختیار مردم گذاشته و تخریب صنایع و کشاورزی  و تلاش برای بازسازی مجدد را بهانه ای برای بیگاری کشیدن از کودکان و جوانان کرده . خودکشی های صد نفره و دویست نفره  در اثر فشارهای روانی زندگی در مراکز صنعتی  رو به ازدیاد است.نارضایتی و خشم و تنفر از یکدیگر در جامعه موج می زند.

حکومت زورگو و مستبد، توسط گروه جدیدی برکنار شده و آسایش و آرامش با در اختیار گذاشتن امکانات رفاهی و بهداشتی به مردم هدیه می شود. مردم از حکومت دما راضی اند. اما این حکومت نیز اشکالاتی دارد. دما با کنترل ژنتیکی و جزء به جزء زندگی افراد، از آنها برده های الکترونیکی می سازد.حق ازدواج بعد از ده سال کار برای دما، به جوانان داده می شود، انتخاب و تایید زوج مناسب با دماست. جوان ها بعد از دادن نمونه ی تخمک و اسپرم به آزمایشگاه ها، عقیم شده اند. دما ژن ها را اصلاح میکند و به فراخور نیاز حکومت، جنین هایی با ژنوم مورد نظر تولید کرده و در دستگاه های مخصوص پرورش می دهد.سپس نوزاد را به زوج هایی که جواز ازدواجشان صادر شده تحویل می دهد تا در کانونی متشکل از سه مادر و سه پدر قراردادی، رشد کند. افراد حاصل از این تولیدات ژنتیکی  بسته به نظر دما، باهوش، کم هوش، نابغه یا دارای قدرت بدنی بالا هستند که در قسمت های مختلف اداری یا دفاعی و امنیتی جامعه به کار گرفته می شوند.

مطابق با کلیشه ی رفتاری تمام جوامع انسانی ، در هردو حکومت، افرادی مخالف و ضد قوانین عمل می کنند. تنش و مقابله ی این افراد با حکومت، داستان را پیش می برد.

کاج زدگی داستانی متعلق به آخرالزمان است. آینده ای مبهم که در تخیلات بشر، همواره پر از جنگ و درگیری و بحران و کمبود نیازهای اساسی انسان هاست . ترکیب اطلاعات و تخیلاتی که در فیلم های علمی تخیلی یا پیش بینی های علمی ِ آینده ، در رسانه های می بینیم و می شنویم، از کاج زدگی، داستانی مهیج و پرکشش ساخته . اسامی و عناوین علمی، برای توضیح و تفسیر روند ایجاد ویروس کشنده و اعتراضات مردمی به رفتار ظالمانه ی حکومتها،موجب دلزدگی خواننده نیست .

تقابل فضای سیاه و تلخی که نبودن  امکانات اولیه ی زندگی و فقر و بحران شدید در نسل قبل ایجاد کرده  با رفاه و آسودگی رویایی نسل بعد باعث نمی شود که عاطفه و منطق و خصایص خوب و بد انسانی دچار رکود بشود و خواننده یکی از این دو اجتماع را به دیگری ترجیح بدهد. انسان های مرفه نسل جدید نیز دروغ می گویند، خیانت می کنند و حتی  از فکر کرد به خیانت، لذت وافر می برند. از تصور مردن کسی که آنها را ترک کرده، خوشحال می شوند . گرچه عاشقان معدودی نیز  وجود دارند که تا سنین پیری به یاد و خاطره ی کسی که دوستش داشته اند، وفادارند و به آن احترام می گذارند.

شباهت زیرساخت کاج زدگی به جامعه ی ایران در دوران جنگ و پس از آن، اشاره به ریاکاری حکومت  و داشتن زندگی شاهانه در پشت دیوارهای دروغینِ مجموعه های صنعتی،بی توجهی به رفاه مردم  و نگه داشتن آنها در فقر شدید و تعیین مجازات های بی رحمانه برای سرپیچی از قوانین ظالمانه ی حکومتی، دخالت در خصوصی ترین احوالات مردم از جمله معاشقه و تولید مثل و انتخاب شغل و ... ، تحمیل  هدف دارمواد شیمیایی و ژنتیکی در خلال غذا و مکمل های دارویی روزمره  به جسم و جان مردم، مواردی هستند که خواننده را مترصد یافتن شباهت هایی در جامعه ی کنونی و جامعه ی  داستانی می نماید.


کاج زدگی

ضحی کاظمی

نشرچشمه


- بندرت به فیلم های آخرالزمانی روی خوش نشان می دهم. ترس و رعب و نا امنی غریبی که در این ژانر موج می زند مرا از آن رویگردان می کند. تحمل این مقدار وحشت و تباهی بشر را ندارم. سالهاست که از دنیای فانتزی و خیالی فاصله گرفته ام. این دنیا را گذاشته ام برای سر نترس بچه ها و نوجوان ها. شاید همان ترس موهوم سبب این رویگردانی شده. کاج زدگی را  برای درک قلم نویسنده خواندم. نمی دانستم رابطه ام را خود داستان چگونه خواهد بود. به جرات می گویم که در چهار-پنج صفحه ای که فصل اول را تشکیل داده، خشک شدم و با چشم هایی گشاد شده(شبیه آدمهای مورد حمله ی ویروس در قصه) ، در فضای رعب آور داستان حل شدم و مشتاق دانستن و خواندن بیشترو بیشتر بودم.

-کتاب خوب را بخوانید و لذت ببرید.







[ دوشنبه 23 بهمن 1396 ] [ 09:27 ] [ پروانه ] نظرات (0)


داستان کوتاهی در مورد سه زن. هرکدام از این زن ها دچار سرخوردگی و ناکامی  اند. هرکدام تلاش می کنند  از گرداب  فروبرنده ی روزمرّگی و بی تحرکی بیرون بیایند. وجه مشترک شان کلاس های مراقبه ی عرفان استاد حکیمی است . گرچه حکیمی نیز با دل لغزیده دچار یکی از زن ها می شود و حیران و سرگردان رفتنش را به تماشا می نشیند .

لاله ، نیلوفر، سوسن. لاله از همه عاقل تر است. استاد حکیمی به او دل باخته. یاشار پسر لاله از ازدواجش با خالد ، بعد از برگشتن از سفر دور و دراز فرنگ، عرفان و آموزه های ماوارویی را به چالش می کشد. معتقد است اگر عرفان راه درمان بشریت بود، مردمان سرزمین هند- مهد عرفان- اینقدر در زباله و تعفن دست و پا نمی زدند.

نیلوفر، در جبری خودخواسته دست و پا می زند. علیرغم مخالفت شدید مادر، با پسرعموی بداخلاق و بی رحمی که  در کودکی لانه ی مورچه ها را آتش می زند و چرخ ریسک ها را گرسنه و تشنه زندانی می کرد و جان دادن شان را تماشا می کرد، ازدواج کرده .

سوسن ، در بحبوحه ی انقلاب و جنگ، انوشه ، پسر همسایه، را برای زندگی انتخاب  کرده و به پای  اثرات موج گرفتگی و بهم ریختگی های روحی  انوشه، زندگی را تا لیسانس گرفتن دخترش ارغوان ، طی کرده.

زندگی جبری زن های داستان، نوعی طغیان و سرکشی مهار نشدنی را در ضمیرخودآگاهشان پدید آورده. هرکدام منتظر فرصتند تا از قید و بند زندگی خلاص شده و جایی بروند که تمام نشوند. «راضی شده‌ایم به اینکه روزهای کوتاه باقی مونده رو اون‌طور که خودمون دوست داریم زندگی کنیم. نه اون‌طور که بقیه دوست دارند. متوجه هستید؟ می‌خواهیم دقیقه به دقیقه‌اش رو زندگی کنیم. نمی‌خواهیم فقط زنده باشیم. »

نیلوفر در صدد همراه کردن دختر کوچکش نارگل برای فرار  از ایران است. لاله ازدواج  کم دوامش با استاد را زیرپا گذاشته و با قطار دهلی بمبئی، در جادوی  هند، غرق می شود و سوسن، به خانه ی متروک پدری برگشته تا رمانش را تمام کند و فارغ از اندوه شوهر بی اعصاب و دختری که مبتلا به حمله های عصبی است، آرامش بگیرد. از بین این سه زن فقط اوست که از تنهایی به تنگ آمده و ابراز پشیمانی می کندو می خواهد به زندگی قبلش برگردد.

ارتباط آدمهای قصه در پس زمینه ای از دغدغه های سیاسی و اجتماعی و زیست محیطی، قابل قبول و پدیرفتنی است. قصه، کشش خوبی دارد .مادران  زن های قصه، زنانی هستند محصور در جبر سنت و اجتماع. تا آخرین روز عمر قصد دارند بخاطر اخلاق گند مردشان  طلاق بگیرند و مخالف ازدواج دخترشان با قوم  ظالم شوهرند.

قطار دهلی بمبئی ، قصه های زن هاست. قصه ی رویای رهایی و آزادی زنانی که تعلق خاطر به همسر و بچه و خاطرات کودکی، بندهایی نامرئی  دور دست و پا و روح و روان شان تنیده. آنها رفتن و سفر کردن و مهاجرت را  تنها راه نجات می دانند. سرنوشت یکی،  نرفته  به مرگ ختم می شود. یکی همچنان در قطاری سرگردان می رود و می رود و دیگری، به تکرار مکررات برمی گردد.


قطار دهلی بمبئی

فریده خرمی

هیلا








[ چهارشنبه 18 بهمن 1396 ] [ 08:49 ] [ پروانه ] نظرات (0)


عطر مهربانی های  نازنین مریم








برچسب‌ها: عکس، شعر، فوتوشعر

[ دوشنبه 16 بهمن 1396 ] [ 20:38 ] [ پروانه ] نظرات (0)

   1      2      3      4      5      ...      57   >>



      قالب ساز آنلاین