پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب



کتــــــــــــــــــــــــــــاب هام :


1- صبحانه ی دونفره ( مجموعه شعر )

نشر مایا


سفارش مستقیم از نشر مایا

66410814


2- پشت کوچه های تردید

انتشارات شادان


سفارش مستقیم از نشر شادان

88241020

3- پرتقال خونی

نشر آموت

نامزد نهمین دوره ی  جایزه ی ادبی جلال آل احمد / 1395


سفارش مستقیم از نشر آموت

66496923

66499105

09360355401



پروانه سراوانی


تلگرام


علاوه بر سفارش مستقیم از ناشر ، از طریق پخش ققنوس نیز می توانید برای تهیه ی کتاب ها اقدام نمایید.





[ چهارشنبه 10 شهریور 1395 ] [ 16:18 ] [ پروانه ] نظرات (1)


تصمیم  به برگشتن به روال عادی زندگی سخت تر از آن چیزی ست که به نظر می آید ، وقتی می بینی حفره ای به بزرگی تمام دنیا ، تمام جهانت را فرا گرفته .

تصمیمم را گرفته ام ، اما عاجزاز هر حرکتی هستم .

برچسب‌ها: روزنگار

[ چهارشنبه 28 شهریور 1397 ] [ 12:03 ] [ پروانه ] نظرات (0)



 مسواک تنهای مامان ، در لیوان جلوی آینه ی روشویی ، غم انگیز ترین تصویر خانه ی پدری ام بود .

حوله ی تن پوش سبز و سفید بابا، آویخته به چوب رختی رختکن حمام ، بغض آلود ترین منظره ی روبروی چشمم بود.

عکس قشنگش روی سنگ سیاه، سهمناکترین سیلی ناغافل روزگار برایم بود.

و معنی و مفهوم آن این بود که دیگر همه چیز تمام شده. راه برگشتی نیست. هرگز نیست!

برچسب‌ها: روزنگار

[ دوشنبه 26 شهریور 1397 ] [ 20:16 ] [ پروانه ] نظرات (0)


گفتم بابا هنوز پیر نشده بود.  هفتاد سالش نشده بود. شصت و پنجش یک ماه بود که تمام شده بود.

شانه های عمو لرزید: مگه رضا پیر شده  بود؟ رضا که سیزده سالش بود.

گفتم من سیر بابا نشدم. بابامو سالی دو سه بار می دیدم فقط.

خاله ها گفتند: پدر و مادر همه می رن. مگه پدر و مادر ما  موندند؟

گفتم: دست از سرم بردارین. بذارین گریه کنم تا آروم بشم.بذارین عزاداری کنم.

فامیل و آشنا گفتن: گریه کن.اما به صبر. کم. به اندازه .

*

عموها را بغل کردم و زار زدم. خاله ها را بغل کرد و زار زدم. زن هایی که شاید از بچگی تا الان دیگر ندیده بودم شان را بغل کردم و زار زدم. دوست های سودی را بغل کردم و زار زدم. تلفنم را بغل کردم و زار زدم.

بعضی ها بغلم کردند و با صدای بلند های های گریه کردند اما به صدایشان گریه ام نشد. بعضی ها را تا از پشت تلفن شنیدم و خواندم ، هق هقم بلند شد.

هی نمایش دیدم. هی فیلم دیدم . هی سرم ترکید از بازیگری . هی قلبم ترک خورد از بازیگری .

*

به او که نشسته توی قاب، روی شومینه نگاه نمی کنم. تا نگاهش کنم خشم زبانه می کشد توی وجودم. چرا این همه دیر کردی؟ چرا این همه ستم کردی به خودت؟ چرا این همه ظلم کردی به من؟ چرا گذاشتی برای انجام هر کاری دیر بشود؟ چرا حجم خالی نبودنت را برای من گذاشتی؟

*

با این خانه نامهربان بوده ام.  انگار که چون از رازها و درد دل هایم باخبر بوده، دیگر نخواسته باشم چیزی در گوشش زمزمه کنم. دستم پیش نمی رفت به خواندن و دیدن و نوشتن در این خانه . این خانه پر است از رنگ و بوی روز ها و شب های بی قراری و اضطراب و ترسم .

راهش را بلد نبودم دیگر، انگار . همین حالا هم دستم جای حروف کیبورد  را گم می کند . کلیدهای کیبوردم می دانند که چه به سرم آمده؟

ای وای که چه روزهای سیاه و سختی از سرم گذشت. چله از سرم گدشت .  با امروز چهل و هفت روز! 

ترس نبودنت انگار دارد  با خشم از نبودنت جایگزین می شود. سرم سنگین است و تصور پذیرفتن قضا و قدر و حکمت و مصلحت و این چیزها خیال ِ محالِ خنده آوری ست.

*

ممنونم از شمایانِ مهربانی که پیام دادید.از همان روزهای اول . منت دار محبت تان هستم. نمی دانم چه بگویم که پاسخی  فراخور محبت تان باشد.



برچسب‌ها: روزنگار

[ دوشنبه 26 شهریور 1397 ] [ 20:10 ] [ پروانه ] نظرات (2)


کلاس ها خوب بود . آنقدر خوب که حالم را هم خوب کرده بود .

بیست و چند جفت چشم مشتاق و جوان و نوجوان ، چشم دوخته بودند به کلماتی که از دهانم بیرون می آمد.

از احسن القصص و آفرینش انسان از مهرگیاه  تا عطر گیج کننده ی نافه و جعد گیسوی معشوق .

اما مثل تمام خوشبختی های عالم، هیچ حال خوبی مستدام نیست. هیچ خوشبختی کوچکی ماندگار نیست .

اول پیام های تلگرام و بعد حرف های تلفنی و گریه و گریه و گریه .

این روزها نه دلار دوازده هزار تومنی، نه سکه ی چهار میلیونی ، نه نان که قحط شود ، نه آب که نایاب شود، نه لات بازی های ترامپ، نه تهدیدهای دوزاری آخوندها ، هیچکدام مرا نمی ترساند و نگران نمی کند . هیچکدام آنقدر قدرت ندارد که مرا افسرده و غمگین و دیوانه کند. درد من آن سلول های وحشی گهی است که همه جا پخشند و نمی شود کنترل شان کرد. زمان ِ چهار هفته و دو ماه و سه ماه و شش ماه است .دردم را به کی بگویم که بشود پیشش با صدای بلند هق هق زد و (گریه نکن و خدا بزرگه و خوب میشه ) و هزار تا جمله ی حال به هم زن شبیه این را  نشنید؟

مرده شو ببرد این چیزی را که از آب و خاک آفریدی که اینقدر عاجز و ناتوان و زپرتی ست.

بابای شما هفتاد سالگی اش را تجربه کرده؟

خوش به سعادت تان.

بابای من...

بمیرم که بابای من...


[ سه‌شنبه 9 مرداد 1397 ] [ 20:04 ] [ پروانه ]


مثل همه ی اولین بارها می ترسم. مثل همه ی اولین بارها نگرانم. مثل همه ی اولین بارها هزار بار با خودم مرور می کنم.مثل همه ی اولین بارها برای خودم مجسم می کنم. مثل همه ی اولین بارها ، می سپارم خودم را به آنچه پیش می آید.


برچسب‌ها: روزنگار

[ دوشنبه 8 مرداد 1397 ] [ 20:57 ] [ پروانه ] نظرات (1)


سقف دهانم چندتا جوش ریز زده که بفهمی نفهمی سرجوش ها به سفیدی می زند. سرچ، چیزهای وحشتناکی از اسم های هولناک نشانم می دهد. می دانم که از فردای دندانپزشکی این جوش ها پیدا شده اند. سه روز صبر می کنم تا بهتر شود که نمی شود. به تعطیلی هم خورده ام. شنبه سراغ دندانپزشک می روم .

-(آفت )ـه... نگران نباشین خانم... قطره ی گیاهی مورد رو بگیرین.  سر گوش پاک کن رو آغشته به دارو کنین. برای چند ثانیه روی آفتها نگه دارین. می سوزونه. اما گوش پاک کن رو برندارین. روزی دو سه دفعه اینکار رو بکنید. چند روزه خوب میشه.


قطره ی مورد را داشتم. پیش تر هم بعد از دندانپزشکی داخل دهانم آفت زده بود. و قطره ی مورد (میرتکس) جادو اگر نکند، مرهم خیلی خوبی ست .آفت سقف دهان هم از آن تجربه های  مزخرف است. بلعیدن غذا و حتی آب دهان را به عذاب مبدل می کند.

*

تا دستیار دکتر صدایم بزند، جایی که می دانم باد کولر مستقیم می زند می نشینم. کنارم خانمی کتاب های زبان را روی پایش گذاشته و از توی گوشی جواب سوال ها را تند تند توی کتاب منتقل می کند. کنجکاوی نمی کنم. اما آنقدر معطل می شوم که از سر وقت گذرانی به کتابش نگاه می کنم. نیم ساعت می گذرد. فکر می کنم شاید طرف تیچر است و کارهایش عقب مانده  و چیزهای توی گوشی اش کتاب اساتید است. یا امتحان دارد و همین فرصت کم را برای آماده شدن دارد. آن وجه  بی ملاحظه ی خودخواه ذهنم دهانش را باز می کند:

-ببخشید خانوم... همینجا آلمانی میرین؟

لبخند می زند:

-انقلاب. سر جمالزاده.

لبخند می زنم. لبخندش بزرگتر می شود:

-از کجا فهمیدین آلمانیه؟

وجه ِ (اینقدرا هم مشنگ نیستمِ ) ذهنم جواب می دهد:

-کمی آشنام .

-چه جالب. اولین نفری هستین که تشخیص دادین.

 وجه ِ ( برو بابا تو هم) ِ ذهنم از سوال پرسیدن پشیمان شده.اما خانومه دست بردار نیست:

-چقدر بلدین؟ کلاس رفتین؟ چه سطحی هستین؟ من تازه دارم میرم. اواخر ترم اولم .

این را از ابتدایی بودن سوالات متوجه شده بودم. جوابش را می دهم. می پرسد:

-هدفتون چی بود از یادگیری آلمانی؟

می خندم:

-فهمیدن فیلم و سریال های (RTL) و ( VOX) و ... حدود پونزده شونزده سال پیش.

-واقعا؟؟

وجه ( سرخوش از سربه سر مردم گذاشتن)ام به هیجان آماده:

-فرانسه و ایتالیایی رو هم در حد ایت ایز اِ بلک بورد ، می فهمم.

-نه... عالیه. اصلا باورم نمیشه!

وجه( نه بابا!! بچه پررو) ی ذهنم، دارد کفری می شود.می گوید:

-من پرستارم. می خوام برم. کلا می خوام برم .برای رفتن هم مهم ترین چیز بلد بودن زبانه. اول رفتم سفارت. کلاس زبانش تا سه ماه دیگه پر بود. برای همین رفتم جای دیگه. تاریخ مصاحبه م هم سی ماه دیگه ست. فکر کن سی ماه! تا اون موقع زنده ایم یعنی؟ چی به سرمون اومده؟  وضع مون چی شده تا اون وقت؟

حرفهای خانومه را گوش می دهم و  وجه ِ ( وطنم ای شکوه پاربرجا و زخمی  سربلند دورانها و کشور روزهای دشوار ) ِ ذهنم  دارد آواز می خواند که دستیار دکتر خانومه را صدا می زند و او می رود داخل اتاق دکتر .



[ یکشنبه 7 مرداد 1397 ] [ 07:37 ] [ پروانه ] نظرات (0)



در طریقت مسلمانی وقتی قرار بر ذبح حیوانی باشد، او را آب بنوشانند و سپس  بسم الله گفته و سرش را بِبُرند. بسمل شدن از اینجا وارد زبان فارسی شده. ( بسمل، مخخف بسم الله ِ وقت ذبح است) . در ادبیات سنتی فارسی شاهد و نمونه های بسیاری در نظم و نثر از( مرغ نیم بسمل)  داریم .و نیم بسمل یعنی: نیم کشته، جان به سر، در حال جان دادن .

سرجوخه ی عراقی، اسیرتشنه ی ایرانی، سرباز عراقی، زن جوان و زیبای ایرانی ، کاتب عراقی، اسیران ایرانی محکوم در اردوگاه  عراقی ، فرماند ه ی عراقی، یحیای برمکی ایرانی، عباسه ی عراقی ، مجاهدین خلق ایرانی  ، شخصیتهایی هستند که در آخرین کتاب به طبع رسیده ی محمود دولت آبادی ، هرکدام طریق بسمل شدن را تجربه می کنند.  شاید (طُرُق بسمل شدن  ) نامی پسندیده تر باشد برای این همه بسمل و کشته ای که داستان را انباشته .

در فضایی سورئال و وهمناک ، هر کشته ی جنگ، قطره ای خون از گلو می چکاند و به کبوتر تبدیل شده و به آسمان می رود. در این جنگ طرف مقابل دشمن است ، گرچه خواننده و ناظر ایرانی در تمام عمر دشمن را در سمت دیگر داستان دیده و خواهد دید. این بار ، سرباز ایرانی ، گرچه تشنه، گرچه خسته و از پا افتاده، اما دشمن نام دارد و سرجوخه ی عراقی  بخاطر ابراز ترحم و شفقت انسانی و نکشتن او در حال اسارت، در دادگاه نظامی محاکمه می شود.

گروهی بازمانده از یک پاتک شبانه در دو طرف یک تانکر آب در خاکریزها گیر افتاده اند و برای رسیدن به آب تا آخرین نفرات کشته می دهند و با نقب زدن به تاریخ قرون اولیه ی اسلام و  عصر بیهقی و مرور تاریخ معاصر ایران و عراق ، در فضایی آلوده به وهم و خیال و واقعیت ، چرایی جنگ را زیر سوال می برند و از کشتن همنوع انسانی خود ابا می کنند .

وقتی دسته به جنگ دسته می رود، تمام افراد طرف مقابل دشمن است. نفر نیست. هرتعداد هم کشته شوند و بکشی؛ از دشمنان کشته ای. اما وقتی یک نفر را از نزدیک می بینی. ترس و لرزش را می بینی، تشنگی اش را می بینی، دیگر دشمن نیست. نفر است و انسان نمی تواند نفر را بکشد.آن وقت کودک می شوی . کودک درونت همان کودک مخفیانه ای است که عباسه خواهر هارون الرشید از جعفر برمکیِ وزیر بار گرفت و پنهان به دنیا آمد و زیست تا از مرگ خلاصی یابد. این کودک به بلندای تاریخ ، از کشتن و به قتل رساندن فراری است و دل ندارد که اسیر را ، هرچند دشمن باشد، با چاقو، گلوله یا حتی فشار دست دور گلو؛ بکشد . این کودک، نویسند و کاتب می شود و ابا می کند از نگارش داستانی که تاریخ را به دروغ و دغل در آن راه داده اند . حتی اگر داستانش قصه ی رسوایی دو اسیر ایرانی در کشتن هموطن شان در اردوگاه باشد  و انتشارش سبب آماس غروری کاذب برای حکومت کشور متبوعش شود .

کودک درون شخصیت های داستان، بسمل شدن  را به ظالم ماندن ترجیح می دهند و در انتظار دیدن ماده شیری با پستان های پرشیر در بیایان برهوت و سیراب شدن از شیرداغ او، کبوتر می شوند و آسمان خانه ی پدری را از پرواز کبوتر، غرق نور می کنند و بسمل شدن را طریقه ای برای تمام تاریخِ خفت بار جنگ های دنیا، باقی می گذارند .



طریق بسمل شدن

محمود دولت آبادی

نشرچشمه


- زبان مُطَنطَن و آهنگین دولت آبادی، برگرفته و نزدیک به تاریخ بیهقی است . و این مساله در عین سخت یابی و دیرفهمیِ مقصود داستان، شیفتگان و دوست داران سبک سهل و ممتنع بیهقی را خوش می آید و به هیجان می آورد.

-آن کپسول لعنتی سیانور! تا پانزده روی زیر زبان می ماند و از بزاق دهان نمی ترکد. مگر با دندان آن را بشکنی و سیانور به بزاق دهان آلوده شود تا بمیراند .

-قیرهای سیاهی که زن جوان از کف پوتین مرد جوانش تراشید و چرک و خاکی که آب زیر تشت کف حمام را سیاه کرد روی دستهای من جرم بسته و پاک نمی شود .

-تپانچه اول به معنای سیلی بود . نه اسلحه ی کمری. یادآوری  دوباره ی کلمات فارسی کهنی که بلد بودم ، ار فرط اشتیاق مرا کشت .

-اگر دوستدار ابولفضل بیهقی هستید، اگر ادبیاتی هستید ( نه الزاما تحصیلکرده ی ادبیات، بلکه اهل وادی ادبیاتِ کهن و معاصر از نظم و نثر ) ، اگر طرفین درگیر جنگ را ابزار و آلاتی برای فرونشاندن میل سیری ناپذیر اربابان قدرت می دانید، اگر پناه بردن به خیال و سورئال ، حال دنیایتان را بهتر می کند، حتما این کتابِ سخت را بخوانید.





[ یکشنبه 7 مرداد 1397 ] [ 06:53 ] [ پروانه ] نظرات (0)


پدر دچار شکم روش مزمن شده و طی چند ماه وزن زیادی از دست داده . درمان عجیبی برایش در نظر گرفته اند که سوابقش در ایران چندان موفقیت آمیز نیست و آلمان گزینه ی مناسبی برای انجام آن است .

پسر در دنیای محدود و  انسان گریز خود، همراه پدر می شود . تنفر از همه چیز و همه کس، ویژگی بارز شخصیتی پسر است . با این رویکرد، راهی آلمان می شوند. پسر دچار خود کم بینی و کمبود اعتماد به نفس است و پدر در مقابل، به کوچکترین بهانه، کارهای خودش و پسرش را با درشت نمایی برای دیگران گزارش می کند . ماجرای تصادف در اتوبان، فرصتی است برای همصحبت شدن با زن توی هواپیما، زهرا خانم در آلمان، گروه خانمان و هرکسی که سر راه پدر قرار می گیرد.

پسر از بیست سالگی کار کرده و در بیست و شش سالگی هنوز به خودباوری نرسیده. از گذاشتن عکس خودش روی پروفایل شبکه های اجتماعی ابا می کند، در فیلم سیاه و سفید و نه چندان واضحی که از تصادف در اینترنت پخش شده، فقط چاقی و بی قوارگی خودش را می بیند. حسادت و تنفرش نسبت به دیگران را بی رو دربایستی ابراز می کند( در گفتگوهای ذهنی)  . تنها کسی که قادر بوده کمی او را به اهالی دنیا دلبسته کند دختر چاق و تنهایی است که همدوره ی دانشگاه اوست. بعد از دیدار با بهار در آلمان و دیدن تغییرات او ( لاغر شدن، اجتماعی بودن و دوست پسر داشتن) او را نیز کنار سایر متعلقات جهان طبقه بندی می کند .گویی عیوب ظاهری تنها راه جلب مرافقت و همدلی پسر با آدم های دنیاست.

او به نظام سلسله مراتبی معتقد است . یعنی هرکس لیاقت همان چیزی را دارد که در دست دارد. یک زن زیبا و متمول، حتما باید با یک مرد خوش تیپ و متمول زندگی کند و یک زن شلخته ی بی سلیقه ی فقیر حتما باید با یک مرد بی قواره ی بی پول دمخور باشد، نیمه ی گمشده، مزخرفی بیش نیست و هرکس دقیقا همانی را پیدا می کند که لیاقتش را دارد. با این تفاسیر، بهار دیگر آن کسی نیست که مناسب احوالاتش باشد  و متعلق به طبقه ی دیگری از اجتماع است.

ساختار کتاب بیشتر از آنکه داستانی باشد و عناصر داستان را در آن ببینیم، مناسب نوشته های وبلاگی است . بنابراین در قالب عنوان (رمان کوتاه و داستان کوتاه) چندان  جا نمی افتد. فکر می کنم برای این سبک و سیاق از نوشته ها باید عنوان جدید و مناسبی در عالم ادبیات معرفی شود. چرا که جذابیتش را نمی شود ندیده گرفت و در عین حال، دسته بندی اش در ردیف داستان، دور از واقعیت است. این متن، کتاب هست، اما تمام و کمال ، داستان نیست.

طنز قوی و انتقادی ، در متن خوش نشسته و در کنار لبخندی که بر لب می آورد، تیزی انتقاد را کم اثر نمی کند . خواننده می تواند یک نفس کتاب را بخواند و لذت خواندنش را حس کند .

ماجرای کتاب در زمان حاضر اتفاق افتاده و استفاده از اِلِمان های تکنولوژیک  و مدرن در متن به باورپذیری آن کمک می کند.


دستگاه گوارش

آیین نوروزی

نشرچشمه




[ جمعه 5 مرداد 1397 ] [ 11:17 ] [ پروانه ] نظرات (0)


 و من می میرم برای همکلاسی های بیست و هفت سال پیشم که این روزها با صداهای زنانه و پخته شان، دلم را می نوازند.

پشت در اتاق عمل، توی خیابان، توی مطبخ،در مطب دندانپزشکی ، صبح، ظهر ، عصر ، غروب، شب !


برچسب‌ها: روزنگار

[ چهارشنبه 3 مرداد 1397 ] [ 18:32 ] [ پروانه ] نظرات (0)

   1      2      3      4      5      ...      66   >>



      قالب ساز آنلاین