X
تبلیغات
زولا




پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب


صدای ناله ی سگ را نشنیده بودم تا آن روز . باورم نمی شد این ناله که اینقدر شبیه ناله ی انسان است، مال سگ باشد. چقدر شبیه بود. چقدر درد داشت. چقدر درد کشیدن را می شد از اوج گرفتن ناله اش حس کرد.

گریه ام گرفت . پسرجان، با خشم و عصبانیت به ماشینی که سگ را زیر گرفت؛ بد و بیراه می گفت. نفسم بالا نیامد که بگویم: درست حرف بزن بچه!

تعداد سگ ها در خیابان زیاد شده انگار. شاید هم از فرط گرسنگی ، بیایان های اطراف شهر را به امید پیدا کردن غذا به سمت خیابان ها، آمده اند. خنده دار است اگر بگویم شاید اعتمادشان به آدمها زیاد شده.

سگ جثه ی نسبتا بزرگی داشت. نمی شد ندیده اش گرفت. از کنار خیابان می رفت. عابری خیز برداشت برای ترساندنش.سگ ترسید و سریع آمد سمت پهنای خیابان. ماشینی که همان لحظه ، از فرعی پیچیده بودتوی اصلی، سگ را زیر گرفت. دویدن سگ را دیدم. زیر رفتنش را نه. اما از صدای ناله ی بلندی که تا ته مغزم را سوراخ می کرد، فهمیدم حیوان خدا، زیر گرفته شده. همه چیز در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد. ما با ماشین ، از لاین وسط در حال گذر بودیم. چشمم رفت به حرکت نمایشی آن عابر و ترسیدن و دویدن سگ. تا چند ثانیه ی کشنده، که در طول خیابان، از محل دور شد بودیم،صدای ناله شنیده می شد.  انگار انسانی از شدت درد تصادف فریاد بکشد و هوار کند. سگ ناله می کرد. بخدا مثل آدم ناله می کرد. بلند و پر از درد.

با حیوانات میانه ای ندارم. از سگ ها مثل سگ می ترسم. بیست و چندسال پیش سگ یکی از خواهرها، پایم را گاز گرفته و همین باعث وحشتم از سگ هاست. سگ خواهر کوچیکه ، در عین بامزه بودن و محبوب همه بودن، فقط ترس و هراس دارد برای من . عید امسال، با هزار بدبختی و رو به موت شدن و بند آمدن نفسم، راضی شدم که حیوان تا نزدیکی پایم بیاید و بو بکشد تا برایم پارس نکند. ساعتهای آخر تا حدی شجاع شدم که برایش روی زمین بادام زمینی می گذاشتم.اما خدا هم مثل خودم می دانست که هنوز می ترسیدم . حالا نه به آن وحشتناکی و شدت.

صدای ناله ی سگ خیابانی ، را که به یاد می آورم ، حالم بد میشود. دلم برای آفریده ی خدا ریش ریش می شود.  


برچسب‌ها: روزنگار

[ پنج‌شنبه 3 خرداد 1397 ] [ 22:52 ] [ پروانه ] نظرات (1)



      قالب ساز آنلاین