پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب


معصومه گفته بود خودم را از خبرهای بد دور نگه دارم .وقتی  می بینم کاری از دستم بر نمی آید خودم را بی دلیل توی این تلخی ها غرق نکنم . خودم هم این را می دانستم اما لازم داشتم که کسی برایم تکرار یا تاییدش کند.  مرده بودم از بس توی کانالهای افراطی و  تفریطی، بد از بدتر دیده بودم و خوانده بودم و شنیده بودم .

دور و برم پر از اتفاقات بد و تلخ است . برای هیچکدام پایان خوبی متصور نیست . اشکم سر مشکم است . با هر تلنگری فرت فرت پایین می ریزد و صورتم را خیس می کند. می دانم اگر به خودم نیایم باز به ورطه ی افسردگی می افتم و حالا بیا درستش کن که توی این موقعیت که سفت و سخت ایستادنم برای اطرافیانم لازم و ضروری است، علاوه بر دردسرهای روده و سینه و دست و پا و گردن، افسردگی را هم درمان کنم .

قبل از عید، دقیقا بعد از شنیدن حرفهای معصومه در دورهمی مان، تلگرامم را کمی خلوت کردم. به جدّ دیگر هیچ خبر بدی را برای کسی نفرستادم . در مورد سیاهی ها و  نکبت جاری ، زیاد دقیق نشدم و دنبال رگ و پِی ِ  پدر و مادرش نرفتم .

پسرها به هرحال بزرگ می شوند چه من غصه ی فردایشان را بخورم و از غصه هلاک شوم، چه بی خیال گوشه ای بنشینم و راضی به فردای قضا قورتکی برایشان باشم . مادر و پدرم مراحل درمان را طی می کنند ، گرچه هنوز هربار با شنیدن صدایشان بغض کنم و حتی ار فکر کردن بهشان صورتم خیس شود.  همسرم تصمیم بزرگش را عملی می کند، حتی اگر ده سال دیگر هم از سر بگذرانیم و معلوم نیست کجای این آب و خاک باشیم .

به شیر آب آشپزخانه فکر می کنم که در اولین روزهای عید با کلی دقت در جنس و طراحی و امکانات ، از بورس شیرآلات ، خریداری شد و هنوز توی جعبه ی شیک و کیسه ی خوشگلش روی زمین، جلوی کابینت مانده . بالاخره این هم وصل می شود. صدای فروشنده که  آلمانی بودن  و ضمانت دوساله اش را  بارها تاکید کرد، توی گوشم است. یادم افتاد که چندسال قبل ، شیر روی سینک خراب شد و توی تعطیلی  جمعه و دیروقتی شب،  فقط یک جا باز بود و یک شیر خیلی معمولی و اعصاب خرد کن روی سینکم نصب شد. چقدر حالم بد بود از دیدن این شیر بی قواره . حتی یکبار بخاطرش گریه کردم  . این شیر از همان وقتها تا همین الان مرا اذیت می کند . تمام  قطعاتش عوض شده اما هنوز هر دفعه  به دلیلی مضحک ، آزار دهنده است.

بچه ها در مورد زمان نصب شیر جدید سوال می کنند و من بیخیال و با خوشرویی جواب می دهم که:

-عجله ای در کار نیست. بالاخره وصل میشه.

حالم بهتر است.البته کاملا خوب نیستم. معلوم است که با این خبرهای رنگارنگ و حال تباه دنیا، حال من نمی تواند کاملا خوب باشد . اما خودم را زده ام به آن در . کوری و کری عمدی را تمرین می کنم. تلاش کرده ام که آدمهایی را که از رفتار و کردارشان  اذیت شده ام ، ببخشم. نه از آن بخشیدنهایی که همه چیز گل و بلبل شود. لااقل توی ذهنم دیگر پرونده شان را ببندم . و تقریبا بسته ام . حواسم را جمع کنم که دوباره توی این چاه  نیفتم .  افتادم هم باکی نیست. آدم مال خطا و اشتباه و توی چاه افتادن است. به همین راحتی.

آدمهایی را بخشیده ام که شنیدن اسم و عنوان شان ممکن است بقیه را به خنده بیندازد. مهم نیست. بخشش حالم را بهتر کرده . پسرم پرسیده بود:

-مامان مگه نگفته بودی دیگه برنامه های این مجریه  یا اون بازیگره رو نگاه نمی کنی؟

و وقتی گفته بودم ،(  حالا دیگه بخشیدمش) کلی به من خندیده بود. از این دست بخشش های های کلاس باز هم دارم. مهم این است که حالم بهتر شده .

یکی از موارد دیگری که مورد عنایت و بخششم قرار گرفته اند، آدمهای هکسره ای اند. بخندید. اما از دست این مدل به شدت عصبانی بودم . الان هکسره های غلط غلوط شان را می گذارم به پای هزار و یک چیز : (  یادشان رفته. حوصله ندارند. فراموش کرده اند. کیف می کنند با اینکار . عمدا زبان معیار را تخریب می کنند . ) بگذار تا ابد هکسره ها را اشتباه بنویسند و شائبه ی بیسوادی شان را در ذهن دیگران تقویت کنند.

خیلی با حال خوبم پز دادم...  اما می دانم که همه ی اینها ممکن است یک پوشال تدافعی نسبت به انفعال خودم باشد. یعنی یک جور خاصی دارم ناتوانی ام را  در اداره کردن بحران ها ، ماست مالی می کنم. شاید نوعی از فرافکنی ست .  گرچه شباهتی با هم ندارند .

دلم روزهای قدیمم را می خواهد . روزهایی که کینه اینقدر دلم را تاریک نکرده بود. غصه اینقدر پدرم را درنیاورده بود. ناامیدی اینقدر پاهایم را سست نکرده بود. ترس از دودوزه بازی و کثافت آدمها اینقدر چشمم را نترسانده بود.

تقصیر ماست که اینقدر ضعیفیم یا تقصیر آدمهایی ست که آنقدر پلیدی را بلدند؟ یا  تقصیراتفاقاتی که آنقدر لاینحل و سخت به نظر می آیند؟

باید به معصومه بگویم:

-کاش مادرم بودی معصومه . کاش هربار که می گفتی این خبر را نخوان..نبین..گوش نکن ... ، می گفتم: ( چشم مامان...)

بماند که من دختر (چشم مامان) گویی نبوده ام هیچ وقت!

اما نه...اگر مادرم بودی باید غصه ات را می خوردم. باید هلاک دردهایت می شدم. همان دوست بمان معصومه جان . عاقل و بالغ و  گاهی صریح .

این متن  تقدیس معصومه نیست. او بهانه ی این حرفهاست. و چه بهانه ی خوبی است.


برچسب‌ها: روزنگار

[ یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 ] [ 11:49 ] [ پروانه ] نظرات (1)



      قالب ساز آنلاین