X
تبلیغات
رایتل




پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب


پانزده شانزده سال قبل هم همینطوری سلسله وار زلزله پشت زلزله بود که می آمد.  آن وقتها هم می پریدیم توی حیاط و در مورد تکان ها و اندازه و زمانش حرف می زدیم. اما یادم نیست که ترسیده باشم و بخواهم که مثلا شب هشیار بخوابم و  حواسم باشد که با هر تکان و صدایی از جا بپرم . به دوست و آشناهایی که می گفتند شناسنامه ها و اسناد و مدارک و طلا و پول شان را بالای سرشان گذاشته اند تا به محض آمدن زلزله با متعلقات مادی شان فرار کنند می خندیدم.مسخره شان می کردم حتی.

جوان بودم. خیلی جوان بودم. از مرگ نمی ترسیدم؟ از خرابی و ویرانی نمی ترسیدم؟ چه ام بود؟

بیست روز از اولین تکان وحشتناگ می گذرد. دو هفته از دومین تکان ناجور می گذرد... اما هنوز پالتوی ضخیمم روی مبل جلوی در افتاده و روی چوب لباسی نرفته . هنوز کیف و کوله پشتی ای که از چیزهای ضروری پرش کرده ام کنار مبل است .بیست روز گذشته! این شلختگی و پهن بودن کیف و کوله پشتی روی زمین، دیگر جزیی از دکور خانه شده . به بچه ها اصرار می کردم که کاپشن شان را روی مبل بگذارند تا  به وقت ضرورت، بشود سریع پیدایش کرد . از  توی سرما ماندن همسر و  بچه هایم می ترسم. از گرسنه و تشنه ماندن شان می ترسم. از صدای پای وروجک های طبقه بالایی که خانه را با پیست اسب دوانی عوضی گرفته اند و چهارستون ساختمان را هر صبح و هر شب می لرزانند می ترسم.  از سرمای زیاد شب می ترسم. حتی روزهای اول بعد از آن تکان دیوانه، از تاریک شدن هوا هم می ترسیدم.

حرف از ترسیدن از مردن و این چیزها نیست. از حواشی و دردسرهای اطرافش می ترسم.

چه ام شده؟ این منِ ترسوی محتاطِ دوراندیش از کجای وجودم  بیرون زده؟  این حجم  عطیم ترس از کجا  روییده در جانم؟ مال سن و سال است> مال دلبستگی و تعلقات مادر فرزندی ست؟ مال جان دوستی ست؟

برچسب‌ها: روزنگار

[ پنج‌شنبه 21 دی 1396 ] [ 00:30 ] [ پروانه ] نظرات (0)



      قالب ساز آنلاین