پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب


دارم فکر می کنم چه شد که فکر کردم به امان خدا ول کردن آدمهایی که آزارت داده اند و به یک نحوی یک شکستگی عمیق توی روحت ایجاد کرده اند و جراحت خونریزی برایت ساخته اند، بهترین و درست ترین کار است. چه شد که فکر کردم اگر توی روی کسی بایستی و از او بخواهی دلیل دشمنی و زشت کاری اش را توضیح بدهد، نشانه ی حماقت است. اگر پی حرفی را بگیری و تا راست و دروغش را درنیاوردی ، سرجایت ننشینی، نشانه ی باشخصیت بودن است. چه شد که اجازه دادم هر بچه ی کم سالی ، مرا برای ناراحت شدن و کناره گرفتن از آدمهای چند رو  و مزور، سرزنش کند . که هر دروغگویی دروغهایی بیشتر و بزرگتری ببافد و مثل حباب های دستگاه حباب ساز، توی هوا ول کند. چه شد که فکر کردم سکوت کردن یعنی آسوده بودنِ خودت و به درک که کسی دارد شب و روز تلاش می کند تا ترا خراب کند یا آسیبی به روح و روانت بزند.

چرا فکر کردم آدمهایی که اهل تلافی و خنک شدن دلشان هستند، بی مقدارند و بی ارزش . چه شد که فکر کردم هر آمی روح شیطانی و فرشته خویی را توامان دارد و باید کارهای خصمانه اش را  به او بخشید.

چه شد که اینقدر خنگ ماندم!

برچسب‌ها: روزنگار

[ جمعه 5 آبان 1396 ] [ 21:57 ] [ پروانه ] نظرات (0)



      قالب ساز آنلاین